زندگینامه بانو نیلوفر«الزام» از قلم خودش:

من، نیلوفر الزام، متولد در یک خانواده ای سادات هوفیانی، و روشن فکر اهل علم و فرهنگ پرورش یافتهام در محیطی که دانایی ادب و آگاهی ارزشهای بنیادین بودند.
تحصیلاتم را تا پایان دورهٔ متوسطه «صنف دوازدهم به اتمام رساندهام. با آنکه علاقهٔ عمیق به ادامهی آموزش و تحصیلات عالی داشتم ، متأسفانه شرایط اجتماعی و تحولات سالهای اخیر در کشور عزیز ما مانع تحقق مسیر آموزشیام شدند. با وجود چالشها؛ اما رابطهام با قلم و کتاب قطع نشد من کتاب را همدم خود میدانم همواره نوشتن را به عنوان راهی برای بیان افکار، احساسات خود و تجربه های زندگی انتخاب کردهام.
نوشتن برایم فقط یک سرگرمی نیست بلکه راهیست برای کشف خود و برای گفتگو با درونم و راهیست برای اندیشیدن، عبور از دشواریها و نگرانیها...
بلی شعر و نثر پناهگاهی اند که در آن جهان را از دریچهٔ لطیف شاعرانه وانسانی مینگرم و همینطور برخی از نوشتهها و سرودههایم در صفحات مجازی ادبی منتشر شدهاند و حمایتهای دلگرم کنندهی مخاطبان، و دوستانم انگیزهام را برای ادامهٔ این مسیر دوچندان میسازد.
باور دارم که نوشتن صرفاً یک هنر نیست بلکه مسئولیت است و رسالتیست برای آفرینش زیبایی، انتقال تجربه و زنده نگه داشتن نور امید در تاریکترین لحظات زندگی.
نمونه کلام:
دلم
جهانی میخواهد
بی هیاهوی جنگ
بی بانگ انفجار
بی رنگ خون
بر دیوار های شهر
بی فریاد مادری
دلم
آفتابی میخواهد
بی غروب
بی آنکه
در افق حزن خموش
پنهان شود
آفتابی
از جنس
صلح و سکوت
که آرامش را
در نبض زمین
جاری نماید
آفتابی
که تا تنگنای تاریک دلها
بتابد
گل لبخند برویاند
گرمای
که دل های منجمد را
بیدار کند
دلم
نوری میخواهد
که از پشت پنجرههای غبار گرفته
سر بر آورد
نه شراره ای از آتش
نه فضای دودآلود
نه وحشت شعلهٔ خشم
بلکه چراغی باشد
که اندیشهها را
روشن سازد
وجدانها را
بیدار نماید
نوری
از نژاد مهربانی
از اطمینان خاطر
که جهان را در آغوش امن
باز گرداند
دلم
هوای میخواهد
که بوی باران بدهد
نه بوی باروت
نه بوی جدایی
و نسیمی
که بی تشویش
بی دغدغه بگذرد
دلم
فصلی میخواهد
بی خزان
بی آنکه برگها بریزند
بی آنکه درختی
از تنهایی بلرزد
و شاخهها
دلتنگ پرنده نباشند
فصلی
که رخت امید را
از تن زمین
در نیاورد
سایهساری میخواهد
زیر درختی
از تبار مهر و شادی
از ریشه ای
آبادی و آزادی
که محصولش
میوهٔ آشتی باشد
دلم
فریادی میخواهد
از عمق آگاهی
از درک متقابل
از یادآوری
انسان بودن
که مرزهای بسته را بگشاید
حضور و احترام
بیافریند
و به گوش جهانیان
برساند که
زمین
خانهٔ مشترک ماست
زیستن آسوده
حق هر انسان است
صلح
دستهای گره خورده است
نگاه بی کینه است
آغوش باز است
برای جهانی
که دیگر
هیچ کس در آن
از ترس صدای آژیر
از خواب نپرد
دلم
جهانی
بیجنگ میخواهد!
نیلوفر الزام :

