اینجانب «تاج‌محمد جانزاد طاهری» فرزند جان‌محمد، متولد سال ۱۳۶۳ هجری خورشیدی در ولسوالی بازارک ولایت پنجشیر، در خانواده‌ای فرهنگ‌دوست و متدیّن پرورش یافته‌ام. آموزش خویش را در لیسهٔ عالی «احمدشاه مسعود» آغاز نموده و سپس در رشتهٔ اداره و حسابداری به تحصیل ادامه دادم.

در کنار فعالیت‌های مالی و حسابداری، از سال‌ها بدین‌سو با عشق و علاقه در مسیر شعر و ادب گام برداشته و در محافل و انجمن‌های ادبی و فرهنگی گوناگون حضور فعال داشته‌ام. حاصل این حضور، دریافت شماری از تقدیرنامه‌ها، سپاس‌نامه‌ها و لوح‌های افتخار فرهنگی بوده است.

با احترام

تاج‌محمد جانزاد طاهری

نمونه کلام"

محرمِ دیــدار

شبی کز نامِ تو لبریزِ صبر و کار خواهم کرد

دلِ بی‌تابِ خود را محرمِ دیدار خواهم کرد

اگـر تـقـدیر، راهِ وصـل را دیــوار ســازد باز

به آهِ نیمه‌شب دیوار را هموار خواهم کرد

مـرا از طعنه‌ی نامهربـانـان نیست هـرگز بــاک

که عشقِ خویش را فریاد در بازار خواهم کرد

به لب گر نامِ من لرزد، به دل گر شور برخیزد

تمـامِ عـمر را وقفِ همیـن گفتـار خـواهـم کرد

اگـر یـک‌بـار چشمانت بیفتد ســـوی ویـرانــم

جهان را از نگاهت صـاحبِ مقدار خواهم کرد

مگو دیـوانه‌ای، آری اگر دیـوانگی عشـق است

به این دیوانگیِّ خود، خودم اصرار خواهم کرد

"جـانـزاد" از مـسیرِ عـهـد و مـهرِ تـو نــگردد دور

به نامِ عشق جان را خرجِ این پیکار خـواهم کرد

تاج محمد جانزاد طاهر

رویاها

شـبی در خلــوتِ رؤیــای مــن بــود

چـو یـادت هـمـدم تنـهـای مـن بــود

زهــر ســو نغـمـه‌ی عشـقت فـزودی

جهـان لبـریـز از غـوغـای مــن بــود

نـگاهت مـــــانــده در آیــیـنـه‌ی دل

چو مـه، تابنده در سـودای مـن بـود

اگـر چـه دوری از چـشـمم و لیـکـن

فـقـط اسـم تـو در نـجـوای من بود

به اشـکِ شــوق، گل‌هــا را شــکوفـا

که چشمان تـو چون دریای من بـود

قسم خـوردم بـه عـهـدِ جـــاودانه‌ات

وفـــای تـو هـمــه دنیــای مــن بــود

بیـا "جـــانـزاد" را از غــــم رهـــا کن

که عشقت رازِ این غم هـای من بـود

دو بیتی و رباعی ها

بخنـد از خنده ایت جان بگیرم

ز عطـر مهـر تـو درمــان بـگیرم

بخند تـا باغ دل خنـدان بمـانـد

ز عشـق و عاشـقـی آرام بگیرم

٭٭٭٭٭٭

گلِ دستان تـو شـد یـادگاری

نـگاهِ چشم تو شد بی قراری

اگــر روزی بـمیـرم در کنـارت

تو باشی از غمم در سوگواری

٭٭٭٭٭٭

بـا بــودن تــو کـتـاب مــن نــام گــرفت

شـعر و غـزل از عشـق تـو الـهـام گرفت

ایـن دفتر خـاطرات من گل پوش است

چون بوسه به لب مانده و پیغام گرفت

٭٭٭٭٭٭

مـنـم قـــربـانی تـقــدیـر، آری

به پایم بسته شد زنجیر، اری

درِ دانش چو زندان در برِ من

نوشتند این چنین تقدیر، آری

٭٭٭٭٭٭

بـاز آه که دلـم به یاد تـو نـالـه کنان

افتاده دریـن دشت جفـا گریه کنان

دارم طلبی دیـدن رویـت ای جـــان

لبخـنـد تــو آرام کـنــد روح و روان

تاج محمد جانزاد طاهری

لنک وبلاگ ما: