LOGOSHIR

خلص زندگینامه بانو هما امیری«ولی» شاعر و نویسنده از قلم خودش!

من هما امیری ولی در شهر کابل به دنیا امده ام، شهری که میان مهر و رویا نخستن واٰژه ها برقص آمدند و آتشی در موی من شدند

به لیسه آمنه فدوی بذر دانش کاشتم .دانشجوی رشته پیداکوژی بودم و در عین زمان معلم لیسه مسلکی زنان. بعداز تبدیل ؛ به دانشگاه ادبیات که کشش درونی من بود راه یافتم . نوشتن را از نوجوانی آغاز کردم. کتاب، خیلی زود به پناه‌گاه درونی‌ام بدل شد. از نـوشـتـنِ داسـتـان‌هـای کـوتـاه شـروع کـردم که در مجله‌ی کـودکـان (د کمکیانو انیس) منتشر می‌شدند و اندک‌ ـ اندک،واژه هایم از صفحه‌های دفترم، راه خود را به روزنامه‌ی انیس باز کردند. دلم با تولد هر سروده آباد می‌شد، تا آن ‌که جنگ، خانه‌اش را ویران کرد و هر زیبایی های جوانی را به تاراج برد.

در اوایل دهه‌ی نود میلادی، ناگزیر به تبعید شدم. در آلمان، به زودی در شب‌های شعر افغان‌ها و ایرانیان، صدای من و شعر من شنیده شد. با استقبال فراموش ناشدنی بی‌آن‌که بدانم سروده‌هایی که در سکوت و رؤیاهای شبانه‌ام زاده شده بودند، روزی فراتر از خلوت من شنیده خواهند شد. دریغ که درد تبعید و آغاز زندگی نو، با پیام‌های تازه‌اش، دل را از شکوه‌ شاعرانه زیستن، به سال‌هایی در خاموشی کشاند. و اما تازه ترین خبر

« نیمهٔ پنهان شب » که مجموعه اشعار من است از چاپ برآمد.

با درود و سپاس بسیار

نمونه کلام:

مرا به خلوت یک شام عاشقانهٔ خوب

ببر به سینهٔ یک بحر بیکرانهٔ خوب

خیال مستی آهنگ هر نگاه مرا

بزن به ساز دو تا بوسهٔ شبانهٔ خوب

مرا به پیرهن لحظه های سرد سکوت

بپیچ با غزل مست شاعرانهٔ خوب

برای وعدهٔ یک جرعه از لب عسلم

به انتظار وفای تو و بهانهٔ خوب

دوسیب سرخ اناری و چاک پیرهنم

چه یک غروب قشنگیست با ترانهٔ خوب

نشسته ام که سرم را به شانهٔ تو نهم

به انتظار رفیق عزیز و شانهٔ خوب

سر جاده

نشسته ام به سر جادهٔ امید ، بیا

دلم ز هجر تو تنها شد و رمید ، بیا

به باغِ سینهٔ من بی تو هیچ گل نشگفت

بهار سبز گل و ارغوان رسید ، بیا

مرا نه طاقتِ گفتن ، نه حالِ شکوه و آه

کنون هوای تو در نای دل دمید ، بیا

ز اشتیاقِ تو کی شادمانه می‌خندم

که خون دل به دل سبزه ها چکید بیا

نسیم عشق تو با جلوه از مقابل من

هوای سبز غزل در چمن وزید بیا

مگو که از منِ دل خسته باز بگسستی

ز انتظار تو جانم به لب رسید، بیا

دلم به لانهٔ شب غمگسار می‌ ماند

ببین که بی‌تو ز شهر ووطن برید ، بیا

خلص زندگینامه بانو سارا صالح صافی شاعر و نویسنده


سارا صالح صافی، فرزند پروفسور دکتر محمد نبی صالح، در شهر زیبای کابل دیده به جهان گشود. آموزش‌های ابتدایی و متوسطهٔ خود را در لیسهٔ عالی ملالی، یکی از نام‌آشناترین مراکز آموزشی کشور، به پایان رساند.

علاقه به شعر و ادبیات از همان سال‌های مکتب در وجود او جوانه زد و سرودن را با شور و شوقی صمیمانه آغاز کرد. اما نقطهٔ عطف زندگی ادبی او، درگذشت مادرش بود؛ اندوه سنگین این فقدان، احساسات و عواطف او را به زبان شعر پیوند داد و سبب شد نخستین سروده‌های جدی خود را در یادبود آن عزیز بیافریند. از آن زمان، شعر برای او تنها یک هنر نبود، بلکه راهی برای بیان احساس، اندیشه و تجربه‌های عمیق انسانی شد.

در سال ۲۰۱۹ به گونهٔ مسلکی به فراگیری شعر و اوزان شعری پرداخت و با مطالعه، آموزش و تمرین مستمر، مسیر شاعری خود را با آگاهی و استواری ادامه داد. ثمرهٔ این تلاش‌ها، انتشار نخستین مجموعهٔ شعری او با عنوان "آبشار مروارید" بود که بازتابی از احساسات، تجربه‌ها و نگاه شاعرانهٔ او به زندگی است.

اکنون نیز دومین مجموعهٔ شعری وی در دست آماده‌سازی و چاپ قرار دارد. سارا صالح صافی همچنان با عشق و تعهد به شعر، در مسیر آفرینش ادبی گام برمی‌دارد و می‌کوشد با سروده‌های خود، تصویری صادقانه از عواطف انسانی، امید، مهر و زیبایی‌های زندگی را به مخاطبانش عرضه کند.

نمونه کلام:
در دام رنگ وجلوه ی دوران نمان نمان
محتاج مدح مردم نادان نمان نمان
چون کاج سربلند در آفاق این جهان
هم‌بازی هوای پریشان نمان نمان
آیینه‌یی محبتی و مظهر صفا
دلبسته‌ی مقاصد دونان نمان نمان
قندیل نور ‌مشعل تابنده‌ای جهان!
مفتون سیم و زینت ارزان نمان نمان
بابال عشق و مهر سفر کن به شهر نور
از مکر حیله‌گر تو پشیمان نمان نمان
رفتیم و از غمت به فغانیم، ای دریغ!
خونین جگر ز غصه‌ی هجران نمان نمان
سارا صافی

نشانم رنگ گل را در کنارت
اگرچه گل نداد آن شاخسارت
سرشکم را فشانم چون بهاران
به خاک و ریشه و بام و دیارت
خوشا گر تازه بودی پر شگوفه
که بودم از دل و جان بیقرارت
ستاره می شمارم تا سحرگه
بیابی مژده ای در رهگذارت
درون مجمر دردت بسوزم
گدازم در تبِ شب‌های تارت
سارا صافی


خدایا کاش هرگز این نمی‌شد
دلم آزرده و غمگین نمی‌شد
سخن آیینه‌ی اندیشه می‌بود
کلام هیچ‌کس خونین نمی‌شد
ز عطر آدمیت، سبز، دل‌ها
فضا از حرف بد چرکین نمی‌شد
چه می‌شد عاجزان مسرور بودند
روان توده ها مسکین نمی شد
ز دانش، اهلِ دل بسیار می‌گشت
کسی از جاهلی بی‌دین نمی‌شد
به قلب دوستان مهر و صفا بود
پیام عشق، با نفرین نمی‌شد
همه گفتند حذر کن از حسودان
که هرگز کینه ور خوش بین نمی شد
به حال میهنم خون گریه کردم
دل بی طاقتم تسکین نمی شد
سارا صافی06/11/26


خلاصه بیوگرافی بانو ناهید «بشر دوست» شاعر و نویسنده

ناهید بشردوست در سال ۱۳۵۱ در یک خانواده روشنفکر در کابل زاده شد .

دروس. ابتدایی اش را در مکتب نسوان بی بی مهرو ،متوسطه را در لیسه عالی آریانا و دوره دانشگاه در دانشکده زمین شناسی دانشگاه کابل به پایان رسانید.

موصوف نسبت علاقمندی در رشته ژورنالیزم؛ از صنف نهم مکتب به این مسلک رو آورد .

و همگام با آن نسبت علاقمندی وافر که به ادبیات داشت به خواندن آثار مختلف از نویسندگان و شعرای داخلی و خارجی پرداخت .

براساس گفته وی( بیشترین راهرو من در این عرصه ها تشویق خانواده ،استادان مکتب ، مطالعه کتاب‌های متعدد شعر و داستان و پیگیری کورسهای ادبی بود که توسط نویسندگان و شعرای بزرگ ادبیات کشور ما تدریس میشد.)

بانو بشردوست در همان زمان عضویت کانون نویسندگان جوان را هم بدست آورد.

در محافل و مجالس نویسندگان و شعرا اشتراک می‌کرد و او از همانجا آموخت و به پایه شهرت رسید .

وی در عرصه ژورنالیزم با رسانه های مختلف همکاری داشت به ژانر های مختلف می‌نوشت و در رسانه ها بدون سانسور چاپ می‌شد.

بانو بشردوست پس از فراغت از دانشگاه در روزنامه پیام مصروف کار خبرنگاری شد .

وی همچنان با اکثریت رسانه های چاپی همکاری قلمی داشت .

سپس در سال ۲۰۰۴ در آژانس خبری پژواک بحیث ویراستار سپس خبرنگار ایفای وطیفه می‌کرد.

موصوف در حال حاضر دارای ده اثر چاپی شعر ، داستان و طرح های ادبی است .

آثار شعری بانو ناهید بشردوست به نام‌های

۱-پیامبر مهر

۲- شبهای پر ستاره

۳- مرمرخیال

۴- آغاز دیگر

و جدیدترین اثر وی( دهکده سبز عشق ) نام دارد که سال گذشته چاپ و منتشر گردید .

همچنان آثار داستانی وی

۱- گدا

۲- سپیدی

۳-در جاده های غربت

و دو کتاب طرح های ادبی

۱- خاطرات نگاه

۲-با بنفشه های باران نام دارد

میباشد .

وی در سال ۲۰۲۲به کشور ایرلند مهاجرت کرد .

بانو بشردوست که زندگی مهاجرت را تلخ ترین بخش زندگیش توصیف میکند.

بیشترین سروده هایش را در باره غربت و دوری از وطن می‌سراید.

نمونه کلام

درد هموطن

در حریم ملک ما غم بر سر غم آمده

رفته دلجویی ز دلها روز ماتم آمده

سر زده بیکاری و فقر در میان خانه ها

این غم و اندوه چند سال است پی هم آمده

دیده ها پر خون و دلها در هراس است روز شب

این غم ویران گویا بر سر جم آمده

نیست دستی تا مددگاری کند با ملتم

بین، تمام ملک دنیا پیش ما کم آمده

بغض اندوه خانه کرده بر دل هر هموطن

دیده ها پر خون گشته اشک پی هم آمده

گر چه دوریم از وطن اما صدای ما یکیست

زانکه درد هموطن در قلب ما هم آمده

۱۹جون

زانوی غم

بی تو ز کوه ، بیشه و صحرا بریده ام

از شادی و نشاط به هر جا بریده ام

بی تو به کنج خلوتم عزلت گزیده ام

یعنی ز هر چه مردم دنیا بریده ام

سر مانده ام به زانوی غم از فراق و درد

یعنی زشوق وصلتت اما بریده ام

قلبم شده کویر همه خاطرات تو

از باغ بته خسته ز گلها بریده ام

دیوار و در دگر ندهد بوی انتظار

امیخته ام به اصل و ز رویا بریده ام

خلص زندگینامه بانو شیما«مهجور» شاعر و نویسنده



شیما مهجور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان، در ۱۶ حوت ۱۳۵۳ هجری خورشیدی در استان جوزجان زاده شد. دوران کودکی‌اش را در کابل سپری کرد و دوره‌ی مکتب را در این شهر به پایان رساند. او در سال ۱۳۶۹ هجری خورشیدی از «لیسه مریم» کابل فارغ شد.

پس از تحولات سیاسی و سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله با آمدن مجاهدین، به زادگاهش جوزجان بازگشت. در آن‌جا رشته‌ی ادبیات فارسی دری را در دارالمعلمین جوزجان به پایان رساند و چندین سال به‌عنوان معلم ادبیات فارسی دری در «لیسه قزانچی» تدریس کرد.

مهجور بدون داشتن مشوق یا همراه، نوشتن را از دوران لیسه آغاز کرد. در آغاز به طنز و داستان‌نویسی پرداخت و پس از مهاجرت به بلجیم، در غربت به سرودن شعر روی آورد. نخستین شعرش را به یاد ندارد، اما شعر برایش پنجره‌ای برای بیان اندوه‌ها، خاطرات و دلتنگی‌ها شد.

در سال ۱۳۸۷ هجری خورشیدی به بلجیم مهاجرت کرد و یک‌ونیم سال دور از خانواده و فرزندانش زندگی کرد. سپس خانواده‌اش به او پیوستند و اکنون همراه آنان در بلجیم زندگی می‌کند.

آثار منتشرشده:
۱. و انگار بغض‌ها شکستند – مجموعه شعر
۲. پشت پنجره‌های سرد – رمان
۳. فصل‌های سوگوار – مجموعه شعر
۴. یک سبد عشق – مجموعه شعر
۵. زنجیرهای خاکستری – رمان
۶. یکصد و یک شعر برای تو – مجموعه اشعار سپید
۷. نبض یک خاطره – مجموعه اشعار سپید
۸. با تو، تا کافه‌ای کابل – مجموعه داستان‌ها
۹. عبور از زخم‌ها – مجموعه اشعار کوتاه
۱۰. پناهی در دل ویرانه‌ها – مجموعه اشعار چارپاره
۱۱. نبض مرگ در سایه‌های مرموز – رمان جنایی
۱۲. آخرین فنجان چای – رمان

شیما مهجور با آثاری پر احساس و دغدغه‌مند، جایگاه برجسته در ادبیات معاصر فارسی‌زبان یافته است. شعرها و رمان‌هایش روایتگر درد مهاجرت، تنهایی و امیدند و صدای مهمی برای نسل مهاجر و زنان افغانستان به شمار می‌رود.

نمونه کلام:
در لحظه‌های حسرت یک زن رسیده‌ام
ای بغض در گلو تو نوا را صدا بزن!
در پای خشم مرد که فرسوده‌سال‌ها
لبریز از سبوست خدا را صدا بزن!

آلوده نیستم به گنه، این چه کاری است؟!
در جاده‌های تار و اسیرِ زرنگی و
یخ بسته است در دل شب تا نگاه من
در مسجدی که منبر آن هم دورنگی و

سرکش شده ست شرشره‌ی در غرور مرد
پایییز شب، شبانه چه غم تا سرای برد
حالا رسید بر سر من مشتِ موسمی
چادر به سر وَ همسر این غم، به جای مرد

در باغ تن که مرده چو گل‌های بی‌بهار
من در غروب مانده‌ام و مثل یادگار
پیچیده است نفرت این ناله‌های مرگ
هم در سکوت می‌شکند بار و بار و بار

سنگسار کن به تهمتِ این واژه‌های زشت!
منفورِ نام زن به سزا شد مسیر من
دردم نمی‌شود که به دفتر چو شعر شد
روحم شکست لایِ هزاران نفیر من

خلص زندگینامه بانو اناهیتا گلزاری«نیکبین» شاعر!



اینجانب اناهیتا گلزاری نیکبین، فرزند الحاج عبدالقدوس؛ متولد شهر زیبای کابل (جاده میوند کوچه علیرضا خان)میباشم.آموزش و پرورش ابتدایی را در مکتب بی بی حلیمه در شهر کابل آغاز کردم و دوره های بعدی را در لیسه نسوان شهر کابل با نمرات عالی به پایان رساندم.
بعد از اثر جنگ های تنظیمی در کابل سه برادر و دو برادر زاده ام را از دست دادم و روی همین ملحوظات، باخانواده یکجا مجبور به ترک میهن شدم و پس از سفر های زیاد در کشور های مختلف در شهر لندن پناهنده شدیم و تااکنون همینجا زندگی میکنیم.
چون علاقه مزید و وافر من به ادامه تحصیل داشتم در لندن مدت شش سال در رشته (سوشیل کیار ) تحصیل نمودم که به تعقیب آن به پیشنهاد همان نهاد مدت چهار سال در کتاب خانه لندن ایفای وظیفه نمودم .
نسبت علاقه فراوان که به ادبیات نیز دارم شعر هم می سرایم و تاکنون سه اثرشعری به نام های:
۱ - ناله میهن که متشکل ار دوبیتی ها و اشعار سفید و نیمایی و اندرز هاست
۲- دل نوشته گلستان ادب که نسر است
۳- پنجره نگاه هم از شعر های حماسی وطنی می‌باشد
از من چاپ و به دسترس علاقمندان شعر و ادب قرار گرفته است.

نمونه شعر:

آسمان کابلِ بشکسته است
زندگی در این قفس ها بسته است
چهره‌ها در خشم و خون آغشته‌اند
دیده‌ها زخمِ غمی پیوسته است

پا گریز است این دلِ شوریده‌ام
در غبارِ غربتِ پوسیده‌ام
غم چو زنجیری به پایم بسته شد
پیر شد دل، از غمی خوابیده‌ام

پا گریزاست این دلی من بشنوید
چیست کشت و حاصلی من بشنوید
بادِ غربت می‌وزد بر تپّه ها
ساز ها از محفلی من بشنوید

نور خورشید در فضابی رنگ شد
خنده بر لب نیست دل ها سنگ شد
پل شکسته و در و دیوار ها
یادگاری روز هایی جنگ شد

اناهیتا گلزاری نیکبین

خلص زندگینامه صفی الله «محشر» شاعر جوان به قلم خودش:

من صفی الله محشر درسال ۱۳۷۱ در دره آوان خستک پا به جهان وجودگذاشتم ، درس ابتدایی اسلامی را نزد فامیل فراگرفتم، همچنان تا متوسطه دوره دوم در دبیرستان شهید مهندس (صفرمحمد شیون) به پایان رساندم !

به نسبت گرفتاری های زندگی از آموزش باز ماندم ، خود را به چشم شاعر نمی بینم و شوق به شعر شاعران دارم ، گاهی با کم و کاستی شعر می‌سرایم !

نمونه کلام:

خنده کن خمره ی انگور بریزد درشهر

عشوه کن نشئه بافور بریزد درشهر

بهترین آیه ی نازل شده درصورتِ توست

قد بر افراز که تا شور بریزد درشهر

خنده کن تا همه را عشق با تاراج بَرد

از هوا کّله ی منصور بریزد درشهر

موی آشفته ی خود در نفس باد بزن

همه جا نغمه ی سنتور بریزد در شهر

پارسی باهمه گیرایی شراب لب تست

دُر برافشان که دستور بریز درشهر

انفرادی مشُکن گردنِ مغروران را

ماشه کن تا همه شاژور بریزد درشهر

#صفی_الله_محشر

چشم های قهوه ای ات صبرِ محشر بشکند

بندِ دستان سفیدت رنگ مرمر بشکند

صبرِ سنگینِ مرا از دوری ات ای نازنین

کَی تواند غیری ایوبِ پیامبر بشکند

شعر وقتی بندِ موهایت گره دارت شود

واژه هایش یک یکی طغیانِ خنجر بشکند

مادرت می‌گفت که بی برقع در بیرون مرو

شالِ روی گردنت دستورِ مادر بشکند

ساقی فهمیده شبِ مستی و بشکن بشکن است

آمده درپیشِ پاهای تو ساغر بشکند

بر لبانت حکم صادر کن که وقت رفتنم

بوسه را پیهم کند بغضِ مرا سر بشکند

لنک وبلاگ ما:

زندگینامه بانو میترا «وصال» شاعر و نویسنده

من ، میترا وصال سروری، در سال ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۷۸ میلادی) در شهر کابل قلب تپندهٔ افغانستان دیده به جهان گشودم. آموزگاری، کنشگری در حوزهٔ حقوق زنان ، کودکان، و نوشتن، سه رشتهٔ درهم‌تنیده‌ای هستند که تار و پود زندگی مرا بافته‌اند و هویت امروز مرا شکل داده‌اند. از نخستین سال‌های تحصیل شیفتهٔ ادبیات و شعر فارسی بودم. پس از فراغت از لیسهٔ عالی رابعه بلخی در روزگاری که سایهٔ جنگ و ناامنی بر سرزمینم سنگینی می‌کرد، ناگزیر همراه خانواده راه مهاجرت در پیش گرفتیم و رهسپار شهر پشاور در پاکستان شدیم ، در آن‌جا به دانشگاه راه یافتم و چهار سال از زندگی علمی، فرهنگی و ادبی خویش را در آن محیط سپری کردم. در دوران دانشجویی، عشق به قلم و دغدغهٔ آگاهی و روشنگری مرا بر آن داشت تا مجله‌ای فرهنگی ـ ادبی با نام «ساغر» را بنیان بگذارم. در این نشریه، مقالات، یادداشت‌ها و سروده‌های بسیاری را نوشتم، ویرایش کردم و به نشر رساندم. هرچند «ساغر» دربرگیرندهٔ ژانرهای گوناگون ادبی ،فرهنگی و اجتماعی بود، اما بیشترین دغدغهٔ من بازتاب دردها، آرزوها و مطالبات زنان افغانستانی ساکن اردوگاه‌های مهاجرین درشهر پشاور بود ، زنانی که صدایشان در هیاهوی جنگ و آوارگی کمتر شنیده می‌شد. در همان سال‌ها نخستین شعرم را به زبان اردو منتشر کردم و هم‌زمان با روزنامهٔ «زن» افغانستان در پشاور نیز همکاری داشتم. پس از فراغت از دانشگاه، مدتی به‌عنوان استاد در همان دانشگاه به تدریس پرداختم و سپس به لندن مهاجرت کردم ، شهری که فصل تازه‌ای از زندگی حرفه‌ای، اجتماعی و شخصی مرا رقم زد. چندین سال در نهادهای خیریه، از جمله آکسفام، فعالیت داشتم و در کنار آن به عضویت مرکز اسلامی و اجتماعی افغانستانیان درآمدم. در این مرکز به‌عنوان نخستین آموزگار زبان فارسی به‌ویژه برای کودکان و دانش‌آموزان دارای نیازهای ویژه خدمت کردم ، رسالتی که همواره از ژرفای جان به آن ایمان داشته‌ام. در سال ۲۰۱۴ بار دیگر به عرصهٔ روزنامه‌نگاری بازگشتم و به‌عنوان ویراستار در مجلهٔ «فانوس» به فعالیت پرداختم. این تجربه، فرصت ارزشمندی برای گسترش توانایی‌های حرفه‌ای و ادبی‌ام فراهم ساخت. با این همه وظیفه مقدس مادری و عشق دیرینه‌ام به آموزش، مرا بار دیگر به کلاس درس فراخواند و امروز با افتخار در یکی از مکاتب ابتدایی شهر لندن به‌عنوان آموزگار ایفای وظیفه می‌کنم. بیش از یک دهه است که با بنیاد Farsi Action Foundation همکاری دارم. در این مسیر، افتخار اجرای برنامه‌های گوناگون فرهنگی و اجتماعی این بنیاد را نیز بر عهده داشته‌ام و کوشیده‌ام از صدای خویش برای بازتاب پیام‌های انسانی، فرهنگی و اجتماعی بهره گیرم. در کنار این فعالیت‌ها، در گردهمایی‌ها و حرکت‌های مدنی بسیاری در دفاع از حقوق زنان و آزادی مردم افغانستان و در اعتراض به سیاست‌های سرکوبگرانهٔ طالبان حضور داشته‌ام. همچنین در نشست‌هایی با اعضای پارلمان بریتانیا، دربارهٔ پدیدهٔ «آپارتاید جنسیتی» و پیامدهای آن بر زندگی زنان افغانستان سخن گفته‌ام تا هم‌صدا با هزاران انسان آزاده، ندای عدالت، آزادی و برابری را رساتر سازم. یکی از دستاوردهای ادبی من، گردآوری و انتشار کتابی از نظم و نثرهای عاشقانهٔ جناب سلیمان راوش، شاعر و نویسندهٔ نامدار افغانستان با عنوان «عاشقانه‌های راوش یا بارانی بر کویرستان ادبیات» در سال ۲۰۲۳ است. نسخه‌هایی از این اثر نیز به کتابخانه‌های کابل سپرده شد. در کنار آن، دو مجموعه از سروده‌های خود را نیز برای چاپ آماده کرده‌ام ، اما هنوز آن‌ها را منتشر نکرده‌ام. هر بار که به آثار بزرگان ادب معاصر افغانستان، چون واصف باختری، پرتو نادری، زنده‌یاد حمیرا نکهت، بانو هما طرزی، بانو راحله یار، بانو بهار سعید و دیگر فرهیختگان این عرصه می‌نگرم، بیش از آن‌که خود را شاعر بدانم، خویش را ره‌پویی کوچک در آستانهٔ دریای بی‌کران ادبیات فارسی می‌یابم. حقیقت آن است که من در زندگی خویش ، بیش از شاعر بودن، به ایستادگی در برابر خشونت، تبعیض و نابرابری می‌اندیشم. آرزو دارم صدای زنانی باشم که در جستجوی آزادی، عدالت و امید، چشم به فردایی روشن دوخته‌اند ، زنانی که ایمان دارند هیچ تاریکی‌ای جاودانه نیست و سپیده، هرچند دیر، سرانجام از افق خواهد دمید و دختران سرزمینم دیر یا زود، بار دیگر به مکتب بازخواهند گشت. اگر قلمم بتواند حتی اندکی از رنج انسانی بکاهد، روزنه‌ای از امید بگشاید یا لبخندی بر دل کودکی بنشاند، باور خواهم کرد که رسالت زندگی‌ام را بیهوده نزیسته‌ام. با حرمت و ارادت میترا وصال سروری چند نمونه از خامه های من : ای ملت من! دستان شما آتشین‌ تر از کهکشان در رگ‌های شما فریاد آزادی می‌جوشد و خاکستر تردید را می‌سوزاند بر پا خیزید ! بر دیوارهای ظلمت، نقش ایمان بزنید بر نیزه‌های خشم، سرود روشنایی را بخوانید اینان که می‌پندارند پایان را، نمی‌دانند که شما آغاز بی‌پایانید ای ملت من! رودخانه‌های عشق در قلب شما جاری است در هر نبض، تپش فردا را می‌خواند و به غرور کوه پایه های تو ستاره‌ها قسم یاد کرده‌اند برخیزید ! شیپور فتح را بزنید جهان را بیدار کنید و بر فراز ظلمت آیه‌های خشم را با لبخند آفتاب بر بلندای صبح فریاد کنید . میترا وصال ای سرزمین اشغال شده من ! تو آن ترانۀ خاموش در دل توفانی که هر نسیم صبحگاهی‌ات عطر خاطره‌های کودکی را در جان من می‌پراگند و در دامن دشت‌هایت صدای پای مادران با هر گام، قصه‌ای می‌سراید از شجاعت، از صبوری، از متانت از آزادی و از عشقی که چون کوه پابرجاست، خورشید تو داغ‌تر می‌تابد، نه از خشم، که از شوق زیستن در خاکی که حتی از خاکستر خود حماسه می آفریند ، و در کوچه‌ و پس‌کوچه‌های تو حتی سکوت با زبان شعر حرف می‌زند، و هر درخت، با رگ‌های سبزش، سرود آزادی را می‌نوازد ای مادر، ای وطنم ! اگر روزی ریشه‌ام را از خاک تو بریدند بدان که بادها مرا دوباره به آغوشت خواهند آورد، چون به غیر بذر عشقی تو در دل من عشق دیگری جوانه نمی‌زند. میترا وصال زنی در من به بلندای سپیدار قد کشیده زنی که پرچم آزادی را به کوه پایه های سربلند و پر غرور پامیر می آویزد تا ننگی باشد برای مردانی فراری که وطن را معامله کردند . غزل من دختر خورشیدم، شهاب را نپذیرم اندیشه‌ام سیمرغ است، عقاب را نپذیرم عریان‌تر از بلورم، رنگم به رنگ آزادی‌ست آیین خوف و تاریکی و نقاب را نپذیرم روح سرکش من، جامه‌ای از عشق پوشیده‌ست طغیان اگر دریا شود، سیلاب را نپذیرم قلم ز جنس بیداری‌ست، رسالتش انسانی‌ست تبعیض و رنج و ظلم و عذاب را نپذیرم سال‌ها به نام دین، طوق فریب بر گردن است با این همه اندوه، دیگر عتاب را نپذیرم درندگان هیچ‌اند و آدم‌خوارگان پوچ‌اند سایهٔ این هیچ و پوچ در قاب را نپذیرم مرد آن بود کز تبار رستم و سیاوش است من دختر آفتابم، مهتاب را نپذیرم میترا وصال

خلص زندگینامه بانو نپتون«رووفی» شاعر و نویسنده

نپتون رؤوفی به تاریخ ۳۰جولای ۱۹۷۳ در شهر زیبای کابل و در یک خانوادهٔ روشن و متدین از تبار پنجشیریان دیده به جهان گشود.

تحصیلات ابتدایی و ثانوی را در مکاتب زلیخا و لیسهٔ عالی مریم در سال ۱۹۸۹ به پایان رسانید و بعد سپری نمودن امتحان کانکور شامل فاکولتهٔ طب معالجوی کابل شد. در سال اخیر تحصیل یعنی سال ۱۹۹۶ بنابر سقوط اول کابل بدست طالبان وطن را از مجبوریت ترک و راهی دیاران غربت گردید.

مهاجرت از بیجا شدن در خود سرزمین شروع و در ممالک چون پاکستان، ایران، ترکمنستان، ترکیه، امریکا و بلاخرا در کانادا در سال ۲۰۰۴ که فعلا کشور دوم دایمی ایشان می‌باشد، در یک غربت ماندگار به پایان رسید.

دو سال دیگر هم در یکی از رشته های صحت عامه در کانادا به تحصیل ادامه داد و فعلا در یک بیمارستان در یکی از شهر های کشور کانادا مشغول کار و خدمت به انسان هاست.

با آثار کلاسیک فارسی از زمامداران تاریخ ادبیات زبان فارسی توسط پدر شاعر و فرهنگی خود زنده یاد غلام فاروق رؤوفی از کودکی و نوجوانی آشنا شده و چون در خانواده چندین شاعر و نویسنده موجود بود ناخودآگاه به سرودن و نوشتن رو آورد.

سروده هایش در آغاز بیشتر نیمای و در قالب چهار پاره و حالا غزل می باشد. محتوای نوشته های شان عشقی، اجتماعی، انتقادی و هم حماسی بوده و دو داستان کوتاه هم که برگرفته از واقعیات تلخ جنگ است، نوشته اند.

فعالیت و عضویت در انجمن ها:

-عضویت در انجمن ادبی لیسهٔ عالی مریم که موسس آن زنده یاد استاد لیلا صراحت روشنی بود

-عضویت در کانون نویسندگان جوانِ انجمن نویسندگان افغانستان

-عضویت در انجمن ادبی طب کابل و مسئول صفحه‌ی شعر جریدهٔ انجمن ادبی طب کابل

-عضویت در انجمن اخلاقی و فرهنگی فاکولتهٔ ادبیات کابل

-عضو فعال جلسات مثنوی خوانی در حلقهٔ ادبی کتابخانهٔ عامهٔ کابل به ابتکار زنده یاد استاد حیدری وجودی

-عضویت در بنیاد اجتماعی و فرهنگی امام محمد غزالی در کابل

-عضویت در نهضت اسلامی زنان افغانستان درمشهد ایران و مسئول صفحهٔ شعر و جوانان جریدهٔ المومنات"

نمونهٔ شعر

تبِ عشق…

کیست آن؟ یوسف فرزانه که دانایم کرد

آن که در مدرسهٔ عشق زلیخایم کرد

کیست آن؟ موسی خوش یوم ز تورات زمان

که به فرعون شب غم، ید بیضا یم کرد

کیست آن؟ رستم افسانه ز شهنامهٔ چشم

که در آیینه چو تهمینه تماشایم کرد

کیست آن؟ خضر نهال چمن افکارم

که به هر ریشه ز آب هنر اهدایم کرد

کیست آن؟ مریم پاکیزهٔ اندیشهٔ من

که ز روح‌القدس یاد تو احیایم کرد

کیست آن؟ لیلی دیوانه درین مصرع شعر

که به مجنون شدن قافیه رسوایم کرد

کیست؟ آن چیست؟ که با تابش خود در جانم

به شبستان غزل یک شبه شیدایم کرد

است این شمس رخ دوست به بلخ دل من

که به رومیِ تبِ عشق دل‌آسایم کرد!

دردِ دردِ درد…

قصه امشب در سرم از یادبود کابل است

مسجد اندیشه‌ام وردِ درود کابل است

گفتی اسم شهر خوب زادگاهت را بگو

گفتم اسمش نام پاک و با نمود کابل است

دارد امشب راز دل با دفترم دخت خیال

از همان رازی که پنهان در وجود کابل است

اشکِ قرمز گشته جاری از قلم روی ورق

از جگر‌ خون می‌چکد، گفت و شنود کابل است

می نویسم درد غربت، درد هجران، درد عشق

دردِ دردِ درد، عنوان، در سرود کابل است

گلبهار واژه ها را این تنیدن های درد

در نساجی غزل از تار و پود کابل است

پیش چشمم خاطرات آتشین صف بسته اند

لابلای خاطرم مملو ز دود کابل است

گله دارم از زمستان، موسم مرگ غریب

چون ز بیدادش غمین، جانِ کبود کابل است

می نویسم از تراژیدي تکرار زمان

زان تراژیدی که در بود و نبود کابل است

مینویسم داستان وحشت فرخنده‌هاش

وحشتی که زخم تازه در وجود کابل است

در نوشتن لرزه افتاده در انبار گلو

بغضِ خفته در صدایم از رکود کابل است

بند زندانِ ردیف و قافیه دیدم دلم

نیمه شب، وقتِ تهجد در سجود کابل است

خلص زندگینامه بانو لیلما سید یار شاعر، از قلم خودش



در یک صبحگاه زمستان بتاریخ ۱۹ بهمن یا دلو مطابق ۸ فبروری، برف چون حریر سپید کابل جان شهر با صفا عروس شهرهای سرزمینم را پوشانیده بود ، من در این روز در زایشگاه کابل که به شفاخانه ملالی زیژنتون مسماست در یک خانواده متدین چشم به جهان گشودم. پدر مرحومم سید قربان شاه سابق مدیر دار التحریر ارگ شاهی بود.
والدینم در آنزمان در چاراهی شهید شهر نو کابل زنده گی می‌کردند.
آغوش گرم والدین و شهر با صفا کابل جان گهواره طفولیت و بستری ابریشمی خواب های نوجوانی و جوانی ام بود ، بی‌خبر از دنیای بیرحم کودکی به شادمانی سپری شد.
ناگهان یک بار خود را در صندلی صنف ، متعلم مکتب یافتم .
در آن‌زمان طلاب معارف را درصنف نهم نظر به خواست و علاقه خودی شاگرد به رشته های ساینس و اجتماعات صنف بندی می‌کردند ، من که علاقه مفرط به ادبیات فارسي داشتم رشته اجتماعات را انتخاب کردم و آرزو داشتم روزی شامل دانشگاه ادبیات ودر آینده ژورنالیست موفق برای کشور شده و به مهینم مصدر خدمت شوم .
مکتب را به اتمام رساندم و متاسفانه شرایط طوری پیش آمد که من نتوانستم به تحصیلاتم ادامه بدهم و ژورنالیست شدن همچو رویای نا تمامی برایم باقی ماند.
پدرکلان مادری من مستوفی غلام حسن خان مردی خوش مشرب بود به ادبیات دستی بالا داشت ، شعر می‌نوشت من از طفولیت علاقه مند سرایش و قلم اش بودم .
آن مرحوم و لیلا صراحت سرشار روشنی الگوی خوبی برای من شدند تا جرات کنم و قلم به دست بگیرم و زنده یاد لیلاصراحت سرشار روشنی بعدها مشوق من در ضمیمه شعر شد .
ماه جولای سال ۱۹۹۲ باکوله بار درد و حسرت راهی سفر در پیش گرفته و ازخانواده عزیز و نازنین و دامان کابل جان زیبا و دوستداشتنی شهری خاطره های خود جدا و به مقصد نامعلوم شهر رویایی ام را ترک کردیم .
با تجربه فراز و نشیب های فراوان بالاخره درکشوری دنمارک پناهنده شدم و از سال ۲۰۰۱ بدین سو در این
کشور با فامیل و فرزندانم زنده گی میکنم .
با وصف آنکه به شعر و ادبیات پارسی علاقه مفرط دارم و در اوقات فراغت از سایر امورات شعر مینویسم ولی حضور در اجتماع فرهنگی نداشته و ندارم و علت اش، اولويت قرار دادن فامیل و وقت گذراندن با فرزندانم بوده و می باشد
داشتن فامیل و فرزندان سعادت و رحمت الهی ست و من بیشترین وقتم را در کنار ایشان سپری میکنم.
تماشای فلم ، سفر ، موسیقی و گردش گری در طبعیت از سرگرمی های من است
کابل را عاشقانه دوست میدارم، کابل برای من تنها یک شهر نیست بلکه زندگی من ، رگ و ریشه های من ، آغوش پر مهر والدین، طفولیت، جوانی ، یعنی خوش ترین و با حلاوت ترین فصول زندگی من و همه و همه من در آنجا رقم خورده است .
من صادقانه عاشق کابل زمین استم.
نمونه کلام:



به یک نگاهِ تو آیینه‌ها شکسته شود
فلک ز شرمِ رُخِ تو ز خود گسسته شود
دلم ز کوچهٔ چشمت گذر کند بی‌خود
هزار حادثه در جانِ من نشسته شود
نسیمِ زلفِ تو آید، جهان معطر گردد
ز شوقِ رویِ تو باغِ دلم شکفته شود
اگرچه عمرِ جهان می‌رود به بی‌خبری
بماند این همه احساسِ ما که گفته شود
در آخر این همه غوغا اگر بماند از ما
فقط دو نام، به آیینهٔ عشق، بسته شود


حالا که تو گشته ای همه جان و جهانم
گم گشته در آیینه ی چشمانِ تو جانم
دیروز اگر در پیِ اثباتِ خود بودم
امروز تویی حاصلِ برهان و بیانم
از خویش نشانی نبرم جز نفسی مبهم
چون عطر که گم گشته در آغوشِ گلانم
تا نامِ تو گره خورد به نامِ منِ عاشق
از بی‌نشانی، حال شهرهٔ جهانم
ما را چه غم از رفتن و ماندن به سرِ راه
حالا که تویی مقصد و آغاز و کرانم
هر چند حبابم به سرِ موجِ فنا، لیک
دریاست حضورِ تو و آن بحرِ روانم
مرا با خبر از خویش چه حاجت
حالا که تو گشته ای همه نام و نشانم

لنک وبلاگ ما:
https://nashreshir.blogfa.com

زرغونه «آنس» شاعر و نویسنده افغانستان!


زرغونه «آنس» شاعر و نویسنده افغانستان!

نمونه کلام:

شراب عشق بیاور غم از دلم وا کن

ببر به مدرسه من را ز سر الفبا کن

حدیثِ سینه‌ی من بغضِ ابر را ماند

بیا و ولوله‌ای در سکوت شب‌ها کن

بگو که گوشه چشمت چه حکمتی دارد

ز بعد چاه صبوری عزیزی احیا کن

ردای زهد بکن از تنم تو ای ساقی

مرا به مذهب رندان اسیر و شیدا کن

میان قطره و باران هوای یار خوش است

کویر خسته‌ام با قطره‌هات غوغا کن

اگرچه قطره ناچیز و بی‌سروپایم

درون سینه این تشنه را چو دریا کن

کتاب و دفتر عمرم پر از سیاهی شد

بزن خطی به گذشته مرا ز نو پا کن

به جان خسته من رحم کن دمی ساقی

به درب میکده امشب مرا مداوا کن

مرا به حلقه رندان ببر تو ای ساقی

ز جام معرفتت جان، مرا شکوفا کن!

دلم به کوی تو گم گشته سالیان دراز

مرا به مکتب رندان دوباره پیدا کن

خورشید نیمه جان

آتش گرفت خانه غربت شریک ما شد

فریاد بی‌صدایی همدوش گریه‌ها شد

غول شب هم‌قدم شد با کوچه‌های بی‌در

وقتی که سقف لانه خاکستر هوا شد

از دود خانه‌هامان خورشید تیره‌تر شد

حتی دعای باران در آسمان رها شد

زخمی‌تر از همیشه آیینه‌های شهرند

در کوچه‌های خاموش آوازها جدا شد

بر شانه‌های خسته آوار شب نشسته

خورشید نیمه‌جان هم تسلیم ابرها شد

طفلی کنار آتش با چشم‌های گریان

در جستجوی فردا همسایه دعا شد

چشمان خیس مادر تا صبح تلخ غربت

بر قاب در نشسته در حسرت ندا شد

پروانه‌های عاشق آهنگ کوچ خواندند

انگار بغض خاموش در باد مبتلا شد

پاییز رفت و حالا فصلی دگر رسیده

سرمای این زمستان تعبیر ماجرا شد

از دود خاطرات این خانه‌های ویران

حتی ستاره امشب گم‌کرده فضا شد

دیوار لب گشوده با سایه‌های خسته

تا شرح درد خود را در گوش شب صدا شد

ویرانه‌های دل را با اشک می‌شمارم

وقتی که نام انسان هم‌خانه بلا شد

می‌سوزدم جدایی "آنس" چه چاره اکنون

حکمی که بر سر ما از آسمان روا شد

زرغونه آنس

خلص زندگینامه موسی«مهربان» شاعر، پژوهشگر و نویسنده جوان

سید موسی مهربان، فرزند سید محمدحسین سعیدی، در سال ۱۳۸۲ هجری خورشیدی در ولسوالی بلخاب ولایت سرپل، در میان کوه‌های سر‌به‌فلک‌کشیده و چشمه‌های زلال آن سرزمین، چشم به جهان گشود. آموزش‌های ابتدایی و متوسطه را در لیسه میرسید علی ولی به پایان رساند و پس از فراغت از دوره متوسطه، در آزمون کانکور سال ۱۴۰۵ هجری خورشیدی شرکت کرد و در رشته زراعت دانشگاه بلخ به تحصیل پرداخت و موفق به دریافت مدرک لیسانس شد. وی هم‌اکنون محصل رشته حقوق و علوم سیاسی است.

مهربان از سال ۱۳۹۵ به شعر روی آورد و سرایش را به‌صورت ابتدایی آغاز کرد. آثار او بیشتر در حوزه شعر معاصر فارسی شکل گرفته و تاکنون دو مجموعه شعر بیشتر «آزاد» آماده چاپ در کارنامه ادبی خود دارد. او در سال‌های فعالیت ادبی، در انجمن ادبی شعر کده بلخاب حضور مستمر داشته و پس از ورود به شهر بلخ نیز در نشست‌ها و برنامه‌های انجمن ادبی بلخ به‌گونه فعال شرکت کرده است.

فعالیت‌های ادبی و مطالعاتی او همچنان ادامه دارد و شعر، مهم‌ترین عرصه حضور فرهنگی و هنری او به شمار می‌رود.

نمونه شعر:

و جنگل ریشه هایش را در آغوش تبر ها داد

قناری ها همه مُردند و سگ ها پر در آوردند

و صد ها عنکبـوت از زیر هر سنگی برون آمد

هزاران توله کرکس از همین جا سر در آوردند

درختان از حضور این همه مرمی همه مردند

فروزان آتش از هر سو هزاران چوچه می زایید

و زنبوران به کام جوجه ها زهر از جفا دادند

بهاران را چه می پرسی به خاکستر درآوردند

و اصل زندگی ها شد لگد مال از جنـون اینجا

دهان کفتران اینجا شکست و شد بُتُون اینجا

متون عاشقی زخمی شد از دست قشون اینجا

صدای آتشین آمد و شّر ها شّر در آوردند

از احوالم چه می پرسی که اجسام شکستم من

از آهو ها چه می پرسی که آنها سر جدا هستند

شتر ها سر صدا کردند و صد ها خر برون آمد

دو صد قاطر چرا اینجا کمال از خر در آوردند؟

جهنم ها پرستو های زیبا را کبابیدند

و چاقو ها به پهلوی هزاران زخم خوابیدند

شغالان هر طرف گشتند و پاشیدند و شاشیدند

و لشکر های روباهان همه خنجر در آوردند

ببین جسم درختان را که آتش باره می باشند

ببین دریای زخمی را که گوشش پاره می باشد

و خرگوشان زیرک همچنان آواره می باشند

و کفتاران هزاران مرده از کفتر در آوردند

هزاران هرزه از هر سو بسوی ریشه ها رفتند

و دختر بچه ها مُردند و دختر بچه ها رفتند

هلا ای حضرت آهو که گورت را خراشیدند

ببین این جانور ها اشک پیغمبر در آوردند

و این جنگل نمی خواهد چرا سبزی و سنگر را؟

و این جنگل چرا می خواهد این امواج خنجر را؟

ــــ؟ بلی شک کرده ام ققنوس آیا چوچه می زاید؟

در این بستر که مسموم است و سگ ها پر در آوردند؟

موسی مهربان

بُتُون=سیمان

ماهی به دریا می رود دریا به هر جا می رود

من با صدف رقصیده ام تا سنگر خرچنگ ها

از شوق رویی زنده ام در ذهن هر آیینه ام

آینده ام زخمی شده در کشور خرچنگ ها

گاهی نفس هم می کشم در بین این اشرار ها

گاهی قدم هم می زنم در بین این مُردار ها

بیچاره ام پر می زنم بیزارم از آزار ها

من برگ خشک ناتوان در خاور خرچنگ ها

اینجا ولی اولاد ما از زندگی غلتیده است

اینجا ولی اولاد ما در بندگی غلتیده است!

اینجا ولی اولاد ما از بندگی غلتیده است!

من لاش بودایی شدم در محضر خرچنگ ها

شوری به هر سر وا شده سر شور هر سودا شده

نای به هر نی سر زده هر نی جدا پرپر شده

این خانه پُر پر تر شده هر سو پر از پر ها شده

این خانه بی گوهر شده در باور خرچنگ ها

از کنج زندان ها ولی صد استخوان پیدا شده

از گُرده های گور من یک لقمه نان پیدا شده

از غرب غزنی همچنان اشکِ زنان پیدا شده

اما هنوزم زنده ام با خنجر خرچنگ ها!

دریای خون آلود ما لبریز چاقو گشته است

دریای خـون آلود ما آیینه را گم کرده است

دریای خون آلود ما ماهی ی ما را خورده است

مرمی هویدا می شود از دفتر خرچنگ ها

بی ریشه ها با ریش خود آیینه ام را کشته اند

از هر طرف زخمی شدم آینده ام را کشته اند

آن جلبکان از هر جهت سبزینه ام را کشته اند

ای کاش... ــ! اصلاً نمی آمد به دنیا مادر خرچنگ ها

خلص زندگینامه شازیه«صابری» شاعر و نویسنده

خلص زندگینامه شازیه«صابری» شاعر و نویسنده

شازیه صابری فرزند نور احمد «صابری» در شهر زیبای کابل چشم به جهان هستی کشوده است، او پس از تعملیات ابتدایی و ثانوی ازرشته «فارمسی» دانشگاه کابل به درجه اعلی(لیسانس) فارغ گردید. سرودن شعر و نوشتن داستان و مقالات ادبي را از سن سيزده سالگي به تشويق و كمك پدر كه خود شاعر بودند، آغاز كرده است، در آن زمان اکثر نوشته ها و سروده های شان، در مجلات اطفال و بعد در شماره های مجلات «ژوندون» و غيره مجلات ها چاپ ميشد، همچنان داستان هاي بانو صابری هم بعضي اوقات در روز هاي جمعه بعد از ظهر از طريق راديو نیز پخش گردیده است.
متاسفانه بانو شازیه چندی بعد بنابر شرایط ناگوار سیاسی کشور کابل را به قصد آلمان ترک کردند.
بانو شازیه پس از فراگیری لسان آلمانی مدت کوتاهی از رشته تعلیم اطفال در (کودکستان ها) نیز سند مدرک کاری اخذ کرده است.
بانو شازیه شاعریست خوش قریحه او،همچنان عضو فعال انجمن های فرهنگی و ادبی، میباشد.
از این شاعر زیبا کلام دو اثر شعری که محتوای ان کاملا اشعار تصوفیست به نام های «پرتو وصال» و «خوشه اشک» درقالب های غزل، رباعی سروده شده اند؛ این شاعر همچنان در جریان فعالیت های هنری و ادبی حایز جوایز وتقدیرنامه ها نیز گردیده است و اکثر شعر های او را دیکلماتوران مجرب ایرانی و افغانستانی، میلاد «شریف»، «کیارخ» و بعضی دیکلماتوران دیگر نیز به خوانش گرفته اند و ویدیوی آن ها در یوتیوب نیز موجود است.
فعلاً روی رومانی تحت نام «گوهری در دامان خس و خار» کار می کند که عنقریب به زیور چاپ آراییده و به تقدیم دوستان و علاقمندان شعر و داستان خواهد گردید.

نمونه کلام:

سكوت تنهايي
من و تنهايي و اين كنج خيال
در و ديوار به من حيران اند
دل از اندوه درون اش سوزان
مردم چشم به من گريان اند
تا سپيده بدمد در دل شب
طفل دل ديده به راه تو بود
تا مگر باز تو آيي به بر اش
تا سحر دست بدعاي تو بود
روز ها از پي هم ميگذرند
ليك من مانده ام و
اين دلي اكنده ز غم
ني زمان ياد تو از دل ببرد
ني كه اندوه ز دل گردد كم
تيك تيك ساعت ديواري من
ضربه هاي دلي ناشاد من است
كه به هر ضربه كند نام تو ياد
شاهد ناله و فرياد من است
من در اين كلبه ي تنهايي خويش
تا دمي مرگ بتو انديشه كنم
تا مگر مرگ برد ياد ترا
به تو و هجر تو صبر پيشه كنم
من و تنهايي و ……اين
كنج خيال…………

هاي هاي گريه ام بشنيد و رفت
راز دل گفتم به او نشنيد و رفت
سوز دل كردم بيان از عشق او
اين همه شور بيان نشنيد و رفت
شوق دل گفتم به او از وصلت اش
زد تبسم بر لب و خنديد و رفت
شكوه كردم از جفايش بهر دوست
از خود و از كرده اش شرميد و رفت
شرح غم كردم بيان بر اهل دل
از تاثر اشك غم باريد و رفت
مردم از حسرت،عاشق آزاري چرا ؟
آه سردي از دلش كشيد و رفت
اي (صبا) نالي چرا از بار غم ؟
چند سبا هر عاشقي ناليد و رفت

خلص زندگینامه نجابت نیک شاعر خوش سرا


نجابت نیک متولد شهر کابل و فارغ التحصیل از رشته روان شناسی، او اکنون در دیار غربت به سر می برد و با موسیقی هم آشنایی و دسترسی دارد.

به زودی از این شاعر تازه سرا اشعار در صفحات مجازی نشر میگردد.

نمونه کلام:

تویی یار دلکشم

تویی یار مهوشم

به دیدارمست تو

دهم جان و دل خوشم

من دلبر طنّاز تو ام یار

هم ذوق و هم آواز تو ام یار

شیرین تر و زیبای دیارم

مثلی کوه الماس تو ام یار

شبی یلداست و توهم کنارم

به غیر از عشق تو چیزی ندارم

شبی عشق و شبی شعر و ترانه

چه خواهم من به جز یار و دیارم

یارب ز تو میخواهم هر خیر و صلای خویش

در بی کسی و غربت در حال و هوای خویش

هرلحظه تو را جویم، هرروز تو را خوانم

در ظاهر و در پنهان در شام و صبای خویش

لنک وبلاگ ما:

خلص زندگینمه ذکیه«نوری» شاعر و نویسنده

ذكيه نورى سال ١٩٧٩م. در شهر کابل دریک خانواده متدین و روشنفكر چشم به جهان گُشوده است. تعلیمات ابتدایی را در مکتب ليسه افشار و تعلیمات عالی را در لیسه سوريا(کابل) به پایان رسانيده و بشكل وقفه اى سالهاى جنگ و مهاجرت در كشور پاكستان و برگشت به وطن، مجدداً به دروس خويش پرداخته است .

بانو نوری پس از فراغت از رشته حقوق و علوم سياسى بحيث كارمند شامل كار در اداره امور رياست جمهورى شده و تا سال هاى ٢٠۰٥م به وظيفه امور خويش ادامه داده است.

نوری در مشخصات ارسالی خود می نگارد: در سال هاى مهاجرت در كشور همسايه پاكستان به حيث معلم زبان درى به كودكان افغانستانی تدريس ميكردم، هيچ زمانى سكوت نكردم و هميشه در فعاليت و خدمات به بشريت زندگی خود را سپری نمودم و خوشبختانه من از زمانيكه خودم را شناختم با مسووليت پذیری و احساس، خودکفا بودم .

در زمان رژيم طالبان من که خانم خانه بودم با آن هم معلم و رهنمايى كودكان و تدريس علم و دانش به دختران در محوطه خانه خودم ایفای وظیفه وجدانی مینمودم و بعد از سقوط دولت طالبانى دوباره به وظيفه دولتى آغاز كردم.

سال ٢۰٠٤ با رقابت آزاد در بست مديريت در كميسيون هاى( مجلس نمایندگان)شامل وظيفه شدم و تا سال ٢۰٠٨ ادامه خدمت نمودم

و از جانب شوراى ملى (پارلمان افغانستان) ودفاتر ارتقای ظرفيت مورد تحسین قرار گرفتم.

همزمان در دوران وظيفه دولتى همكارى در بخش هاى جندر و حقوق زنان در رياست كميسيون حقوق بشر، وزارت امور زنان و وزارت انكشاف دهات داشتم، سال آخر نيز نسبت خدمت شايان همكارى با كميسيون انتخابات، تقديرنامه عٰلی از طرف كميسيون انتخابات دريافت كردم. سال ٢٠۰٨ نسبت نا امنى مانند ساير هموطنان عزیز، افغانستان را به قصد اروپا ترك گفتم .

در اولين كشور اروپايى كه كيس پناهندگى داده بودم طورى فورى قبول شدم و بعد يك سال همسر و فرزندانم نيز از طريق دفتر ملل متحد و اورگان كمكى و فاميلى، دعوت شدند و فعلًا در كشور ناروى زندگى ميكنم.

در سال هاى اول مهاجرت در شمال ناروى شهر Staigen زندگی ميكردم. بعد از دو سال يادگيرى زبان ناروژى به تحصيلات در رشته غذا و رستوارت ادمه دادم. بعد از چهار سال فراغت در يك رستوارنت بزرگ در بخش دسر و شيرينى بخصوص كيك پذى شامل كارشدم و تا سال هاى ٢٠١٨ ادامه دادم.

سال ٢٠١٩ به منظور تحصیلات عالی به شهر Sarsporg در جنوب ناروى نقل مكان كردم و فعلا دانشجوی مقطع ماسترى(کارشناسی ارشد) در رشته حقوق ميباشم .

سالهاى زياد است به دو زبان شيرين وطنم (فارسی و پشتو) شعر میسرایم و سبك شعرى من كلاسيك است و عاشقانه. سه عنوان اثر شعرى ام اقبال چاپ یافته و يك عنوان كتاب قصه براى كودكان به زبان ناروژى زیر کار دارم.

عضویت در بنیاد جهانی سخن گستران سبزمنش تحت ریاست( محترم دکتور بسم الله شریفی) و همگامی با شخصیت های بزرگ فرهنگی در سراسر جهان را به خود افتخار میدانم و متعهدم که در راستای تقویت این بنیاد جهانی تلاش مستمر و موثر داشته باشم.

نمونه کلام:

آرامشی که گمشده از روزگار کو

گفتند عدل، میوهٔ باغِ حقیقت است

آن عدل در ادامه‌ی این روزگار کو

در چشمِ کودکی که به فردا نظر کند

رنگِ امید و فُرصتِ پرواز و کار کو

بر شانه‌های خستهٔ این نسلِ بی‌پناه

آثار عشق و سایهٔ امن و قرار کو

اینک صدای پایِ سپیده در این افق

آن وعده‌گاه روشنِ لیل و نهار کو

ما را هنوز باورِ فردای روشن است

آخر امیدِ این شبِ پُر انتظار کو؟

نورى

--

عشق کاری کرده که با آذران بت‌ها نکرد

بت‌تراشی که مرا در سینه‌ی تو جا نکرد

رخنه‌ای در شيشه پیدا شد دلِ زارم شکست

هیچ‌کس جز من به عشقِ پایدارت دل نبست

اشكِ من مرثیه می‌خواند، خدا خواهد شنید

آسمان اما مرا بی‌ادعا خواهد شنید

بارور می‌گردد این شاخه، اگر باشد بهار

برگ برگش را به یادت سبز خواهم یادگار

سینه‌ی انبوهِ غم را باز مأوایت کنم

چشم‌ها را سرمه‌ی خاکِ کفِ پایت کنم

تا نفس در سینه‌ام جاری‌ست، هستم پایِ تو

تا قدم همراه من باشد بپالم جای تو

عاشق عشق تو ام این رسم و آیین من است

تیشه‌ی فرهادی‌ات در قلبِ خونین من است

تا قلم در دست من باشد تو را خواهم سرود

من تو را، اصلا تو را، اصل