LOGOSHIR

واژه ی عیاری و ایثار، حرف دیگراست !
در خطِ آزادگی، خیر و براتی داشته باش

عصر ما، عصر تغافل نیست؛ دورِ فُرصت است
عرصه آخر میشود، از خود صفاتی داشته باش

دستِ ایثار و شفقت، حاصل دریا دل ایست
آبُ گشتن تشنه کامان را، نیاتی داشته باش

در مروّت سرزمینی شو، زمشرق تاغروب
بنهیر و غزنه و بلخ و هراتی داشته باش

بُرد و باختی است در شطرنج سختِ زندگی
گاه پیروزی و گاهی فکر ماتی داشته باش

رهسپربخشی

May be an image of body of water and tree

رسیده خنجر عشقت به استخوان، دیگر

گذشته کار من از کار بی‌گمان، دیگر

ز بی‌کسی غم دل را به آسمان گفتم

به تنگ آمده از دستم آسمان دیگر

بیا و بخیه بزن قلب چاک چاک مرا

نمانده یک سر سوزن به من توان دیگر

به نا امیدیِ من واژه‌ها مصاب شدند

نگنجد این غم دیرینه در بیان دیگر

جدایی من و تو کار غیر ممکن است

پریده از سر ما آب این‌ زمان دیگر

میان ما چقدر عشق ناگهان رخ داد

و بعدِ عشق همه چیز ناگهان دیگر

درون سینه دلم بی‌قرار توست مدام

چو بی‌قراری«ماهی به مرتبان» دیگر

بیا که قصه‌ی این عشق با زبان غزل

رها شده‌ست چو تیری که از کمان دیگر

نپرس کار زلیخای دل چرا زارست؟

به مصر عشق رسیده‌است کاروان دیگر

به جوش این غزل ساده‌ام نسوز رقیب

فتاده آش دهن‌سوزت از دهان دیگر

لیلی غزل
May be an image of 1 person and text

نشانی

من مانده ام و چند نفس های شمرده

دور و بر من پُس پُس کس های شمرده

پیوسته به گوشم رسد آهسته‌تر از دوش

از قافله ی عمر جرس های شمرده

بی( π) *فرار از وسط دایره کردم

گیرم به درونِ مثلث های شمرده

یک عمر هوای سرِ ما بود رهایی

تا آن که شکستیم قفس های شمرده

سرما زده اندامِ مرا چند زمستان

گرمم نکند آتشِ خس های شمرده

هر کس پی کاری شد و بی رابطه مانده

بالای سرم رقصِ مگس های شمرده

نادم شود هر اهل خرد لحظه ی رفتن

گر کرده هدر شب به عبث های شمرده

کس نیست مرا تا دلِ خاکم برساند

آورده چه بی فایده( بس) *های شمرده

ماندیم عبادتکده ی عشق نشانی

بردیم غم و داغ هوس های شمرده

طاهر مشا

۱۴۰۳/۵/۱۰ خورشیدی

۲۰۲۴/۷/۳۱ ترسایی

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن

هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

*پای(π)

*بس(Bus)

May be an image of 1 person, beard and text

تا تمنای وصالت از سر غافل رود

هوش هم با عاشقی از این تن عاقل رود

چنگ و دندان کارگر نامد به کام و میل ما

کشت ما هم بی ثمر ماند آرزو عاطل رود

ما سوای اشک و خون چیزی نداریم تحفه‌ای

آن یکی از دیده ریزد و آن دیگر از دل رود

سنگ‌ها بر هم زنند آرامش آب روان

جویبار آلوده گردد، آب بی حاصل رود

آسمان بی کینه بود و با دل زارش گریست

آه از اشکی چو از چشمان این سایل رود

موج دریا انکسار دیده‌ای غمدیده است

سیل و توفان سوی آبادیِ این ساحل رود

چشم براه مانده است در انتظار روز خوب

روز خوب چون آرزو از محضر عادل رود

ای چراغ بزم‌ها روشن بکن اندیشه را

تا که این تاریکیِ شب از دل منزل رود

حشمت‌الله تلاش

کابل - ۲ میزان ۱۴۰۳

مطابق ۲۳ سپتمبر ۲۰۲۴

May be an image of 1 person, beard and eyeglasses

سال ها شد می‌کشم در شانه هایم ماه را

بار دوش خود نمودم این دل گمراه را

رو به سوی «هیچ‌کس» بردم نشد…جیغی زدم

اه گم کردم دو سالی هست آن درگاه را

«یوسف گم گشته» باز آمد ولی کنعان نبود

باد برده سال ها شد قصه های چاه را

در میان لوش و دلتنگی دلم جا مانده است

می‌شود از من بگیری این غم جانکاه را؟

من کجا و این همه دعوای خوب و بد کجا

می‌کشم با پلک های خویش گرد راه را

زبیر هجران
No photo description available.

بینوایان

خدایا بشنو آهِ بی نوایان را

فغان و ناله ی پیر و ضعیفان را

چو فصل سرد سرما می رسد ناگه

تو گرما بخش شهر و مسکن شان را

به مشکل ها فراوان مبتلا گشتند

الاهی تو نگهداراز بلاها طفل افغان را

به آه و ناله ی مظلوم تو غمخواری

بکن آزاد مهد و میهنی مان را

دلی «سیمین» شرر بار است تو میدانی

اجابت کن دعا ها را ببخشا کفر و ایمان را
سیمین بارکزی

May be an image of 1 person, scarf and eyeglasses

مرد میدان

رنج پنهان تابه کی

درد و نالان تا به کی

می رود شب اشک ما

چشم گریان تا به کی

در غم نان صبح و شام

آه و افغان تا به کی

طفل ما معیوب شد

جنگ ادیان تا به کی

خون جگر شد در به در

مرد میدان تا به کی

جای علم و معرفت

کوچه گردان تا به کی

شاقه کاری میکند

طفل افغان تا به کی

س. بارکزی

خاک بودم آب گشتم‌ گِل شدم

عالَمی گُل کردم آخر دل شدم

غیرتِ حسن اقتضای شرم داشت

لیلیِ بی‌پرده ی محمل شدم

تشنه ‌کامِ امن بودم زین محیط

خاک مالیدم به لب ساحل شدم

جوهرِ تیغش پرِ طاووس داشت

رنگها گل ‌کرد تا بسمل شدم

نغمه‌ها دارد مقاماتِ ظهور

او غنا ورزید و من سایل شدم

بس که کردم عقده ی اوهام جمع

خوشهٔ این کشتِ بی‌حاصل شدم

در من و او غیرِ حق چیزی نبود

فرقی اندیشیدم و باطل شدم

همچو اشکم لغزشی آمد به پیش

گامِ اول ، محرمِ منزل شدم

ناخنِ تدبیر ، پیدا کرد وهم

بیدل اکنون عقدهٔ مشکل شدم

حضرت بیدل !

از خام بارکزی بخوانید

همنشین

همنشینی با نیکو رویان خوش است

در سفر باشی خوش و خندان خوش است

دوستانی نازنین و سر سپر

با تو باشد از دل و از جان خوش است

زیب مجلس شعر باشد بی دریغ

شعر خوانی با سخن دانان خوش است

چای سبز و نقل شیرین زیب خوان

خنده ها باشد میانِ مان خوش است

میوه های خشک و مغزی میهنم

باب باشد بر لب و دندان خوش است

از زمین باشد سخن ها یا سپهر

دور هم باشد جمیع یاران خوش است

گرچه «سیمین» تو خیالاتی شدی

با خیالت باش در زندان خوش است

May be an image of 1 person

خرد مندانه

بيابان گردی ام از خانه بهتر

جنونِ عشقت از فرزانه بهتر

بيادِ روی تو هر گاه و نا گــاه

زخود بيخود چنان بيگانه بهتر

توي آن خالقِ هستی و عالم

اسيرِ عشقِ تـو زولانه بهتر

و تصميمی گـرفتـــــم با تَوَکل

به حـق رفتـــم خردمندانه بهتر

حبيـبه جز تـو غمخواری ندارد

شهيد حسن تـو ديـوانه بهتر

حبيـبه رحيمی
May be an image of book, diary and text

خوش مرا اید نسیم خوشگوار کابل

تازه می گردم به بوی نوبهار کابل

کاش بودم زقفس آزادهمچون بلبلان

می پریدم برسر هرشاخسار کابل

گلشن ز یبا ی خاک کشور ‌‌بیگانه را

کی برابر میکنم به خار زار کابل

آرزودارم که روزی بازگردم سوی او

سالها در ملک غربت ا نتظار کابل

عمرمن پایان رسیده‌چاره کن‌ای خدا

تا ببینم ‌ بار د یگر لا له زار کابل

میرسد(گلجان)روزی درحیات خویشتن

چشم من‌افتدبه‌هرکنج وکنارکابل

گلجان (حرگند )

May be an image of flower

از مجموعه گل های خود رو

اين جا بهار و زمزمه ی جويبار نيست

ديگر سرودِ بلبل و صوتِ هزار نيست

مردم کجا دلی خوش ، و شاد برده انـد

هر جا برو ببين جگری داغ دار نيستNo photo description available.

بی جا مـخور حسرتِ مرغِ پـريــده را

بر صيدِ مرغ دامِ صيـادی بکـــار نيست

برخيز سر به غفلت و خوابِ گران مبــر

عزلت گزيـده سايـه ی بيدو چــنار نيست

امشب حديث و حاصل انديشه ات همی است

دنبال زندگی همه را اعتبار نيست

در عالـم که زندگی و زيست می کنيــم

جز مردم ستـم کش کس داغ دار نيست

عشق است موجب سرود و شعر و زندگی

شادم برای اين که دلــم بی بـهار نيست

حبيـبه رحيمی