LOGOSHIR

خلص زندگینامه محترم محمد عزیز «عزیزی» شاعر و نویسنده

محترم محمد عزیز «عزیزی»در سال (1332) هجری شمسی، در یک خانواده متوسط و آگاه چشم به جهان هستی کشود، پس از اتمام دوره ابتدائیه و لیسه باالاخره، در سال (1357)هه.ش، از دانشگاه کابل به درجه لیسانس از رشته اقتصاد فارغ گردیده است. او در بخش معارف اسلامی و روابط بین الملل نیز تحصیلات خویش را ادامه داده است.

محترم عزیزی، پس از شکست نظام کمونیستی در حکومت استاد ربانی، منحیث کارمند وزارت امور خارجه نیز ایفای وظیفه نموده است.

اکنون چند سالیست که به شعر روی آورده و مطالعه فراوان در باب عرفان و مسایل فقه را با خود دارند که خوشبختانه گاه گاهی اکثر اشعار شان متکی به آموزه های دینی و عرفانی سروده شده اند.

نمونه کلام:

به اجازه حافظ شیرازی

**************************

جاهلان فریادبیش بالای منبر میکنند

گوش مردم را ز هر لا طائلات کر میکنند

در لباس دوستی با دین اسلام مبین

در میان قلب دین تا دسته خنجر میکنند

دین اسلام را که دین علم ونور ورحمت است

با بسی تحـــــریف خود آنرا مـُکـــــّدر میکنند

حکم قرآن است وحدت د رمیان مسلمین

افتراق مسلمین را بیش وبیشتر میکنند

نیست اندر دین ما تبعیض قوم والسنة

خویش را از دیگران بهتر وبرتر میکنند

فرض میباشد برای مرد و زنها کسب علم

وای کار بر ضــد دستور پیــــامبر میکنند

حفظ جان ومال وآبروی مسلمان فرض عین

پس چــــرا بر ضد قـــــرآن کار کافر میکنند ؟

سختگیری برمسلمان دوستی بر دشمنان

این چه آئین است اینـــها زود باور میکنند؟

وای آنهائیکه از اعــــدای اسلام شاکی اند

در عمل از کافران صد کار بد تر میکنند

بشکند دستان این مستکبران اندر جهان

چون ببالای غریبان ظلم وافـــر میکنند

ای «عزیزی»! مجلس اهل دلان را می طلب

چون تورا با صحبت خودها معطر میکنند

تاوان مسلمانی وآزادی خواهی در فلسطین

------------------------

مسلمـــانی ویا آزاده بودن جُرم سنگین است

به نزد آنکه دستانش بخون سرخ رنگین است

بنای نظـم استعمار بر ظلم وستـم باشــد

ستیزِ آن همیشه ضد آزادی زدیرین است

به حال مردم غزه که آب ونان نمی یابنــــــد

دلِ هر مومنی با دیدن شان سخت غمگین است

صــــــدای طفلکان قدس بالا تا به اوج عرش

ولی درگوش خرهای زمین آیات یاسین است

اگر چنگیز وهتلر در جهان بودند دانستند

نتانیاهو سیه رو تر از آنها وستالین است

بنازم کوهکن فرهاد را بر ضـــــد استعمار

نبرد آن برای کسب استقلال، شیرین است

صبوری می نمائید مادران چشم پراز اشک

فلسطین عاقبت پیروز بر نسل شیاطین است

اگر کس بی تفاوت باشد ازخلق فلسطینی

یقینا فاقد وجدان ودور از دین وآئین است

«عزیز» باشد کسی گر سردهد درراه آزادی

بتاریخ نام آن بنـــوشته در اوراق زرین است

خلص زندگینامه بانو عزیزه عنایت شاعر و نویسنده!

عزیزه عنایت در سال1328 هجری شمسی در ولسوالی اندخوی ولایت فاریاب پا به عرصه وجود گذاشته . وزما نیکه پدرش محمد کــــریم نسبت وظـــیفه ء افســـری در کابل متـــــوطن میـــــگردد موصوفه نیز در کابل بزرگ شده و تحصیلاتش را درآنجا به پایان رسا نیده است . بعداً وظیفه ء ماموریت را در اداره دولتی آغاز ومــد ت 25 سا ل مصدر خد مــــت می گردد. که

ده سال اخیر ماموریتش را بحیث مدیر عمومی ســــوانح دروزارت آب و برق آنـــزمان اجرای وظیفــه مینما یـــــد. وی در سال1354 با دیدن یک خواب روحــــا نی ذوق شعری را در خود احساس و به ســــــــرود ن شعر میپردازد . که از آنزمان اشعارش در داخـــل کشور در روزنا مه های انیس, پامــیر, بیــــــــدا ر مزارشریف, فاریاب, آرمان ملی,جریده ء ملی نگاه,مجلهء ژونـــدون,مجــلهءآواز ,میرمن و در خــارج از کشور در روزنامه های تاجکستان , مجلهء معتبر بخارا در ایران , وحدت ملی و گد واله درمــسکو مجلهء پژواک, بانوان ایرانیان , پنجره, راه نو در هالند و پرستو هادر دنمارک بنشر رسیده اســـت. اشعار عزیزه عنایت به سبک خراسانی در قا لب عروض در بحر های هــزج و متــقارب به شکـــــل غزل, مثنوی ,مخمس , قطعه, حمد و ثنا سروده شده است . و همچنان در سالها ی اخــــیر مـــقا لات و و اشعار و ی در سا یت های آریائی , مشعـــل , جـام غور جنبش ملی اسلامی و پرســتو ها نیـــــــــــز منتشر میگــــــــــردد. و در سبک جدید( شعر سپید ) نیز سروده های دارد . در سال 2003 میلادی مجموعهء اشعارش بنام ( سیر زندگی ) از چاپ برآمـده و بـــد ستــــرس علاقه مندانش قـــــرار گرفته است . وی از سال 1364 – الی 1371 هجری شمسی نزد استاد بزرگـوار عبدالحــمید اسیر مشهــــور به ( قندی آغا) بیدل شناس معروف کشور افتخار درس بیدل شناسی ,علم عروض ولازمهء پنج گــانهء شعر را کسب نموده است . موصوفه در سال 1372 هجری شمسی نظربه شرایط نا مساعد کشــورش وطن را تر ک و پناهند هء کشور هالند گردیده که تاکنون در همان کشور بسر میبرد. وی دارای دوپسرو دو دختر میبا شد .

بیوگرافی برگرفته ازصفحه ویب سایت «جام غور»

نمونه کلام:

آنیایش !
ای هست وبـود جـان من
ای قــبــلــه وایـــمـــان مـن
دل از تو روشن می شود
خورشیــد خوش تابان من
گــر تــو کــنی دستــم رهـا
جان می شود از تــن جدا
در دام آشــــــوب زمـــــــان
گـم می شـــوم ای آشــنــا
مـــن رهـــــروی وادی تــــو
بــــا درد و رنــجـــم روبــــرو
فـــرمــان بــده تــا بـنــگــرم
دیـــدارت ای یــــار نــیـکـــو
درعـــالــــم تــــنـــهـــایـی ام
بــا جــلــوه هــا بنمــایی ام
شـــوری بـــدل افــتــد مــرا
بــا ایــن ســر ســودایی ام
عــشـقــت "عزیزه"پــــرورد
جـــــان را بــه فـــرمان آورد
چــون بــاز گردد ســوی تو
عاشق که فــرمـان می برد
عزیزه عنایت : 2026/9/19-

پرواز کبـوتران !

پـــرواز کــــبــــوتــــران هـــمـــدل

آیـیـنـۀ مهـــرو همصــداییست

تــاهستی این قافـله پیداسـت

دور از شکن وغم جــــداییست

جــویــنــدۀ مشعـــل امــیـــدیـم

کـآن صبح سـپـیـد آشنــاییست

راه کـــــــه نــــــدارد آزمـــــونــــی

تاریک وگـذشتنش هـواییست

می بــایــد از این گـــذرحـذرکرد

کآن پـرزشکست وبی نواییست

در وادی رهـــــــروان عـــشــــــاق

درد است وکمـال نـارساییست

دنیا بــه مثــال زشـت وخوبــش

هــردم بــه خیـال بی وفاییست

غـــم را بـــه کــجـا بـــرم (عزیزه)

آخــربـــه کجـا زغم رهــــایــیست

خلص زندگی نامه صالح احمد بسیم شاعر و نویسنده!

صالح احمد بسیم در سال ۱۳۵۴ هجری خورشیدی، در شهر زیبای کابل در یک خانواده متوسط روشن فکر چشم به جهان گشود.

وی در شش سالگی شامل مکتب شده و در سال ۱۳۷٢، از لیسه نادریه فارغ و سپس شامل لیسه میخانیکی کابل شد و در رشته‌ای برق، تحصیلات خود را به شکل نیمه عالی به پایان رسانید،

بسیم به مدت هجده سال بحیث مهندس در شرکت مخابراتی روشن ایفای وظیفه کرده

وی سفر های به کشور های روسیه ، ایران ، پاکستان ، امارات ، قرغزستان، تاجکستان و هندوستان داشتند و بخاطر ادای فریضه حج به عربستان سعودی رفته و با فرهنگها و رسوم این کشور ها آشنایی حاصل نموده

بسیم در حال حاضر در کشورش و در شهر کابل با خانواده اش زندگی میکند

احمدی بسیم ، متاهل بوده و دارای شش فرزند، یک دختر و پنج پسر می باشد و نخستین شعر اش را برای یگانه دختر خود، مرجان بسیم در قالب یک دوبیتی سروده :

ترا از جنس الماس آفریده

و از عطر گل یاس آفریده

خدا بخشیده از دریای لطفش

برای من ترا خاص افریده

اگر چه رشته‌ای تحصیلی احمدی با ادبیات، خیلی از هم دور بود، اما نظر به علاقمندی و عشقی که در ادبیات داشته، به شعر و شاعری رو آورد و بعد از مطالعه اشعار شاعران معاصر و کلاسیک، ابتدا در قالب های سروده های کوچک مانند: رباعی و دوبیتی آغاز به شاعری نمود و بعدا به سرایش غزل و مثنوی نیز پرداخت.

: شعر غالبن زبان خیالاتی شاعر بوده که مطابق زمان و الهام از رویداد های جامعه بروز میکرد و شاعر با کوچکترین حادثه خوب و یا بد سکوتش را می شکند و رو به شعر میاورد و هنگامی که شاعر متاثر از شرایط میشود و یا در انزوا میباشد سکوت اختیار میکند.

بسیم از اوایل سال ۱۳۹۰ به صورت جدی به سرودن شعر آغاز نمود و عضویت "انجمن قلم افغانستان" را نیز بدست آورد.

.

حاجی بسیم، تا به حال بیشتر از دوصد پارچه دوبیتی و رباعی و اضافه از هشتاد پارچه غزل سروده است، که در سال ۱۳۹۴ نخستین مجموعه شعری اش را به نام "قفس باز است و بال و پر ندارم" و دومین مجموعه شعری اش را در بهار ۱۴۰۳ تحت عنوان ( در قطره شناور) به چاپ رسانیده که هردو مجموعه را به یگانه دخترش مرجان بسیم اهدا کرده و به جامعه ادبی تقدیم کرده است. همچنان اشعار بسیم را می توان در یک وبلاک به آدرس زیر بخوانید که حاوی سروده ها و دل نوشته هایش می باشد:

www.salihahmadi.blogfa.com

قابل ذکر است که بعضی اشعار بسیم را هنرمندانی همچون: حفیظ علی و دیویانی علی، میرویس مبتلا، فهیم فروتن و عزیز صمدی کمپوز کرده و آهنگ های قشنگ ساخته اند که در یوتیوب موجود می‌باشند

بسیم دو سال در کشور جمهوری تاجکستان شهر دوشنبه با خانواده اش زندگی کرده و با شاعران و فرهنگیان این کشور آشنایی حاصل نموده تا بحال چهار پارچه شعر تازه اش به زبان سریلیک در روزنامه های( شهریار) و ( استقلال ) دوشنبه به چاپ رسیده

نمونه کلام:

دادی غمم، دو باره شوم شاد مشکل است

هر آنچه کرده اى ، رود از یاد مشکل است

من درس را به شيوه ى عشق تو خوانده ام

مانند تو کجا شوم استاد،؟ مشکل است!

هر چند مهربانى من کم نبوده است!

كوهی کنم برابر فرهاد ! مشکل است

عطری که رقص موی تو پاشید در هوا

کی میشود بگیرمش از باد؟مشکل است!

هرچند مرغ روح مرا صید کرده اى

از دام مهر تو شود آزاد ، مشکل است!

باز آ كه با نوازش دست ات بنا شوم

این کلبه بی تو كى شود آباد؟ مشکل است

غم و غصه

عمر ما آمد به پنجاه و کمی هم بیشتر

خنده از ما شد فراری، غصه و غم بیشتر

سال نو آمد، هنوز این راه پایانش کجاست؟

تا نفس باقی‌ست، غربت‌های مبهم بیشتر

روزگار از ما گرفت آن دلخوشیهای وطن

آنچه افزون شد به مایان، آه پیهم بیشتر

دوستی‌ها رنگ باخت و آشنایی ها ریا

مهر و الفت دور شد، از نفس آدم بیشتر

با همه این خستگی ها، زنده ایم با یک امید

می‌ رویم روزی وطن، با هم دل جم بیشتر

احمدی بسیم (تاجکستان اول جنوری ۲۰۲۶ )

لنک وبلاگ ما:

خلص زندگینامه نجیبه«سمیع» شاعر و نویسنده، از قلم خودش:

نجیبه هستم سمیع تخلص میکنم، مادرم می گفت همراه با طلوع آفتاب چشم به زندگی در زادگاه خورشید شهر کهندژ گشوده ام، خانواده ام به روشنی و نور باور داشتند و روشنفکر بودند. در همان زادگاه خورشید یعنی شهر کهندژ یا «کندز» تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان رساندم و موفق به اخذ بورس تحصیلی شدم. پس از شش سال تحصیل و بدست آوردن دیپلوم به سطح ماستری در رشته حقوق در یکی از جمهوریت های شوروی سابق به وطن برگشتم و مصروف کار و زندگی خانوادگی ام گردیدم. در سال 1995 وضعیت سرزمین جنگ زده ام وخیم تر شد و من فرار را بر قرار ترجیج دادم و همرا با فامیلم (همسر عزیز و سه طفلم )به امریکا آمدم که تاکنون اینجا زندگی داریم.

یادم می اید خیلی جوان بودم شعر میخواندم و به ادبیات علاقه ی خاص داشتم، هر روز دنبال شعر برای خواندن سرگردان بودم تا تصمیم گرفتم خود شعر بیافرینم. مشق کردم ، تمرین کردم، رباعی سرودم ، غزل ساختم ، دوبیتی و تک بیت آفریدم . تا سرانجام مجموعه ی از شعر هایم را زیر عنوان ( از آن سوی ابر های تیره) در کابل چاپ نمودم.

این بود زندگی نامه مختصر من

نمونه کلام:

غزل

دلم گرفته ازین روز های بی فردا

چه زندگی غریبی، چه روزگار فنا

بگو به من سخن از لاله‌ی جگر پاره

ردیف فصل خزانم، من و بهار کجا

به راه آمدنت برگ برگ افتادم

درخت پیر شدم ای نسیم نا پیدا

پر از ترانه دلتنگی ام، پرنده من !

چگونه بی‌تو بسازم درین دل سرما

اسیر ماندن و بیتو شدن چه دشوار است

تمام هستی من گشته یک قفس دنیا

به دست توست علاجی که نیست، موسایم!

چه می شود که بسازی ز مار مرده عصا

پاییز

یعنی

بودن در کنار تو،

همرا با صدای برگهای رنگین

آنجا که

اولین نگاه های ما

با هم آشنا شدند…

می دانی؟

من از همان روز

عاشق پاییز شدم

از همان لحظه

که چشم های تو

در میان برگ های زرد و سرخ

به چشم های من رسید.

پاییز تان پر از عشق باد!

نجیبه.سمیع

23سپتامبر 2026

خلص زندگینامه بانو مهین«طبیبی»

مهین طبیبی متولد شهر زیبای هرات است. او درس های ابتدایی و ثانوی را در «لیسه ملکه جلالی» تا درجه «بکلوریا» به پایان رسانید و تحصیلات عالی را در رشته فارمسی از دانشگاه کابل به درجه «لیسانس» به اتمام رسانیده است. پس از چندی منحیث کارمند رسمی در شفاخانه دولتی هرات مقرر گردید و مدت هشت سال به حیث فارمسیست در آن شفاخانه ایفای وظیفه نموده است.

او طی حاکمیت اول طالبان(1376) همراه با خانواده یکجا شهر هرات به قصد مهاجرت ترک کردند. مدت 27 سال میشود در شهر هامبورگ با خانواده یکجا زندگی میکند. بانو میهن از همان آوان دوره تحصیلی به مطالعه، نوشتن شعر و داستان های کوتاه می پرداخت. از ایشان کتاب شعری تحت نام (خواب و بیداری) زیر کار است که بعد از چاپ به دسترس علاقمندان شعر و ادب قرار خواهد گرفت.

نمونه کلام

جنگل تاریک

در میان جنگل تاریک وتار

کلبه ای میسازم از جنس بلور

بر درِ کلبه، فروزان میکنم

مشعلی تابان، پر از امواج نور

مینویسم با خطِ زّرین عشق

ثبت گردد شعر من در گنجَور

ای مسافر گمشده در بی کسی

کلبه ای دل شد تهی، و ناصبور

نهال امید

شعرهای مرا، ترانه تویی

اشک های مرا، بهانه تویی

در گلستان آرزوهایم

عطر خوش بوی جاودانه تویی

سینه ام آشیانه ای غمِ توست

مرغ آن طرفه آشیانه تویی

لحظه ی سرد وهم و بیم مرا

همدم ومونس شبانه تویی

بر نهالی امید خشک دلم

سبز و زیباترین جوانه تویی

مهین طبیبی

خلص زندگینامه دانشمند فرهیخته جناب سید محمد ابراهیم «عالم شاهی»

(شهيد استاد سيّد محمد ابراهيم عالم شاهی)

شهيد استاد سيّد محمد ابراهيم عالم شاهی از فرزندان بنام و ازدانشوران فرهيخته و بلند آوازه‌ى كشور ما است كه در دهه‏هاى اخير راه و رسم فراگير در كشور يافته و به خوبى نه تنها از گذشته ى درخشان و طلايى تبار عالم شاهی، بلكه از پيشينه‏ى فرهنگى و دانشى غزنى نمايندگى كرده و خلف الصدق دودمان انديشه و ادب آن سامان گرديد.

در جریان فجایع امیرعبدالرحمان خان پادشاه جابر افغانستان، برخی از سران این خانواده نیز به بلای آوراگی دچار شده به مشهد و اطراف آن سکنی گزیدند ویکی از آن‌ها سيّد محمد ابراهيم عالم شاهی بود که سال 1284 خورشیدی در شهر مشهد مقدس به دنيا آمد. پس از فراگيرى سواد خواندن و نوشتن به سراغ علوم اسلامى رفت، وارد حوزه علميه مشهد شده و ادبيات عرب وقسمتى از فقه، اصول ومنطق را آموخت. آنگه به حوزه علميه قم رفته و تحصيلات خويش را در آن مركز عظيم ادامه داد. در سال 1312 خورشیدی جهت آموزش مسايل قضايى و حقوقى به تهران رفت و دوره‌ی آن را با موفقيت به پايان برد.درآن جا با اساتيد و برجستگان متعدد مراوده و تبادل نظر علمى داشت كه برخى آن‏ها سمت استادى نسبت به نامبرده داشتند ،از جمله ى آن‏ها مى‏توان به شيخ احمد بهار، اديب نيشابورى، ايرج ميرزا، قاسم غنى و ملك الشعراى بهار اشاره كرد. از اين لحاظ وى در جهات گوناگون و رشته‏هاى مختلف آموزش ديده وبه مطالعه و تحقيق پرداخت و توانست تا حدودى جامعيتى نسبى كه در ميان دانش آموختگان

عالم شاهی در سال 1313 خورشیدی به دليل نا معلومى ايران را به قصد وطن ترك گفته و در شهر كابل اقامت گزيد. به زودى در دانشگاه كابل در رشته‌ى حقوق و مسايل قضايى به تدريس پرداخت. همزمان باتدريس در دانشگاه همكارى گسترده‏ى با مطبوعات داشت و در موضوعات گوناگون حقوق، قضا، داستان، شعر، تاريخ و مسايل سياسى به پژوهش و نگارش اشتغال ورزيده وتوانست آثار متنوع و ارزشمندى ارايه دارد. اودر برخى از واديها چون داستان جزو پيش آهنگان و پرچم داران به شمار مى‏رود .

عالم شاهی در سال 1329 (خورشیدی از اشتغال در دانشگاه متقاعد شده ‏و براى امرار معاش دفتر وكالت داير كرد. او كه به زبان عربى تسلط داشته و قادر به ترجمه از آن زبان بود در سال 1319 (هش) كتاب على جارم و مصطفى امين (مصرى) را تحت عنوان «روحيات و آثار آن در پدا گوژى» ترجمه نموده و در كابل چاپ كرد. در همان سال اثر ديگرى تحت نام «اصول محاكمات» در علم حقوق را تأليف نمود كه از سوى دانشكده‏ى حقوق و علوم سياسى دانشگاه كابل به نشر رسيد. در سال 1337 خورشیدی داستان بلند «صحنه زندگانى» را نوشته ومنتشر كرد كه برنده ى جايزه ى «خوشحال خان ختك » شده و از سوى مطبعه‏ى دولتى نشر يافت. آثار ديگر او بدين گونه است.

ـ مجموع دروس كه در كورس حقوق صدارت به سال‏هاى 1314 ـ 1313 خورشیدی تدريس نموده و به سال 1316 از طرف وزارت معارف طبع شد .

ـ حقوق بین‌المللی عمومى، چاپ مطبعه‌ى عمومى كابل

ـ شام تاريك و صبح روشن (داستان) به سال 1317 چاپ شد.

ـ اصول محاكمات (مجموعه‌ى دروس كه در صنف 3 فاكولته‌ى حقوق و علوم سياسى تدريس شده ى سال‏هاى 1319 ـ 1318) و به سال 1320 از طرف فاكولته ى مذكور چاپ شد.

ـ صحنه ى زندگانى، طبع اول 1337 و طبع دوم 1344 .

روحيات و آثار آن در پداگوژى (ترجمه) كه به سال 1319 از طرف فاكولته‏ى حقوق و علوم سياسى به چاپ رسيد.

ـ مجموعه ى علماى افغانستان از بدو استيلاى مغول (600 ه) تا آغاز قرن 14 هجرى به تقاضاى دايرة المعارف آريانا چاپ شد.

ـ مشعله (خاطرات يك سفر و هفت قطعه شعر) چاپ كابل 1352 .

ـ رساله «اغلاط ادبى» در سال‏هاى 1320 ـ 1319 در روز نامه‏ى انيس چاپ شد.

ـ رساله «ناى قلعه» در شماره‏هاى 101 ـ 107 مجله ى آريانا به سال 1330 نشرشد.

ـ رساله «بست» در شماره‏هاى 130 ـ 138 آريانا به سال 1332 نشر گرديد.

ـ درام (نمايش نامه) خنده‏ى بخت، درام انگشتر طلا و درام آه نيمه شب كه تماما نمايش داده شد.

ـ مجموعه‌ى اشعار شامل مثنويات، قصايد، قطعات، غزليات و فكاهيات .

ـ مقالات ادبى و تاريخى و اجتماعى كه وقتا فوقتا در مطبوعات وطن به چاپ رسيده‏اند.

ـ رساله در باره هزاره، طبع ايران .

ـ مسلما بعد از سال 1344 تا 1358 آثار ديگرى از نظم و نثر به وجود آورده خواهد بود كه بايد به شناسايى آيد...(1) سرانجام اين دانشمند فرهيخته و روشنفكر مسلمان و نام آشنا پس از كودتاى ماركسستى هفت ثور 1357 خورشیدی مانند ساير انديشمندان خدا پرست، وطن دوست و آزاده، هدف بغض و عداوت ماركسيست‏ها قرار گرفت و در آغاز قدرت رژيم خلق و پرچم دستگير و به گونه وحشيانه به شهادت رسانده شد . بنده با مرحوم پدرم عبدالحسین منجم باشی متولد اسال ۱۲۵۸ فوت ۱۳۴۲ که بنده نو جوانی بیشتر نبوم درکابل مرحوم عالم شاهی را دردفتر وکالت شان نزدیک وزارت معارف دیدم مرحوم استاد بالهجه مشهدی صحبت می کردند روح شان شاد

بانو طیبه احسان حیدری؛ بانوی شعر، دانش و خدمت


بانو طیبه احسان حیدری؛ بانوی شعر، دانش و خدمت

بانو طیبه احسان حیدری، شاعر خوش‌قریحه، نویسنده، آموزگار و بانویی فرهیخته از سرزمین کهن هرات است؛ زنی که از کودکی در دامان خانواده‌ای فرهنگی و ادب‌پرور رشد یافت و از پدر بزرگوارش، حاجی عبدالشکور احسان، شاعر و فرهنگی شناخته‌شده، عشق به دانش، ادب، انسان‌دوستی و خدمت به جامعه را آموخت.

او با پشتکار و علاقه به آموزش، مسیر دانش و تعلیم را برگزید و پس از فراغت از تحصیل، سال‌ها به عنوان آموزگار در مکتب صلاح‌الدین سلجوقی هرات برای پرورش و آموزش نسل آینده خدمت کرد. باور او همواره بر این بوده است که آموزش، چراغی است که می‌تواند زندگی انسان و جامعه را روشن‌تر سازد.

پس از مهاجرت به استرالیا در سال ۲۰۰۷، فصل تازه‌ای از زندگی او آغاز شد؛ اما فاصله از وطن هرگز شوق آموختن، آفرینش و خدمت را در وجودش خاموش نکرد. او با علاقه‌مندی فراوان، دانش خود را در زمینه روان‌شناسی، مثبت‌اندیشی، رشد فردی و قدرت ذهن گسترش داد و تلاش کرد آموخته‌های خود را در مسیر ایجاد امید، انگیزه و توانمندی در زندگی دیگران به کار گیرد.

طیبه حیدری تنها شاعر و نویسنده نیست؛ او بانویی فعال در عرصه‌های فرهنگی، آموزشی و اجتماعی است که همواره تلاش کرده برای مردم، خانواده‌ها و به‌ویژه بانوان، منبعی از امید، آگاهی و انگیزه باشد. یاری به دیگران، تشویق زنان به رشد و خودباوری، حمایت از فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی و ایجاد روحیه همدلی و همکاری، بخش مهمی از رسالت او را تشکیل می‌دهد.

نخستین اثر او با نام «خوشه‌های آبی» منتشر شده است؛ اثری برگرفته از تجربه‌های زندگی، عشق، رنج، امید، آگاهی و نگاه انسانی او که می‌کوشد برای خواننده پیام روشنی از زندگی، امید و رشد به همراه داشته باشد.

شعر برای طیبه حیدری تنها مجموعه‌ای از واژه‌ها نیست؛ زبان احساس، امید و انسانیت است. او می‌کوشد با قلم خود دل‌ها را روشن، با شعر خود احساس را بیدار و با اندیشه خود انگیزه زندگی و حرکت ایجاد کند.

بانو طیبه احسان حیدری، نمادی از پشتکار، دانش‌اندوزی، خلاقیت، مهربانی و خدمت است؛ بانویی که باور دارد هر انسان می‌تواند با آگاهی، امید و اراده، تغییری مثبت در زندگی خود و اطرافیانش ایجاد کند.

امروز او همچنان در مسیر شعر، نویسندگی، آموزش، رشد فردی و خدمت اجتماعی گام برمی‌دارد و آرزویش جامعه‌ای آگاه، مهربان، متحد و سرشار از امید است؛ جامعه‌ای که در آن انسان‌ها یکدیگر را یاری کنند، زنان و جوانان فرصت رشد بیابند و دانش و فرهنگ چراغ راه زندگی باشد.

طیبه حیدری با شعرش احساس می‌آفریند، با قلمش اندیشه می‌سازد، با دانشش آگاهی می‌بخشد و با قلبش برای انسان‌ها امید می‌آفریند.

کتاب خوشه های آبی

کتابی که ز عشقت پر شرر بود

به هر صفحه پر از پند و هنر بود

صفا و مهر و هر ناز محبت

به هر واژه که میدیدم گهر بود

به صفحه صفحه اش رازی نهفته

که گویا عشق را یک بال و پر بود

قلم هر صفحه را با ناز می دید

به هر سطری جهانی مستتر بود

به رقص بزم و در امواج احساس

قلم همچون نسیمی در گذر بود

کتاب خوشه های آبی چون نور

به باغ دل درخت بارور بود

چنان تابیده هر شعری به احساس

که هر واژه چو‌ نوری جلوه گر بود

فصاحت در کنار خط خطی ها

که همچون قند مصری پر شکر بود

بلاغت همچو غنچه در گلستان

درخت هر ترانه پر ثمر بود

در آن انگیزه و احساس پیوند

کتاب زادهٔ نسل بشر بود

نگارستان این دیوان و دفتر

ز کلک طیبه این یک هنر بود

خلص زندگینامه عبدالقدوس(واثق بدخشی)شاعر جوان افغانستان


عبدالقدوس، مشهور به واثق بدخشی، از شاعران جوان و تازه قلم انداز افغانستان است که در سال ۱۳۸۵ هجری خورشیدی در ولسوالی نسی (درواز) ولایت بدخشان، در سرزمینی که شعر و فرهنگ در کوهسارانش ریشه دارد، چشم به جهان گشود.
او تحصیلاتش را در کابل دنبال کرده و از سال‌های جوانی به شعر و ادبیات فارسی، به‌ویژه غزل، دل بسته است؛ قالبی که در آن می‌توان هم از شور عاشقانه سخن گفت و هم از اندیشه، عرفان و دردهای انسان.
در شعر واثق بدخشی، هویت فرهنگی، ارزش‌های انسانی، مفاهیم دینی، مسائل اجتماعی و مضامین عرفانی جایگاه ویژه‌ای دارند. زبان شعری او ساده، روان و صمیمی است؛ زبانی که از یک‌سو به میراث گران‌سنگ شعر کلاسیک فارسی تکیه دارد و از سوی دیگر، دغدغه‌ها و پرسش‌های انسان امروز را بازتاب می‌دهد.
واثق بدخشی از نسلی است که در روزگار پرآشوب معاصر، هنوز به شعر پناه می‌برد تا بخشی از جهان درون و بیرون خویش را روایت کند. او با ادامهٔ آفرینش و نشر آثار ادبی، آرام‌آرام جای خود را در میان شاعران جوان فارسی‌زبان افغانستان پیدا می‌کند و راهی را می‌پیماید که پایانش، شاید در روشنای ماندگاری شعر، به نامی آشناتر بدل شود.

نمونه کلام:

ای دل تو ز این یار دل آزار چه دیدی
جز سنگ تو ای میوه ی پر بار چه دیدی
آیـینـه بـگـو راسـت. ز ایـن قـامـت رعنا
جز چهره ی خندانِ دل افگار چه دیدی
از کوچه و پس کوچه ی کنعان بپرسید
جز گریه از این سرورِ غمخوار چه دیدی
بر یوسف خوش چهره ی دوران بگویید
جز محنت و غم ز نقش و نگار چه دیدی
مجنون که شده غرق تمنایی حبیبش
گویید که جز غصه ز این کار چه دیدی
آن گل که شده جای دقیقش بغل خار
جویید که جز زخم ز این خار چه دیدی
بلبل که سراسر شدی مشتاق به گلشن
بر ما تو بگو در این چمن زار چه دیدی
واثق تو چرا روز و شب اندر پی شعری
با عمق نظر در دل اشعار چه دیدی

هـرگـز امـیـد دلـبـر دیـگـر نمی کنم
تو بهتری و پیدا ز تو بهتر نمی کنم
نقّاش حسن تو چه دل انگیز نقش کرد
شوقی به دیـدن بت آزر نـمـی کنم
از بس که دوست دارمت از جان بیشتر
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
در پستیِ زمین همه دارم تو را بدان
شوقی به ماه و کوکب و اختر نمی کنم
دار و ندارمی به خدا تا که دارمت
خواهش به ملک خسرو و قیصر نمی کنم

ن

مونه کلام:

مثل پرنده‌ای که دل از آسمان نکند
صیاد بست بال و پرم گریه می‌کنم
چندی‌ست آسمان مرا ابر غم گرفت
بر ناله‌های بی‌اثرم گریه می‌کنم
هرگز به کنج امن قفس خو نمی‌کنم
بر شام تار و بی‌قمرم گریه می‌کنم
افتاده‌ام ز پا و نمانده است طاقتی
بر ناتمامی سفرم گریه می‌کنم
آیینه‌ام که در دل این تیرگی شکست
بر روزگار بی‌ثمرم گریه می‌کنم
رفتم به جستجوی شفق در شب فراق
دیدم هنوز بی‌سحرم گریه می‌کنم
یاد گذشته می‌وزد از روزن حصار
بر بال‌های دربه‌درم گریه می‌کنم
جام جفا به دست مکرر به من چشاند
بر مژه‌های غوطه‌ورم گریه می‌کنم
شعر و تصوير از بانو زرغونه آنس
15.08.2026 برلبن



شوری که در جان شعله زد دل را به غوغا می‌برد
دل را ز خاک این جهان تا عرش مولا می‌برد
قطره چه داند راز خود در موج‌های بی‌قرار
امواج با آهنگ عشق او را به دریا می‌برد
زاهد چرا دل بسته‌ای بر خلوت بی‌حاصلی
وقتی نگاه گرم او بنیاد تقوا می‌برد
جان می‌دهد بر پیکرم آن دم که لطفش می‌رسد
روح مرا تا آسمان دست مسیحا می‌برد
از خویش خالی گشت جان تا غرق آغوشش شود
یک لحظه لبخندش مرا تا اوج رویا می‌برد
تا وصل جانم بر لب است لختی صبوری بایدم
که این آتش سوزان مرا رسوای رسوا می‌برد
دل در هوای کوی او از خویش بی‌پروا شده
هر نفحه‌ی زلفش مرا تا باغ معنا می‌برد
در هر نفس نامش چو گل بر باغ جانم می‌شکفد
عطر حضور بی‌نشان جان را به فردا می‌برد
چون آفتاب از مشرق لطفش بتابد بر دلم
هر ذره‌ی تاریک را تا نور والا می‌برد
عشق است کشتیبان دل در موج‌های بی‌کران
این کشتی بشکسته را از قید دنیا می‌برد

زندگینامه سوسن منتظر «شنسب» شاعر خوش سرا


زندگی نامه سوسن منتظر «شنسب» از قلم خودش

زنی که از شهر غلغله و اندوه بر خواسته ! و زنی که در میان سکوتش هزارها قصه ی نا گفته دارد!

زنی که در شکوفه ی زندگی آش پر پر شد !و مجال ایستادن نداشت

زنی که در زمزمه های اشعار پدر گوش داده وبه تکرار می سرود

و در لا بلای شعر و غزل بزرگ شده

و شب ها را با خواندن کتاب و شعر سپری می نمود و در بدل پنج افغانی اتهام از سوی پدر یک کتاب را تا صبح باید خلاص می کرد!

دنیای من خواندن و نوشتن و بیانیه ها و کنفرانس های مکتب همیشه اشتراک می کردم!

بعد از فراغت از لیسه عالی آریانا و بعد از طی نمودن کانکور به فاکولته ادبیات موفق شدم ! که با هزاران ذوق خبر خوش دادم به پدرم ولی روزگار خراب و نا به سامان زندگی

چونکه من اولاد و بزرگ خانواده بودم

و پدرم یازده اولاد داشت گفت که چه می شود اگر که کار کنی که اقتصاد خراب است !من که کار سخت پدرم را و اقتصاد خرا را می دیدم رنج می بردم قبول کردم تا خانواده آرام می بود و پدر و مادر هم خوش باشد

همین بود که پنج سال در وزارت معادن و صنایع در شعبه ذغال سنگ کار می کردم و بعدا عروسی کردم بعدا مدت پنج سال در ریاست انکساف دهات به رتبه چهار مدیر محاسبه بودم که در این وقت شوهرم را قید زندان نمودن مدت چهار سال و هشت ماه که به ذوال روز کار برابر شدم که بعد سپری نمودن زندان من و شوهرم و اولاد هایم مجبور به هجرت شدیم به دیار اجنبی و در غربت و بی سر پناهی !

که تا حال روح ام و قلبم هنوز به یاد دیارم است!و مدت سی و هفت سال از غربت نشینی ام گذشته لاکن هنوز

در خیال و هوای وطن ام زندگی می‌کنم و این جنگ های تحمیلی با سر نوشت من و همه هم دیارانم بازی نموده و در زیر خاکستر مرگبار دفن ما نمودند.

نمونه شعر:

کوچه های سرد وطن

از کوچه های سرد شرربار رفته ام

با حال بینوا و گرفتار رفته ام

دل آب شد ز درد و غم و غصّه ی زیاد

بالای هرچه مرده و بیمار رفته ام

از کوچه های پرغم و آشوب خسته ام

تنها نشسته از خود و اغیار رفته ام

منعم ز سیر سوسن و گلزار حسن تو

یک عمر در هوای تو هر بار رفته ام

گشتم به رنگ زرد ببین زار و خسته ام

چون شیشه زیر سنگ دل افگار رفته ام

تا کی چو شمع سر به هوا پای اشک ریز

ایستاده ام ولی ز خود هموار رفته ام

چون عشق تو به کنج دلم شد گره اما

دربند بسته گشته به افسار رفته ام

میهن تو گریه های دلی خسته ام شدی

اکنون ز تو به دور شده و زار رفته ام