خلص زندگینامه محترم استاد فاروق«فارانی» شاعر و نویسنده بلند مرتبت کشور

فاروق فارانی در سال«1333» خورشیدی در کابل تولد گردیده و در مکاتب سید جمال الدین افغان ،لیسه غازی وسنایی غزنوی درس خوانده است.سپس به کشور آلمان رفت و در یکی از دانشگاه های آنجا شامل گردید. اما به گفته خود فارانی این شروع به علت مشغولیت های سیاسی وبرگشت به افغانستان به آخر نرسید.
فاروق فارانی از دوران جوانی به عرصه سیاست پاگذاشت. در دهه دموکراسی، در اوج تظاهرات ، چند ماه را در زندان سپری نمود. مدتی هم در سپیشل برانچ پشاور زندانی بود وسرانجام هشت سال عمر خود را در دهه شصت شمسی در زندان صدارت پل چرخی گذشتاند.
از فاروق فارانی تا کنون سه دفتر شعر به نامهای«ازقفس تا قاف»، «دراینجا هرچه زندان است» و « خروش عشق »به چاپ رسیده است.

نمونه کلام:
اختران واژه های مشتعل اند....
سایه ی سایه ی خودت گشتی، آن سر پر ز آفتاب ات کو؟
سینه ات لانه پریدن بود، چه شد آن قلب پر عقاب ات کو؟
اختران واژه های مشتعل اند، که ز سر پنجه ات گریخته‌اند
چه فزودی به شاهنامه عشق، قلم و قصه و کتاب ات کو؟
زلزله سکته کرده ، طوفان مرد، آسمان سنگی از سکوت شده است
تا ز سیم ستاره نعره جهد، زخمه بر کاسه ی رباب ات کو؟
مانده ققنوس ها به خاکستر، سر ز آتش برون نمی آرند
درٍ تاریخ عشق را بگشا، انقلابی در انقلاب ات کو؟
تو که می دادی از سر و سینه،‌ مژده بحر را به صحرا ها
چشمه ها کور شد میان سر ات، آن زلال روان و آب ات کو؟
از جهان و خودت نهان گشتی ، پشت کردی به شهر بیداری
تا که اندیشه ات جذامی شد، چهره ی پشت آن نقاب ات کو؟
عشق طوفان پرست تا خوابید، زندگی سر نهاده در تابوت
سر کشد عشق تا به سرمستی، خم و خمخانه شراب ات کو؟
جنگل دست ها و پرچم ها، تا که این دشت را بپوشاند
آن صلا آن صدای آتش بار، سینه، آن کوره ی مذاب ات کو؟
صبر را دفن کن به دیروزت، کوه ها را چو رود جاری کن
پرسشی بر لبان فردا است:
سوی من
آمدن،
شتاب ات
کو؟
جون ۲۰۲۵

دیوارها قد می کشد...
یک سایه بر من کن گذر، تا آفتاب من شوی
یک سینه صبح ستان بشو، تا چون دلم روشن شوی
با اوج ها شو آشنا، رویا به سر انداز تا
دریا شوی صحرا شوی، یک جاودان میهن شوی
ای ناشنای آشنا، سرگشته ای بیگانه ای
من «ما»ی خود بخشم به تو، از «ما»ی من تا «من» شوی
از تنگنای خود برا، با بیکران شو هم کران
از آسمان دامن بکن، تا بر جهان دامن شوی
یک کهکشان را کشت کن، از حاصل اش بیرون برا
«نٌه آسمان گل در بغل»*، تا عشق را خرمن شوی
در سینه ات آتش فروز، این شب عجب سنگین تر است
تا بر چراغان خموش، هم شعله، هم روغن شوی
عریان تر از زخم زمان، جسم زمین خواهد ز تو
بر زخم او مرهم شده، از عشق پیراهن شوی
دیوارها قد می کشد، دروازه ها لب بسته اند
کلکین فردا کور شد، برخیز تا روزن شوی
بیرون ز جنگل راه زن، از گله گی** شو دور تا
مرد جهان تازه و فتح جهان را زن شوی
می ۲۰۲۵

لنک وبلاگ ما
https://nashreshir.blogfa.com/

دیوارها قد می کشد...
یک سایه بر من کن گذر، تا آفتاب من شوی
یک سینه صبح ستان بشو، تا چون دلم روشن شوی
با اوج ها شو آشنا، رویا به سر انداز تا
دریا شوی صحرا شوی، یک جاودان میهن شوی
ای ناشنای آشنا، سرگشته ای بیگانه ای
من «ما»ی خود بخشم به تو، از «ما»ی من تا «من» شوی
از تنگنای خود برا، با بیکران شو هم کران
از آسمان دامن بکن، تا بر جهان دامن شوی
یک کهکشان را کشت کن، از حاصل اش بیرون برا
«نٌه آسمان گل در بغل»*، تا عشق را خرمن شوی
در سینه ات آتش فروز، این شب عجب سنگین تر است
تا بر چراغان خموش، هم شعله، هم روغن شوی
عریان تر از زخم زمان، جسم زمین خواهد ز تو
بر زخم او مرهم شده، از عشق پیراهن شوی
دیوارها قد می کشد، دروازه ها لب بسته اند
کلکین فردا کور شد، برخیز تا روزن شوی
بیرون ز جنگل راه زن، از گله گی** شو دور تا
مرد جهان تازه و فتح جهان را زن شوی
می ۲۰۲۵