من ، میترا وصال سروری، در سال ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۷۸ میلادی) در شهر کابل قلب تپندهٔ افغانستان دیده به جهان گشودم. آموزگاری، کنشگری در حوزهٔ حقوق زنان ، کودکان، و نوشتن، سه رشتهٔ درهم‌تنیده‌ای هستند که تار و پود زندگی مرا بافته‌اند و هویت امروز مرا شکل داده‌اند. از نخستین سال‌های تحصیل شیفتهٔ ادبیات و شعر فارسی بودم. پس از فراغت از لیسهٔ عالی رابعه بلخی در روزگاری که سایهٔ جنگ و ناامنی بر سرزمینم سنگینی می‌کرد، ناگزیر همراه خانواده راه مهاجرت در پیش گرفتیم و رهسپار شهر پشاور در پاکستان شدیم ، در آن‌جا به دانشگاه راه یافتم و چهار سال از زندگی علمی، فرهنگی و ادبی خویش را در آن محیط سپری کردم. در دوران دانشجویی، عشق به قلم و دغدغهٔ آگاهی و روشنگری مرا بر آن داشت تا مجله‌ای فرهنگی ـ ادبی با نام «ساغر» را بنیان بگذارم. در این نشریه، مقالات، یادداشت‌ها و سروده‌های بسیاری را نوشتم، ویرایش کردم و به نشر رساندم. هرچند «ساغر» دربرگیرندهٔ ژانرهای گوناگون ادبی ،فرهنگی و اجتماعی بود، اما بیشترین دغدغهٔ من بازتاب دردها، آرزوها و مطالبات زنان افغانستانی ساکن اردوگاه‌های مهاجرین درشهر پشاور بود ، زنانی که صدایشان در هیاهوی جنگ و آوارگی کمتر شنیده می‌شد. در همان سال‌ها نخستین شعرم را به زبان اردو منتشر کردم و هم‌زمان با روزنامهٔ «زن» افغانستان در پشاور نیز همکاری داشتم. پس از فراغت از دانشگاه، مدتی به‌عنوان استاد در همان دانشگاه به تدریس پرداختم و سپس به لندن مهاجرت کردم ، شهری که فصل تازه‌ای از زندگی حرفه‌ای، اجتماعی و شخصی مرا رقم زد. چندین سال در نهادهای خیریه، از جمله آکسفام، فعالیت داشتم و در کنار آن به عضویت مرکز اسلامی و اجتماعی افغانستانیان درآمدم. در این مرکز به‌عنوان نخستین آموزگار زبان فارسی به‌ویژه برای کودکان و دانش‌آموزان دارای نیازهای ویژه خدمت کردم ، رسالتی که همواره از ژرفای جان به آن ایمان داشته‌ام. در سال ۲۰۱۴ بار دیگر به عرصهٔ روزنامه‌نگاری بازگشتم و به‌عنوان ویراستار در مجلهٔ «فانوس» به فعالیت پرداختم. این تجربه، فرصت ارزشمندی برای گسترش توانایی‌های حرفه‌ای و ادبی‌ام فراهم ساخت. با این همه وظیفه مقدس مادری و عشق دیرینه‌ام به آموزش، مرا بار دیگر به کلاس درس فراخواند و امروز با افتخار در یکی از مکاتب ابتدایی شهر لندن به‌عنوان آموزگار ایفای وظیفه می‌کنم. بیش از یک دهه است که با بنیاد Farsi Action Foundation همکاری دارم. در این مسیر، افتخار اجرای برنامه‌های گوناگون فرهنگی و اجتماعی این بنیاد را نیز بر عهده داشته‌ام و کوشیده‌ام از صدای خویش برای بازتاب پیام‌های انسانی، فرهنگی و اجتماعی بهره گیرم. در کنار این فعالیت‌ها، در گردهمایی‌ها و حرکت‌های مدنی بسیاری در دفاع از حقوق زنان و آزادی مردم افغانستان و در اعتراض به سیاست‌های سرکوبگرانهٔ طالبان حضور داشته‌ام. همچنین در نشست‌هایی با اعضای پارلمان بریتانیا، دربارهٔ پدیدهٔ «آپارتاید جنسیتی» و پیامدهای آن بر زندگی زنان افغانستان سخن گفته‌ام تا هم‌صدا با هزاران انسان آزاده، ندای عدالت، آزادی و برابری را رساتر سازم. یکی از دستاوردهای ادبی من، گردآوری و انتشار کتابی از نظم و نثرهای عاشقانهٔ جناب سلیمان راوش، شاعر و نویسندهٔ نامدار افغانستان با عنوان «عاشقانه‌های راوش یا بارانی بر کویرستان ادبیات» در سال ۲۰۲۳ است. نسخه‌هایی از این اثر نیز به کتابخانه‌های کابل سپرده شد. در کنار آن، دو مجموعه از سروده‌های خود را نیز برای چاپ آماده کرده‌ام ، اما هنوز آن‌ها را منتشر نکرده‌ام. هر بار که به آثار بزرگان ادب معاصر افغانستان، چون واصف باختری، پرتو نادری، زنده‌یاد حمیرا نکهت، بانو هما طرزی، بانو راحله یار، بانو بهار سعید و دیگر فرهیختگان این عرصه می‌نگرم، بیش از آن‌که خود را شاعر بدانم، خویش را ره‌پویی کوچک در آستانهٔ دریای بی‌کران ادبیات فارسی می‌یابم. حقیقت آن است که من در زندگی خویش ، بیش از شاعر بودن، به ایستادگی در برابر خشونت، تبعیض و نابرابری می‌اندیشم. آرزو دارم صدای زنانی باشم که در جستجوی آزادی، عدالت و امید، چشم به فردایی روشن دوخته‌اند ، زنانی که ایمان دارند هیچ تاریکی‌ای جاودانه نیست و سپیده، هرچند دیر، سرانجام از افق خواهد دمید و دختران سرزمینم دیر یا زود، بار دیگر به مکتب بازخواهند گشت. اگر قلمم بتواند حتی اندکی از رنج انسانی بکاهد، روزنه‌ای از امید بگشاید یا لبخندی بر دل کودکی بنشاند، باور خواهم کرد که رسالت زندگی‌ام را بیهوده نزیسته‌ام. با حرمت و ارادت میترا وصال سروری چند نمونه از خامه های من : ای ملت من! دستان شما آتشین‌ تر از کهکشان در رگ‌های شما فریاد آزادی می‌جوشد و خاکستر تردید را می‌سوزاند بر پا خیزید ! بر دیوارهای ظلمت، نقش ایمان بزنید بر نیزه‌های خشم، سرود روشنایی را بخوانید اینان که می‌پندارند پایان را، نمی‌دانند که شما آغاز بی‌پایانید ای ملت من! رودخانه‌های عشق در قلب شما جاری است در هر نبض، تپش فردا را می‌خواند و به غرور کوه پایه های تو ستاره‌ها قسم یاد کرده‌اند برخیزید ! شیپور فتح را بزنید جهان را بیدار کنید و بر فراز ظلمت آیه‌های خشم را با لبخند آفتاب بر بلندای صبح فریاد کنید . میترا وصال ای سرزمین اشغال شده من ! تو آن ترانۀ خاموش در دل توفانی که هر نسیم صبحگاهی‌ات عطر خاطره‌های کودکی را در جان من می‌پراگند و در دامن دشت‌هایت صدای پای مادران با هر گام، قصه‌ای می‌سراید از شجاعت، از صبوری، از متانت از آزادی و از عشقی که چون کوه پابرجاست، خورشید تو داغ‌تر می‌تابد، نه از خشم، که از شوق زیستن در خاکی که حتی از خاکستر خود حماسه می آفریند ، و در کوچه‌ و پس‌کوچه‌های تو حتی سکوت با زبان شعر حرف می‌زند، و هر درخت، با رگ‌های سبزش، سرود آزادی را می‌نوازد ای مادر، ای وطنم ! اگر روزی ریشه‌ام را از خاک تو بریدند بدان که بادها مرا دوباره به آغوشت خواهند آورد، چون به غیر بذر عشقی تو در دل من عشق دیگری جوانه نمی‌زند. میترا وصال زنی در من به بلندای سپیدار قد کشیده زنی که پرچم آزادی را به کوه پایه های سربلند و پر غرور پامیر می آویزد تا ننگی باشد برای مردانی فراری که وطن را معامله کردند . غزل من دختر خورشیدم، شهاب را نپذیرم اندیشه‌ام سیمرغ است، عقاب را نپذیرم عریان‌تر از بلورم، رنگم به رنگ آزادی‌ست آیین خوف و تاریکی و نقاب را نپذیرم روح سرکش من، جامه‌ای از عشق پوشیده‌ست طغیان اگر دریا شود، سیلاب را نپذیرم قلم ز جنس بیداری‌ست، رسالتش انسانی‌ست تبعیض و رنج و ظلم و عذاب را نپذیرم سال‌ها به نام دین، طوق فریب بر گردن است با این همه اندوه، دیگر عتاب را نپذیرم درندگان هیچ‌اند و آدم‌خوارگان پوچ‌اند سایهٔ این هیچ و پوچ در قاب را نپذیرم مرد آن بود کز تبار رستم و سیاوش است من دختر آفتابم، مهتاب را نپذیرم میترا وصال