LOGOSHIR

خانه نگران است در این‌خانه چه افتاد
ای شمع، میانِ تو و پروانه چه افتاد؟

صد سنگ به جانش زد و پر پر نشد اما
با یک سخنت بر تن دیوانه چه افتاد

وحشت همه‌جا زایده این نسل جهالت
یک‌باره در این کشور ویرانه چه افتاد

از حاصلِ آن باور‌ِ صدساله به آن‌ها
ای قوم به‌جز دُرّه و زولانه چه افتاد؟

دین گفتی و دین کِشتی، ای خلق! سرانجام
در کاسه‌‌ی خالی‌ات از این دانه چه افتاد؟
*** *** ***
ای مردِ مهاجر خبرت هست از آن‌سوی؟
در آن‌همه ظلمت، سر جانانه چه افتاد

بد عهد شدم پیش تو و عشق هدر شد
ای دل! سرِ این همت مردانه چه افتاد

اسحاق ثاقبی داراب

از شاعر جوان اسماعیل لشکری بخوانید:

هر روز درگیر دو سه تا ماجرا هستم

وقتی که در یک شهر با دیو و بلا هستم

یک هفته شد با قرص‌های خواب درگیرم

چون طفل بیماری گریزان از دوا هستم

در خیرخانه زندگی دارم؛ ولی افسوس -

احساس بد دارم که از کابل جدا هستم!

با حضرت موسی تفاوت می‌کند کارم

او با عصا بود و من اما بی‌عصا هستم

چشم طمع بر خوان هرناکس نمی‌دوزم

با لقمه‌ی نانی که دارم خودکفا هستم

از قهرمانی هم فراتر می‌رود، وقتی

در آتش داغ جهنم در شنا هستم

حالم کمی بهتر شده نسبت به سالِ قبل

ام‌سال زیر سایه‌ی لطف خدا هستم

از خانه بیرون می‌شوم؛ در جست‌وجوی خویش

هرقدر می‌پالم

نمی‌یابم

کجا هستم!

صدایم شو

صدا درمن اگرمرده ست آ و تو صدایم شو

گلویم شو، زبانم شو، تو فریادی برایم شو

فقط یک روز شو، بیگانه با گرمی ی دنیایت

فقط یک روزدردنیای سردم آشنایم شو

فقط یک شب بکن خاموش شمع خانهٔ ساقی

فقط یک شب چراغِ نیم سوزی در سرایم شو

تمامِ شعر هایِ مست را در خانه بگذار و

خودت مهمانِ دنیای حزینِ دردهایم شو

به هر گامی برای من در این جادام افتاده

تو با شعر ت اگر خواهی ثبوتِ ادعایم شو

من اینجا بند در بند و تو زنجیری به پایت نی

به شعرت داخلم کن، قصه ی زنجیر پایم شو

من اینجا در قفس هستم ولی آنجا تو آزادی

اگر پروازمی کردی، بیا رد از فضایم شو

میان جبرآدم ها و ازقهرِ خدا گیرم

وامیدِ بيرون رفتن تو از این تنگنایم شو

شریف حکیم

نومبر ۲۰۲۱ سدنی

ساختن جان وفا با تو هنر میخواهد

بردن بار جفای تو جگر میخواهد

کفر محض است در این شهر پرستیدن بُت

گفتن از سجده بتو دادن سر میخواهد

نکند بهتر همان است تمنای تو کس

دیدن خواب تو پهلوی دگر میخواهد

هر کسی در طلب وصل تو سر گردان است

تا رسیدن بتو در خویش سفر ميخواهد

من بر آنم نکنم غیر گناه کار دگر

رحمت عام تو تا دامن تر ميخواهد

دادن دل بتو در حد تنک ظرفان نیست

بردن بار غمت پشت و کمر ميخواهد

دید هر کس که به چشمان تو از چشمم گفت

دیدن از تو خطا صرف نظر ميخواهد

روز پنج بار دقل باب کنم با سر خویش

که جواب از دهنت تک تک در میخواهد

هر خطا نزد پسر قابل بخشایش نیست

از گناه صرف نظر مهر پدر ميخواهد

مهرفر میخورد این خاک ترا یک روزی

عشق تا زیر سرت بالش پر ميخواهد

شاعر: دادالله مهرفر
May be an image of 1 person, beard and eyeglasses