سال ها شد می‌کشم در شانه هایم ماه را

بار دوش خود نمودم این دل گمراه را

رو به سوی «هیچ‌کس» بردم نشد…جیغی زدم

اه گم کردم دو سالی هست آن درگاه را

«یوسف گم گشته» باز آمد ولی کنعان نبود

باد برده سال ها شد قصه های چاه را

در میان لوش و دلتنگی دلم جا مانده است

می‌شود از من بگیری این غم جانکاه را؟

من کجا و این همه دعوای خوب و بد کجا

می‌کشم با پلک های خویش گرد راه را

زبیر هجران
No photo description available.