عبدالقدوس، مشهور به واثق بدخشی، از شاعران جوان و تازه قلم انداز افغانستان است که در سال ۱۳۸۵ هجری خورشیدی در ولسوالی نسی (درواز) ولایت بدخشان، در سرزمینی که شعر و فرهنگ در کوهسارانش ریشه دارد، چشم به جهان گشود.
او تحصیلاتش را در کابل دنبال کرده و از سال‌های جوانی به شعر و ادبیات فارسی، به‌ویژه غزل، دل بسته است؛ قالبی که در آن می‌توان هم از شور عاشقانه سخن گفت و هم از اندیشه، عرفان و دردهای انسان.
در شعر واثق بدخشی، هویت فرهنگی، ارزش‌های انسانی، مفاهیم دینی، مسائل اجتماعی و مضامین عرفانی جایگاه ویژه‌ای دارند. زبان شعری او ساده، روان و صمیمی است؛ زبانی که از یک‌سو به میراث گران‌سنگ شعر کلاسیک فارسی تکیه دارد و از سوی دیگر، دغدغه‌ها و پرسش‌های انسان امروز را بازتاب می‌دهد.
واثق بدخشی از نسلی است که در روزگار پرآشوب معاصر، هنوز به شعر پناه می‌برد تا بخشی از جهان درون و بیرون خویش را روایت کند. او با ادامهٔ آفرینش و نشر آثار ادبی، آرام‌آرام جای خود را در میان شاعران جوان فارسی‌زبان افغانستان پیدا می‌کند و راهی را می‌پیماید که پایانش، شاید در روشنای ماندگاری شعر، به نامی آشناتر بدل شود.

نمونه کلام:

ای دل تو ز این یار دل آزار چه دیدی
جز سنگ تو ای میوه ی پر بار چه دیدی
آیـینـه بـگـو راسـت. ز ایـن قـامـت رعنا
جز چهره ی خندانِ دل افگار چه دیدی
از کوچه و پس کوچه ی کنعان بپرسید
جز گریه از این سرورِ غمخوار چه دیدی
بر یوسف خوش چهره ی دوران بگویید
جز محنت و غم ز نقش و نگار چه دیدی
مجنون که شده غرق تمنایی حبیبش
گویید که جز غصه ز این کار چه دیدی
آن گل که شده جای دقیقش بغل خار
جویید که جز زخم ز این خار چه دیدی
بلبل که سراسر شدی مشتاق به گلشن
بر ما تو بگو در این چمن زار چه دیدی
واثق تو چرا روز و شب اندر پی شعری
با عمق نظر در دل اشعار چه دیدی

هـرگـز امـیـد دلـبـر دیـگـر نمی کنم
تو بهتری و پیدا ز تو بهتر نمی کنم
نقّاش حسن تو چه دل انگیز نقش کرد
شوقی به دیـدن بت آزر نـمـی کنم
از بس که دوست دارمت از جان بیشتر
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
در پستیِ زمین همه دارم تو را بدان
شوقی به ماه و کوکب و اختر نمی کنم
دار و ندارمی به خدا تا که دارمت
خواهش به ملک خسرو و قیصر نمی کنم