شیما مهجور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان، در ۱۶ حوت ۱۳۵۳ هجری خورشیدی در استان جوزجان زاده شد. دوران کودکی‌اش را در کابل سپری کرد و دوره‌ی مکتب را در این شهر به پایان رساند. او در سال ۱۳۶۹ هجری خورشیدی از «لیسه مریم» کابل فارغ شد.

پس از تحولات سیاسی و سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله با آمدن مجاهدین، به زادگاهش جوزجان بازگشت. در آن‌جا رشته‌ی ادبیات فارسی دری را در دارالمعلمین جوزجان به پایان رساند و چندین سال به‌عنوان معلم ادبیات فارسی دری در «لیسه قزانچی» تدریس کرد.

مهجور بدون داشتن مشوق یا همراه، نوشتن را از دوران لیسه آغاز کرد. در آغاز به طنز و داستان‌نویسی پرداخت و پس از مهاجرت به بلجیم، در غربت به سرودن شعر روی آورد. نخستین شعرش را به یاد ندارد، اما شعر برایش پنجره‌ای برای بیان اندوه‌ها، خاطرات و دلتنگی‌ها شد.

در سال ۱۳۸۷ هجری خورشیدی به بلجیم مهاجرت کرد و یک‌ونیم سال دور از خانواده و فرزندانش زندگی کرد. سپس خانواده‌اش به او پیوستند و اکنون همراه آنان در بلجیم زندگی می‌کند.

آثار منتشرشده:
۱. و انگار بغض‌ها شکستند – مجموعه شعر
۲. پشت پنجره‌های سرد – رمان
۳. فصل‌های سوگوار – مجموعه شعر
۴. یک سبد عشق – مجموعه شعر
۵. زنجیرهای خاکستری – رمان
۶. یکصد و یک شعر برای تو – مجموعه اشعار سپید
۷. نبض یک خاطره – مجموعه اشعار سپید
۸. با تو، تا کافه‌ای کابل – مجموعه داستان‌ها
۹. عبور از زخم‌ها – مجموعه اشعار کوتاه
۱۰. پناهی در دل ویرانه‌ها – مجموعه اشعار چارپاره
۱۱. نبض مرگ در سایه‌های مرموز – رمان جنایی
۱۲. آخرین فنجان چای – رمان

شیما مهجور با آثاری پر احساس و دغدغه‌مند، جایگاه برجسته در ادبیات معاصر فارسی‌زبان یافته است. شعرها و رمان‌هایش روایتگر درد مهاجرت، تنهایی و امیدند و صدای مهمی برای نسل مهاجر و زنان افغانستان به شمار می‌رود.

نمونه کلام:
در لحظه‌های حسرت یک زن رسیده‌ام
ای بغض در گلو تو نوا را صدا بزن!
در پای خشم مرد که فرسوده‌سال‌ها
لبریز از سبوست خدا را صدا بزن!

آلوده نیستم به گنه، این چه کاری است؟!
در جاده‌های تار و اسیرِ زرنگی و
یخ بسته است در دل شب تا نگاه من
در مسجدی که منبر آن هم دورنگی و

سرکش شده ست شرشره‌ی در غرور مرد
پایییز شب، شبانه چه غم تا سرای برد
حالا رسید بر سر من مشتِ موسمی
چادر به سر وَ همسر این غم، به جای مرد

در باغ تن که مرده چو گل‌های بی‌بهار
من در غروب مانده‌ام و مثل یادگار
پیچیده است نفرت این ناله‌های مرگ
هم در سکوت می‌شکند بار و بار و بار

سنگسار کن به تهمتِ این واژه‌های زشت!
منفورِ نام زن به سزا شد مسیر من
دردم نمی‌شود که به دفتر چو شعر شد
روحم شکست لایِ هزاران نفیر من