ن

مونه کلام:
مثل پرندهای که دل از آسمان نکند
صیاد بست بال و پرم گریه میکنم
چندیست آسمان مرا ابر غم گرفت
بر نالههای بیاثرم گریه میکنم
هرگز به کنج امن قفس خو نمیکنم
بر شام تار و بیقمرم گریه میکنم
افتادهام ز پا و نمانده است طاقتی
بر ناتمامی سفرم گریه میکنم
آیینهام که در دل این تیرگی شکست
بر روزگار بیثمرم گریه میکنم
رفتم به جستجوی شفق در شب فراق
دیدم هنوز بیسحرم گریه میکنم
یاد گذشته میوزد از روزن حصار
بر بالهای دربهدرم گریه میکنم
جام جفا به دست مکرر به من چشاند
بر مژههای غوطهورم گریه میکنم
شعر و تصوير از بانو زرغونه آنس
15.08.2026 برلبن
شوری که در جان شعله زد دل را به غوغا میبرد
دل را ز خاک این جهان تا عرش مولا میبرد
قطره چه داند راز خود در موجهای بیقرار
امواج با آهنگ عشق او را به دریا میبرد
زاهد چرا دل بستهای بر خلوت بیحاصلی
وقتی نگاه گرم او بنیاد تقوا میبرد
جان میدهد بر پیکرم آن دم که لطفش میرسد
روح مرا تا آسمان دست مسیحا میبرد
از خویش خالی گشت جان تا غرق آغوشش شود
یک لحظه لبخندش مرا تا اوج رویا میبرد
تا وصل جانم بر لب است لختی صبوری بایدم
که این آتش سوزان مرا رسوای رسوا میبرد
دل در هوای کوی او از خویش بیپروا شده
هر نفحهی زلفش مرا تا باغ معنا میبرد
در هر نفس نامش چو گل بر باغ جانم میشکفد
عطر حضور بینشان جان را به فردا میبرد
چون آفتاب از مشرق لطفش بتابد بر دلم
هر ذرهی تاریک را تا نور والا میبرد
عشق است کشتیبان دل در موجهای بیکران
این کشتی بشکسته را از قید دنیا میبرد