در یک صبحگاه زمستان بتاریخ ۱۹ بهمن یا دلو مطابق ۸ فبروری، برف چون حریر سپید کابل جان شهر با صفا عروس شهرهای سرزمینم را پوشانیده بود ، من در این روز در زایشگاه کابل که به شفاخانه ملالی زیژنتون مسماست در یک خانواده متدین چشم به جهان گشودم. پدر مرحومم سید قربان شاه سابق مدیر دار التحریر ارگ شاهی بود.
والدینم در آنزمان در چاراهی شهید شهر نو کابل زنده گی می‌کردند.
آغوش گرم والدین و شهر با صفا کابل جان گهواره طفولیت و بستری ابریشمی خواب های نوجوانی و جوانی ام بود ، بی‌خبر از دنیای بیرحم کودکی به شادمانی سپری شد.
ناگهان یک بار خود را در صندلی صنف ، متعلم مکتب یافتم .
در آن‌زمان طلاب معارف را درصنف نهم نظر به خواست و علاقه خودی شاگرد به رشته های ساینس و اجتماعات صنف بندی می‌کردند ، من که علاقه مفرط به ادبیات فارسي داشتم رشته اجتماعات را انتخاب کردم و آرزو داشتم روزی شامل دانشگاه ادبیات ودر آینده ژورنالیست موفق برای کشور شده و به مهینم مصدر خدمت شوم .
مکتب را به اتمام رساندم و متاسفانه شرایط طوری پیش آمد که من نتوانستم به تحصیلاتم ادامه بدهم و ژورنالیست شدن همچو رویای نا تمامی برایم باقی ماند.
پدرکلان مادری من مستوفی غلام حسن خان مردی خوش مشرب بود به ادبیات دستی بالا داشت ، شعر می‌نوشت من از طفولیت علاقه مند سرایش و قلم اش بودم .
آن مرحوم و لیلا صراحت سرشار روشنی الگوی خوبی برای من شدند تا جرات کنم و قلم به دست بگیرم و زنده یاد لیلاصراحت سرشار روشنی بعدها مشوق من در ضمیمه شعر شد .
ماه جولای سال ۱۹۹۲ باکوله بار درد و حسرت راهی سفر در پیش گرفته و ازخانواده عزیز و نازنین و دامان کابل جان زیبا و دوستداشتنی شهری خاطره های خود جدا و به مقصد نامعلوم شهر رویایی ام را ترک کردیم .
با تجربه فراز و نشیب های فراوان بالاخره درکشوری دنمارک پناهنده شدم و از سال ۲۰۰۱ بدین سو در این
کشور با فامیل و فرزندانم زنده گی میکنم .
با وصف آنکه به شعر و ادبیات پارسی علاقه مفرط دارم و در اوقات فراغت از سایر امورات شعر مینویسم ولی حضور در اجتماع فرهنگی نداشته و ندارم و علت اش، اولويت قرار دادن فامیل و وقت گذراندن با فرزندانم بوده و می باشد
داشتن فامیل و فرزندان سعادت و رحمت الهی ست و من بیشترین وقتم را در کنار ایشان سپری میکنم.
تماشای فلم ، سفر ، موسیقی و گردش گری در طبعیت از سرگرمی های من است
کابل را عاشقانه دوست میدارم، کابل برای من تنها یک شهر نیست بلکه زندگی من ، رگ و ریشه های من ، آغوش پر مهر والدین، طفولیت، جوانی ، یعنی خوش ترین و با حلاوت ترین فصول زندگی من و همه و همه من در آنجا رقم خورده است .
من صادقانه عاشق کابل زمین استم.
نمونه کلام:



به یک نگاهِ تو آیینه‌ها شکسته شود
فلک ز شرمِ رُخِ تو ز خود گسسته شود
دلم ز کوچهٔ چشمت گذر کند بی‌خود
هزار حادثه در جانِ من نشسته شود
نسیمِ زلفِ تو آید، جهان معطر گردد
ز شوقِ رویِ تو باغِ دلم شکفته شود
اگرچه عمرِ جهان می‌رود به بی‌خبری
بماند این همه احساسِ ما که گفته شود
در آخر این همه غوغا اگر بماند از ما
فقط دو نام، به آیینهٔ عشق، بسته شود


حالا که تو گشته ای همه جان و جهانم
گم گشته در آیینه ی چشمانِ تو جانم
دیروز اگر در پیِ اثباتِ خود بودم
امروز تویی حاصلِ برهان و بیانم
از خویش نشانی نبرم جز نفسی مبهم
چون عطر که گم گشته در آغوشِ گلانم
تا نامِ تو گره خورد به نامِ منِ عاشق
از بی‌نشانی، حال شهرهٔ جهانم
ما را چه غم از رفتن و ماندن به سرِ راه
حالا که تویی مقصد و آغاز و کرانم
هر چند حبابم به سرِ موجِ فنا، لیک
دریاست حضورِ تو و آن بحرِ روانم
مرا با خبر از خویش چه حاجت
حالا که تو گشته ای همه نام و نشانم

لنک وبلاگ ما:
https://nashreshir.blogfa.com