خلص زندگینامه موسی«مهربان» شاعر، پژوهشگر و نویسنده جوان

سید موسی مهربان، فرزند سید محمدحسین سعیدی، در سال ۱۳۸۲ هجری خورشیدی در ولسوالی بلخاب ولایت سرپل، در میان کوههای سربهفلککشیده و چشمههای زلال آن سرزمین، چشم به جهان گشود. آموزشهای ابتدایی و متوسطه را در لیسه میرسید علی ولی به پایان رساند و پس از فراغت از دوره متوسطه، در آزمون کانکور سال ۱۴۰۵ هجری خورشیدی شرکت کرد و در رشته زراعت دانشگاه بلخ به تحصیل پرداخت و موفق به دریافت مدرک لیسانس شد. وی هماکنون محصل رشته حقوق و علوم سیاسی است.
مهربان از سال ۱۳۹۵ به شعر روی آورد و سرایش را بهصورت ابتدایی آغاز کرد. آثار او بیشتر در حوزه شعر معاصر فارسی شکل گرفته و تاکنون دو مجموعه شعر بیشتر «آزاد» آماده چاپ در کارنامه ادبی خود دارد. او در سالهای فعالیت ادبی، در انجمن ادبی شعر کده بلخاب حضور مستمر داشته و پس از ورود به شهر بلخ نیز در نشستها و برنامههای انجمن ادبی بلخ بهگونه فعال شرکت کرده است.
فعالیتهای ادبی و مطالعاتی او همچنان ادامه دارد و شعر، مهمترین عرصه حضور فرهنگی و هنری او به شمار میرود.
نمونه شعر:
و جنگل ریشه هایش را در آغوش تبر ها داد
قناری ها همه مُردند و سگ ها پر در آوردند
و صد ها عنکبـوت از زیر هر سنگی برون آمد
هزاران توله کرکس از همین جا سر در آوردند
درختان از حضور این همه مرمی همه مردند
فروزان آتش از هر سو هزاران چوچه می زایید
و زنبوران به کام جوجه ها زهر از جفا دادند
بهاران را چه می پرسی به خاکستر درآوردند
و اصل زندگی ها شد لگد مال از جنـون اینجا
دهان کفتران اینجا شکست و شد بُتُون اینجا
متون عاشقی زخمی شد از دست قشون اینجا
صدای آتشین آمد و شّر ها شّر در آوردند
از احوالم چه می پرسی که اجسام شکستم من
از آهو ها چه می پرسی که آنها سر جدا هستند
شتر ها سر صدا کردند و صد ها خر برون آمد
دو صد قاطر چرا اینجا کمال از خر در آوردند؟
جهنم ها پرستو های زیبا را کبابیدند
و چاقو ها به پهلوی هزاران زخم خوابیدند
شغالان هر طرف گشتند و پاشیدند و شاشیدند
و لشکر های روباهان همه خنجر در آوردند
ببین جسم درختان را که آتش باره می باشند
ببین دریای زخمی را که گوشش پاره می باشد
و خرگوشان زیرک همچنان آواره می باشند
و کفتاران هزاران مرده از کفتر در آوردند
هزاران هرزه از هر سو بسوی ریشه ها رفتند
و دختر بچه ها مُردند و دختر بچه ها رفتند
هلا ای حضرت آهو که گورت را خراشیدند
ببین این جانور ها اشک پیغمبر در آوردند
و این جنگل نمی خواهد چرا سبزی و سنگر را؟
و این جنگل چرا می خواهد این امواج خنجر را؟
ــــ؟ بلی شک کرده ام ققنوس آیا چوچه می زاید؟
در این بستر که مسموم است و سگ ها پر در آوردند؟
موسی مهربان
بُتُون=سیمان
ماهی به دریا می رود دریا به هر جا می رود
من با صدف رقصیده ام تا سنگر خرچنگ ها
از شوق رویی زنده ام در ذهن هر آیینه ام
آینده ام زخمی شده در کشور خرچنگ ها
گاهی نفس هم می کشم در بین این اشرار ها
گاهی قدم هم می زنم در بین این مُردار ها
بیچاره ام پر می زنم بیزارم از آزار ها
من برگ خشک ناتوان در خاور خرچنگ ها
اینجا ولی اولاد ما از زندگی غلتیده است
اینجا ولی اولاد ما در بندگی غلتیده است!
اینجا ولی اولاد ما از بندگی غلتیده است!
من لاش بودایی شدم در محضر خرچنگ ها
شوری به هر سر وا شده سر شور هر سودا شده
نای به هر نی سر زده هر نی جدا پرپر شده
این خانه پُر پر تر شده هر سو پر از پر ها شده
این خانه بی گوهر شده در باور خرچنگ ها
از کنج زندان ها ولی صد استخوان پیدا شده
از گُرده های گور من یک لقمه نان پیدا شده
از غرب غزنی همچنان اشکِ زنان پیدا شده
اما هنوزم زنده ام با خنجر خرچنگ ها!
دریای خون آلود ما لبریز چاقو گشته است
دریای خـون آلود ما آیینه را گم کرده است
دریای خون آلود ما ماهی ی ما را خورده است
مرمی هویدا می شود از دفتر خرچنگ ها
بی ریشه ها با ریش خود آیینه ام را کشته اند
از هر طرف زخمی شدم آینده ام را کشته اند
آن جلبکان از هر جهت سبزینه ام را کشته اند
ای کاش... ــ! اصلاً نمی آمد به دنیا مادر خرچنگ ها