رسیده خنجر عشقت به استخوان، دیگر
گذشته کار من از کار بیگمان، دیگر
ز بیکسی غم دل را به آسمان گفتم
به تنگ آمده از دستم آسمان دیگر
بیا و بخیه بزن قلب چاک چاک مرا
نمانده یک سر سوزن به من توان دیگر
به نا امیدیِ من واژهها مصاب شدند
نگنجد این غم دیرینه در بیان دیگر
جدایی من و تو کار غیر ممکن است
پریده از سر ما آب این زمان دیگر
میان ما چقدر عشق ناگهان رخ داد
و بعدِ عشق همه چیز ناگهان دیگر
درون سینه دلم بیقرار توست مدام
چو بیقراری«ماهی به مرتبان» دیگر
بیا که قصهی این عشق با زبان غزل
رها شدهست چو تیری که از کمان دیگر
نپرس کار زلیخای دل چرا زارست؟
به مصر عشق رسیدهاست کاروان دیگر
به جوش این غزل سادهام نسوز رقیب
فتاده آش دهنسوزت از دهان دیگر
لیلی غزل
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ساعت 23:11 توسط محمد رمزی
|