خلص زندگینامه بانو هما امیری«ولی» شاعر و نویسنده از قلم خودش!

من هما امیری ولی در شهر کابل به دنیا امده ام، شهری که میان مهر و رویا نخستن واٰژه ها برقص آمدند و آتشی در موی من شدند
به لیسه آمنه فدوی بذر دانش کاشتم .دانشجوی رشته پیداکوژی بودم و در عین زمان معلم لیسه مسلکی زنان. بعداز تبدیل ؛ به دانشگاه ادبیات که کشش درونی من بود راه یافتم . نوشتن را از نوجوانی آغاز کردم. کتاب، خیلی زود به پناهگاه درونیام بدل شد. از نـوشـتـنِ داسـتـانهـای کـوتـاه شـروع کـردم که در مجلهی کـودکـان (د کمکیانو انیس) منتشر میشدند و اندک ـ اندک،واژه هایم از صفحههای دفترم، راه خود را به روزنامهی انیس باز کردند. دلم با تولد هر سروده آباد میشد، تا آن که جنگ، خانهاش را ویران کرد و هر زیبایی های جوانی را به تاراج برد.
در اوایل دههی نود میلادی، ناگزیر به تبعید شدم. در آلمان، به زودی در شبهای شعر افغانها و ایرانیان، صدای من و شعر من شنیده شد. با استقبال فراموش ناشدنی بیآنکه بدانم سرودههایی که در سکوت و رؤیاهای شبانهام زاده شده بودند، روزی فراتر از خلوت من شنیده خواهند شد. دریغ که درد تبعید و آغاز زندگی نو، با پیامهای تازهاش، دل را از شکوه شاعرانه زیستن، به سالهایی در خاموشی کشاند. و اما تازه ترین خبر
« نیمهٔ پنهان شب » که مجموعه اشعار من است از چاپ برآمد.
با درود و سپاس بسیار
نمونه کلام:
مرا به خلوت یک شام عاشقانهٔ خوب
ببر به سینهٔ یک بحر بیکرانهٔ خوب
خیال مستی آهنگ هر نگاه مرا
بزن به ساز دو تا بوسهٔ شبانهٔ خوب
مرا به پیرهن لحظه های سرد سکوت
بپیچ با غزل مست شاعرانهٔ خوب
برای وعدهٔ یک جرعه از لب عسلم
به انتظار وفای تو و بهانهٔ خوب
دوسیب سرخ اناری و چاک پیرهنم
چه یک غروب قشنگیست با ترانهٔ خوب
نشسته ام که سرم را به شانهٔ تو نهم
به انتظار رفیق عزیز و شانهٔ خوب
سر جاده
نشسته ام به سر جادهٔ امید ، بیا
دلم ز هجر تو تنها شد و رمید ، بیا
به باغِ سینهٔ من بی تو هیچ گل نشگفت
بهار سبز گل و ارغوان رسید ، بیا
مرا نه طاقتِ گفتن ، نه حالِ شکوه و آه
کنون هوای تو در نای دل دمید ، بیا
ز اشتیاقِ تو کی شادمانه میخندم
که خون دل به دل سبزه ها چکید بیا
نسیم عشق تو با جلوه از مقابل من
هوای سبز غزل در چمن وزید بیا
مگو که از منِ دل خسته باز بگسستی
ز انتظار تو جانم به لب رسید، بیا
دلم به لانهٔ شب غمگسار می ماند
ببین که بیتو ز شهر ووطن برید ، بیا












