خانه نگران است در اینخانه چه افتاد
ای شمع، میانِ تو و پروانه چه افتاد؟
صد سنگ به جانش زد و پر پر نشد اما
با یک سخنت بر تن دیوانه چه افتاد
وحشت همهجا زایده این نسل جهالت
یکباره در این کشور ویرانه چه افتاد
از حاصلِ آن باورِ صدساله به آنها
ای قوم بهجز دُرّه و زولانه چه افتاد؟
دین گفتی و دین کِشتی، ای خلق! سرانجام
در کاسهی خالیات از این دانه چه افتاد؟
*** *** ***
ای مردِ مهاجر خبرت هست از آنسوی؟
در آنهمه ظلمت، سر جانانه چه افتاد
بد عهد شدم پیش تو و عشق هدر شد
ای دل! سرِ این همت مردانه چه افتاد
اسحاق ثاقبی داراب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:14 توسط محمد رمزی
|