غرور پامیر

اگرچه باغ دلم در بهار زم زده است

اما ز نگهت گل این دیار شم زده است

اگرچه کچکنه ی تن غرور پامیر است

سقوط کابل و بلخ و تخار غم زده است

به گفتگو دهنم را چگونه باز کنم

مرا به پیش خودم این غبار کم زده است

خبر دهد به زبون های شب پرست کسی

که پشت کوه و کمر اقتدار دم زده است

طلسم شب زده ها شهر را به کامش برد

چهار فصل درین کشتزار سم زده است

درین دیار دگر پر نمی زند بلبل

به هر طَرف، شغور و کفچه مار رم زده است

کسی قیاس غم و رنج من نمی داند

ز اشک چشم ترم آبشار نم زده است

غمی به وسعت این غم نمی رسد هرگز

که مرد معرکه را انتحار بم زده است

خدنگ ناز او یکسو غم وطن سویی

به زلف سر کش او اختیار خم زده است

حدیث درد و الم مغز استخوان دارد

که تیغ تیر و پرش بی قرار لم زده است

ق.ب

لیل 25/5/1403

زم - سردی یخ زده

شم - بو، بوینده، رایحه،...

سم- زهر

شغور- کفتار

شعر و شاعری
عنوان