LOGOSHIR

زندگینامه محترم نثار«علیمی» شاعر و نویسنده

نثار «عليمي» در سال١٣٣٣ خورشيدي در يك خانواده سرشناس روشن انديش روستاي عمرض ( مرز ) ولايت پنجشير چشم به جهان هستي گشود؛ در كودكي با خانواده خود روانه كابل شد، دوره دبستان و دبيرستان را در مكتب شاولي واقع «شش درك» و دبيرستان را در «ليسه نادريه» موفقانه سپري نمود. سپس شامل «انستيتوت آرت درماتيك» زير اداره اطلاعات فرهنگ كه حال بنام دانشكده هنرهاي زيباي «دانشگاه كابل» است فراغت بدست آورد و در رياست «افغان ننداري» آغاز به كار ماموريت كرد . موصوف بعد از چندي به کشور «المان» سفر نمود و پس از باز گشت در وزارت «تجارت» منحیث آمر صادرات در ولایت هرات مقرر و از آنجا به حیث آمر زون تجارت سرحدي ولايت «قندز» تبدیل گردید؛ بعد از چهار سال كار در آنجا به رياست تعاوني در شهر کابل دوباره تبدیل گردید. وی در سال ١٩٩٨ از اثر راكت پراگني ها در شهر كابل به كاروان آوارگان دوباره روانه کشور المان شد و مدت 37 سال ميشود در المان با خانواده خود زيست دارد. همچنان در سال ٢٠١٠ از جانب اداره GTZ در بخش مشاور در وزارت معارف منحیث مسئول فرهنگي و نشراتي تعين گردید و متعاقباً تا سال ٢٠١٥ به صفت مشاور وزير فعالیت داشتند. ایشان از كودكي علاقمند به سرايش شعر بودند و تا حال ٦ اثر شعري از این شاعر خوش قریحه انتشار و به دسترس علاقمندان شعر و ادب قرار گرفته است.

نمونه کلام:

آموختم

سوزش و سـازش ز جــورِ روزگار آموختم

قلـب خونين لـب شگفته از انار آموختم

ميكشـم بردوش خـود بارى گرانِ زندگي

از جفـا و جـور گـردون ، بردبار آموختم

بسته ام پاي هوس از ثروت و مالِ فزون

صابري از آزمنـد و طعمه خوار آموختم

گردشِ دوري زمانه چون سهانِ عمر شد

اين رموز از چـرخشِ لیل و نهار آموختم

شعله را فرجام ديدم پاي خاكستر فتاد

سردى و خاموشي از اوجِ شرار آموختم

خويشرا آتش زدن همسان ققنوسِ كليل

از حياتِ در مذلّـت سوخت نار آمـوختم

همتـم سانِ درختِ ریشه در غـولاب زد

پایداری را ز نخلى استـــــوار آموختـم

زندگي با رونق است در چنبـرى فرزانگان

كم كم از اهـلِ ادب بهتـر شعار آموختم

زشت و زيبا را به فانوسِ خرد ديده نثـار

معرفت عشق است ، از آموزگار آموختم

٢ مي ٢٠٢٦

کاش میشد

كاش ميشد بجهان مـاتم و غـم هيچ نبود

الفتِ مهر و شرف ، جور و ستم هيچ نبود

كاش ميشد خرد از دفتر عشق بهره گرفت

به زبان جـز سخـنِ لطف و كـرم هيچ نبود

كاش ميشـد بمشام رايحه ى نزهـت پاك

مـوج گلـبـاغ و چمـن نكهت كم هيچ نبود

كاش ميشد به نگاه هـرچه قشنگ ميديم

هـركـه را خـوب ستود ، واژه ذم هيچ نبود

كاش ميشـد همه را سيرت يكسـان دادند

نسـل سردار عـرب گنـگ عجم هيچ نبود

كاش ميشد سر و تن پي رو وجدان و خرد

مخسرى صومعه و دير و حـرم هيچ نبود

كاش ميشد بشر از زيستن اش لذت ديد

نه شهيـم سان فقير گردن خم هيچ نبود

نزد ارباب ادب جنگ و تفنگ منفور است

زينتِ دسـت ( نثـار ) غيـر قلم هيچ نبود

۲٧ اپریل ۲۰۲۶

مژگان «ساغر» شاعر و نویسنده

مژگان ساغر پدرش یک فرد نظامی ومادرش عضو برجسته نخستین جنبش «نهضت آزادی زنان» در دههٔ چهل بود، او در شهرکابل به دنیا آمد و از لیسهٔ «اعتبار خان» کابل فارغ گردیده است.

مژگان در سال ۲۰۰۰ افغانستان را ترک کرده و به کشور آلمان پناهنده شد. در آلمان پس از فراگیری زبان، در رشتهٔ تربیت کودک (پداگوژی) به تحصیل پرداخت.

او از سال ۲۰۱۰ بدین‌سو به‌حیث مدرس در یکی از مکاتب وظیفه دارد و در کنار آن در رشتهٔ ترجمان زبان آلمانی نیز فعالیت داشته است. از نخستین کارهای هنری‌اش ترجمهٔ کتاب‌های داستان برای کودکان بوده است.

نخستین مجموعهٔ شعر او در سال ۲۰۱۴ با نام «سیب بی‌رنگ» به زبان‌های فارسی و آلمانی چاپ شد. همچنان دو مجموعهٔ دیگر به نام‌های «آفتاب می‌بارد» و «اقیانوس ناآرام» در سال ۲۰۲۰ از سوی انتشارات «آن» در شهر هرات به چاپ رسید.

بانو ساغر یک مجموعهٔ دیگر نیز آمادهٔ چاپ دارد و اشعارش در دو کتاب مختلف به زبان آلمانی در برلین و به زبان انگلیسی در لندن منتشر شده است. همچنین دو کتاب از آثار او به زبان عربی در کشور مصر چاپ و نشر شده است.

مژگان ساغرهم اکنون محصل دانشگاه در رشتهٔ ادبیات فارسی می‌باشد.

نمونه کلام:

سیب سرخ

کسی که حوصله یا درد را سخن زده است

زنیست مست که بی می، می کهن زده است

چو سیب سرخ بر آن شاخه، پشت پنجره ات

هزار بار نگاهت بر آن دهن زده است

تو آتشی که دلش را خراب می سوزی

چو بوسه ای که نسیمی به یاسمن زده است

به روی آینه ایستاده از خودش پرسید

که فال فاجعه ها را به نام من زده است؟

بیا و ثانیه ها را زعشق رقصان کن

که "روژ" سرخ به لب های خویش زن زده است

تمام خستگی اش را به بوسه ای برچین

زنی که تهمت نام تو را به تن زده است

چه چای سرد، هوا تلخ، شعر، برف، سکوت

کجا شد آن که برایم گپ از چمن زده است

کجا شد آن که ببیند چگونه ویرانم

کجا شد آن که مرا گل به پیرهن زده است

سوره عشق

سوره عشق تو از بر شده ام، یعنی این

شاعر خطه خاور شده ام، یعنی این

با همین پیرهن ساده شدم محشر محض

دل نگه دار که دلبر شده ام، یعنی این

صورتم داغ، دل تنگ تو و خواهش تو

عکس گل گونه خاور شده ام، یعنی این

چشم وا کن که به دلخواه دلت سبز شدم

بهر تو، قامت دیگر شده ام، یعنی این

پای تا سر همگی شعله عشقم ای جان!

از تو صدچند بلندتر شده ام، یعنی این

برف هم هیچ مرا دور نسازد از تو

مرسل سرخ و معطر شده ام، یعنی این

حال من مت خوب نبد، لیک پس از بوسه تو

خوب نه، خیلی بهتر شده ام، یعنی این

تو ز من دل نبری؟ هیچ نگویی یعنی چه؟

سر بکش باده به ساغر شده ام، یعنی این

لنک وبلاگ ما:

خلص زندگینامه تاج محمد جانزاد«طاهری» از قلم خودش


اینجانب «تاج‌محمد جانزاد طاهری» فرزند جان‌محمد، متولد سال ۱۳۶۳ هجری خورشیدی در ولسوالی بازارک ولایت پنجشیر، در خانواده‌ای فرهنگ‌دوست و متدیّن پرورش یافته‌ام. آموزش خویش را در لیسهٔ عالی «احمدشاه مسعود» آغاز نموده و سپس در رشتهٔ اداره و حسابداری به تحصیل ادامه دادم.

در کنار فعالیت‌های مالی و حسابداری، از سال‌ها بدین‌سو با عشق و علاقه در مسیر شعر و ادب گام برداشته و در محافل و انجمن‌های ادبی و فرهنگی گوناگون حضور فعال داشته‌ام. حاصل این حضور، دریافت شماری از تقدیرنامه‌ها، سپاس‌نامه‌ها و لوح‌های افتخار فرهنگی بوده است.

با احترام

تاج‌محمد جانزاد طاهری

نمونه کلام"

محرمِ دیــدار

شبی کز نامِ تو لبریزِ صبر و کار خواهم کرد

دلِ بی‌تابِ خود را محرمِ دیدار خواهم کرد

اگـر تـقـدیر، راهِ وصـل را دیــوار ســازد باز

به آهِ نیمه‌شب دیوار را هموار خواهم کرد

مـرا از طعنه‌ی نامهربـانـان نیست هـرگز بــاک

که عشقِ خویش را فریاد در بازار خواهم کرد

به لب گر نامِ من لرزد، به دل گر شور برخیزد

تمـامِ عـمر را وقفِ همیـن گفتـار خـواهـم کرد

اگـر یـک‌بـار چشمانت بیفتد ســـوی ویـرانــم

جهان را از نگاهت صـاحبِ مقدار خواهم کرد

مگو دیـوانه‌ای، آری اگر دیـوانگی عشـق است

به این دیوانگیِّ خود، خودم اصرار خواهم کرد

"جـانـزاد" از مـسیرِ عـهـد و مـهرِ تـو نــگردد دور

به نامِ عشق جان را خرجِ این پیکار خـواهم کرد

تاج محمد جانزاد طاهر

رویاها

شـبی در خلــوتِ رؤیــای مــن بــود

چـو یـادت هـمـدم تنـهـای مـن بــود

زهــر ســو نغـمـه‌ی عشـقت فـزودی

جهـان لبـریـز از غـوغـای مــن بــود

نـگاهت مـــــانــده در آیــیـنـه‌ی دل

چو مـه، تابنده در سـودای مـن بـود

اگـر چـه دوری از چـشـمم و لیـکـن

فـقـط اسـم تـو در نـجـوای من بود

به اشـکِ شــوق، گل‌هــا را شــکوفـا

که چشمان تـو چون دریای من بـود

قسم خـوردم بـه عـهـدِ جـــاودانه‌ات

وفـــای تـو هـمــه دنیــای مــن بــود

بیـا "جـــانـزاد" را از غــــم رهـــا کن

که عشقت رازِ این غم هـای من بـود

دو بیتی و رباعی ها

بخنـد از خنده ایت جان بگیرم

ز عطـر مهـر تـو درمــان بـگیرم

بخند تـا باغ دل خنـدان بمـانـد

ز عشـق و عاشـقـی آرام بگیرم

٭٭٭٭٭٭

گلِ دستان تـو شـد یـادگاری

نـگاهِ چشم تو شد بی قراری

اگــر روزی بـمیـرم در کنـارت

تو باشی از غمم در سوگواری

٭٭٭٭٭٭

بـا بــودن تــو کـتـاب مــن نــام گــرفت

شـعر و غـزل از عشـق تـو الـهـام گرفت

ایـن دفتر خـاطرات من گل پوش است

چون بوسه به لب مانده و پیغام گرفت

٭٭٭٭٭٭

مـنـم قـــربـانی تـقــدیـر، آری

به پایم بسته شد زنجیر، اری

درِ دانش چو زندان در برِ من

نوشتند این چنین تقدیر، آری

٭٭٭٭٭٭

بـاز آه که دلـم به یاد تـو نـالـه کنان

افتاده دریـن دشت جفـا گریه کنان

دارم طلبی دیـدن رویـت ای جـــان

لبخـنـد تــو آرام کـنــد روح و روان

تاج محمد جانزاد طاهری

لنک وبلاگ ما: