LOGOSHIR

غرور پامیر

اگرچه باغ دلم در بهار زم زده است

اما ز نگهت گل این دیار شم زده است

اگرچه کچکنه ی تن غرور پامیر است

سقوط کابل و بلخ و تخار غم زده است

به گفتگو دهنم را چگونه باز کنم

مرا به پیش خودم این غبار کم زده است

خبر دهد به زبون های شب پرست کسی

که پشت کوه و کمر اقتدار دم زده است

طلسم شب زده ها شهر را به کامش برد

چهار فصل درین کشتزار سم زده است

درین دیار دگر پر نمی زند بلبل

به هر طَرف، شغور و کفچه مار رم زده است

کسی قیاس غم و رنج من نمی داند

ز اشک چشم ترم آبشار نم زده است

غمی به وسعت این غم نمی رسد هرگز

که مرد معرکه را انتحار بم زده است

خدنگ ناز او یکسو غم وطن سویی

به زلف سر کش او اختیار خم زده است

حدیث درد و الم مغز استخوان دارد

که تیغ تیر و پرش بی قرار لم زده است

ق.ب

لیل 25/5/1403

زم - سردی یخ زده

شم - بو، بوینده، رایحه،...

سم- زهر

شغور- کفتار

شعر و شاعری
عنوان

از سوما روفی

خنده کن تا زندگانی با تو هم پیمان شود

هرچه نقاشی کنی در ذهن دنیا آن شود

زندگی میدان یک جنگ است تا پایش بجنگ

جنگ‌جوی خوب اگر باشی‌، نبرد آسان شود!

تا خودت دارو نگردی از برایت‌، هیچ کس-

جز تو بر خونابه‌ی زخمت کجا درمان شود

عشق و نفرت هردو احساس اند؛اما زندگی

بی حضور عشق ، در یک آه و دم ویران شود

مهربانی بر تن نفرت گمان کن معجزه‌ست

چون به یک دشت تَرَك برداشته باران شود

آدما زندانی خویش اند؛ اما چاره چیست‌؟

وای بر حال من و تو ذهن اگر زندان شود!

سوما رووفی

غزلی از غزل

منزل بعید بود، خیابان ادامه داشت توفان درین مسیر، فراوان ادامه داشت خورشید پُشت حادثه‌ها دود کرده بود در شهر خشم گرگ زمستان ادامه داشت در واگن سیاه مسافر سوار بود راه سفر دراز و بیابان ادامه داشت قندیل‌های کوچک یخ، روی صورتش سنگین‌ترین حکایت باران ادامه داشت روی لبان خشک و تب آلود و خسته‌اش نجوای خاک‌خورده‌ی هذیان ادامه داشت در لابلای این‌همه غم، در سرش هنوز سودای عشق بی‌سروسامان ادامه داشت شب بود و نبض تشنه‌ی گرداب می‌تپید امواج بی‌قراریِ توفان ادامه داشت در این میانه قدرت امید هیچ بود از چارسوی وحشت انسان ادامه داشت فریاد شعر من به خدا هم نمی‌رسید در کوچه‌ها تلاوت قرآن ادامه داشت انگار ایستگاه رسیدن دروغ بود منزل بعید بود و بیابان ادامه داشت لیلی غزل