مختصر زندگینامه فریبا«نادری» شاعر و نویسنده، از قول خودش:

مختصر زندگینامه فریبا«نادری» شاعر و نویسنده، از قول خودش:
من فریبا نادری، در سال ۱۳۵۴ خورشیدی در دیاری سرشار از زیباییها و دردهای مشترک به نام بغلان چشم به جهان گشودم. سالها گذشت و من در کوچههای آن ولایت، در دل تاریخ و فرهنگ دیاری که همواره سرشار از صداهای خاموش و بلند بود، پرورش یافتم. تحصیلاتم را از لیسه اسلام قلعه آغاز کردم و در سال ۱۳۶۷ موفق به دریافت سند بکلوریا شدم. شوق یادگیری و شناخت بیشتر دنیای وسیع زبان و ادبیات پارسی مرا به دانشکده زبان و ادبیات پارسی دانشگاه بلخ کشاند. اما در دل این راه، در جستجوی رازهایی بیشتر از کلمات، به سمت کلمات و جملات پرندهای که همچون افکار در ذهن پرواز میکنند، راه پیدا کردم.
هر چند به دلیل شرایط پرچالش دوران جنگ و بحرانهای ناشی از آن، نتواستم مسیری طولانیتر را در تحصیل طی کنم، اما در راه معلمی در مکتب خصوصی خانه نور، مسیر دیگری برای خود یافتم. در کنار تدریس و انتقال علم به نسل آینده، سرودهها و داستانهای خود را نیز مینوشتم. شوق و علاقهام به ادبیات همیشه مرا در کنار استادان بزرگ و دوستان نیکوکار در دنیای فرهنگ و هنر قرار داده بود. یکی از کسانی که تاثیر بزرگی در شکلگیری ذهن شاعری من داشت، استاد شریفه جان بود که همچون نوری در مسیر پر پیچ و خم زبان و ادب پارسی مرا هدایت میکرد.
اما سرنوشت، همچنان نگاهی دشوار به دستانم داشت. روزگار تلخ بحرانها و ناامنیها، فرصتی برای پرورش بیشتر شعری که در دل داشتم، نداد. در کنار سایر هنرمندان، مجبور به ترک سرزمینم شدم و این سفر غربت، همچون هجرت برای من آغاز شد. غربت، که ابتدا همچون زخمهایی عمیق در دل داشت، در نهایت مرا به چالش کشید. در این دیاری که هیچکدام از آشناهای گذشتهام در آن حضور نداشتند، شرایط نوشتن و سرودن برایم دشوارتر شد. اما در این بیکرانگی، در کنار لحظات پر درد، الهامهایی هم پیدا میشد که مرا دوباره به کلمات برمیگرداند.
در این مسیر، به یاری استادان بزرگوارم همچون جناب خدا بخش رسولی توانستم سرودهها و اندیشههای پراکندهام را گردآوری کنم. این مجموعه، یادگاری از دلهای پر از شوق و درد است که میخواهم با شما به اشتراک بگذارم. هر شعر، هر داستان، هر کلمه، داستانی از روزهایی است که در گذر زمان به یادگار ماندهاند و همواره بر جویبار خیال جاری خواهند ماند.
با حرمت فراوان
فریبا نادری
نمونه شعر:
من به قصد شکوه از دنیا قلم برداشتم
در عبور واژهها، از عشق کم برداشتم
تا گشودم دفتری از رازهای زنده گی
هر ورق را با غم و درد و الم برداشتم
هی غزل گفتم، فقط با محتوا های حزین
من که الهام از دو چشم پر ز نم برداشتم
دم به دم در کوچههای خلوت و خاموش شب
در سکوت تلخ بی مهری قدم برداشتم
گرچه غم چون کوه سنگین بود بر دوشم نشست
لیک با شوق رهایی ،بار هم برداشتم
فریبا نادری
هرگاه به دستانم خیره میشوم،
یاد دستان پینهبسته و پرآبلهی پدر کارگرام میافتم
و لحظه های تلخ، در دلم مینشیند.
آن روزهای پررنج
زیر آفتاب سوزان
که عرق میریخت بیآنکه شکایتی بر زبان آورد
در ذهنم جان میگیرند.
دخترت نیز امروز کارگر است
این تو بودی
و غیرتت که در رگ و جانم هنوز جاریست
و در تار و پودم
عدالتخواهی میکند.
تو افتخارم هستی پدر
روز کارگر خجسته باد
فریبا نادری
https://nashreshir.blogfa.com/