خلص زندگینامه بانو سارا صالح صافی شاعر و نویسنده

سارا صالح صافی، فرزند پروفسور دکتر محمد نبی صالح، در شهر زیبای کابل دیده به جهان گشود. آموزشهای ابتدایی و متوسطهٔ خود را در لیسهٔ عالی ملالی، یکی از نامآشناترین مراکز آموزشی کشور، به پایان رساند.
علاقه به شعر و ادبیات از همان سالهای مکتب در وجود او جوانه زد و سرودن را با شور و شوقی صمیمانه آغاز کرد. اما نقطهٔ عطف زندگی ادبی او، درگذشت مادرش بود؛ اندوه سنگین این فقدان، احساسات و عواطف او را به زبان شعر پیوند داد و سبب شد نخستین سرودههای جدی خود را در یادبود آن عزیز بیافریند. از آن زمان، شعر برای او تنها یک هنر نبود، بلکه راهی برای بیان احساس، اندیشه و تجربههای عمیق انسانی شد.
در سال ۲۰۱۹ به گونهٔ مسلکی به فراگیری شعر و اوزان شعری پرداخت و با مطالعه، آموزش و تمرین مستمر، مسیر شاعری خود را با آگاهی و استواری ادامه داد. ثمرهٔ این تلاشها، انتشار نخستین مجموعهٔ شعری او با عنوان "آبشار مروارید" بود که بازتابی از احساسات، تجربهها و نگاه شاعرانهٔ او به زندگی است.
اکنون نیز دومین مجموعهٔ شعری وی در دست آمادهسازی و چاپ قرار دارد. سارا صالح صافی همچنان با عشق و تعهد به شعر، در مسیر آفرینش ادبی گام برمیدارد و میکوشد با سرودههای خود، تصویری صادقانه از عواطف انسانی، امید، مهر و زیباییهای زندگی را به مخاطبانش عرضه کند.
نمونه کلام:
در دام رنگ وجلوه ی دوران نمان نمان
محتاج مدح مردم نادان نمان نمان
چون کاج سربلند در آفاق این جهان
همبازی هوای پریشان نمان نمان
آیینهیی محبتی و مظهر صفا
دلبستهی مقاصد دونان نمان نمان
قندیل نور مشعل تابندهای جهان!
مفتون سیم و زینت ارزان نمان نمان
بابال عشق و مهر سفر کن به شهر نور
از مکر حیلهگر تو پشیمان نمان نمان
رفتیم و از غمت به فغانیم، ای دریغ!
خونین جگر ز غصهی هجران نمان نمان
سارا صافی
نشانم رنگ گل را در کنارت
اگرچه گل نداد آن شاخسارت
سرشکم را فشانم چون بهاران
به خاک و ریشه و بام و دیارت
خوشا گر تازه بودی پر شگوفه
که بودم از دل و جان بیقرارت
ستاره می شمارم تا سحرگه
بیابی مژده ای در رهگذارت
درون مجمر دردت بسوزم
گدازم در تبِ شبهای تارت
سارا صافی
خدایا کاش هرگز این نمیشد
دلم آزرده و غمگین نمیشد
سخن آیینهی اندیشه میبود
کلام هیچکس خونین نمیشد
ز عطر آدمیت، سبز، دلها
فضا از حرف بد چرکین نمیشد
چه میشد عاجزان مسرور بودند
روان توده ها مسکین نمی شد
ز دانش، اهلِ دل بسیار میگشت
کسی از جاهلی بیدین نمیشد
به قلب دوستان مهر و صفا بود
پیام عشق، با نفرین نمیشد
همه گفتند حذر کن از حسودان
که هرگز کینه ور خوش بین نمی شد
به حال میهنم خون گریه کردم
دل بی طاقتم تسکین نمی شد
سارا صافی06/11/26