مختصر زندگی نامه غلام جیلانی «ذیغم» شاعر و نویسنده

غلام جیلانی ذیغم فرزند نورعلی در سال ۱۳۳۰خورشیدی، در دهکده ‏ی کرامان ِ دره‌ی پنجشیر دیده به جهان گشود. تعلیمات دینی را نزد علمای محل، دوره ‏ی ابتدایی را در مکتب کرامان و دوره ‏ی لیسه را در لیسه ‏ی شبانه ‏ی شهر کابل به پایان رسانید.

آقای ذیغم بعد از اتمام دوره ‏ی خدمت عسکری، درسال ۱۳۵۴ خورشیدی کارمند ِ ریاست تصدی دست ‏گاه ساختمانی هلمند در پروژه ‏ی بند سلمای هرات شد؛ اماآغاز تجاوز شوری به افغانستان، وادارش نمود که ترک وظیفه کند و به صفوف مجاهدین بپیوندد. وی ترک وظیفه کرد و علیه ‏ی تجاوزگران ِ قشون سرخ ِشوروی جنگید .

آقای ذیغم قبل از دوران جهاد نیز به شعر و شاعری علاقه داشت و ازنابسامانی ‏های آن روزگار می ‏سرود. دوران جهاد به ‏حیث آمر اکمال لوژستیکی ایفای وظیفه می ‏کرد و ضمناً در بخش فرهنگی فعالیت داشت.

اشعارو ترانه ‎‏های حماسی می ‏سرود؛ اشعار و سروده ‏های اواز طریق جریده ‏های «ندای جهاد» و «میثاق خون» به نشر رسیده است. از این لحاظ سروده ‏های غلام جیلانی ذیغم جایگاه ویژه ‏ای نسبت به سروده ‏های هم ‏روزگارانش داردبعد از پیروزی دولت اسلامی، به ‏حیث معاون ریاست مالی و لوژستیک ِ ریاست عمومی امنیت انجام وظیفه کرد و مدتی سرمحاسب ریاست مالی و سپس به ‏صفت سارنوال نظامی، مشغول ِ ارایه ی خدمت به ‏هم ‏میهنان خود شد.

او در سال ۱۳۸۶ خورشیدی به ‏حیث کارشناس حقوقی ریاست املاک وزارت معارف مقرر گردید و رسالت ‏مندانه وظیفه ‏اش را به ‏پیش برد.

اندیشه ‏ورزی و طبع ‏آزمایی ‏هایی رسات ‏مندانه ‏ی غلام جیلانی ذیغم، سبب خلق ِ سروده ‏های آب ‏دار و نمکین شد

او در قالب ‏های غزل، مخمس، مسدس، مثنوی، چهارگانی و دوبیتی طبع آزمایی کرده و تاکنون به ‏تعداد بیست هزار بیت سروده است.

از ایشان تا کنون دو دفتر شعری تحت عنوان «خاطره ‏ی دوران جهاد» و «آیینه صبر» قبلاً اقبال چاپ یافته است و سومین دفتر شعری شان نیز آماده برای چاپ گردیده است. همچنان آثار دیگری هم دارند که در مجموعه های دیگری یکی پس از دیگری چاپ و به دسترس علاقمندان شعر و ادب قرار خواهند گرفت.

نمونه کلام:

باده رنگین

باده رنگینی کند درظرفیـــــت

حُسن زیبایی کند ازکیفیـــــــت

خام رنگی ها ندارد عمر بیـــــش

تانباشد سیرتِ انســــــانیـــــــت

بادو روزِ بیش وکم دلخوش مکن

بگــذرد این بیش وکم درعاریــت

روزگارِ زندگی درچرخش اســت

هیچ کس را نیست دایم عافیـت

صورت انسان که از آب وگلِ است

می رود آخــر بسـوی اصلیـــــــت

دست بی زر(ذیغما)کـــوتاه بُــــوّد

نزد نوکیسان بُوّد بـــی هـمـیــــت

----------------------------

اندرز دوستانه

سبُک خیز باکس گرانـــی مکن

به اهل سخن ارزه خوانی مکن

نِیکودار پاس ادب زنهـــــــــــار

بُوّد بی ادب درسخن شـرمسـار

دهن را مکن باز باعیب کـــس

زبان را نگهدار از ریــب کــس

بزرگی نزیبد به بی مـــایه گـی

بُوّد قدر انسان در افتــاده گی

نسنجیده باکس نگوئی سـخن

بُوّد حرف سنجید ه دُر عـــدن

پراگنده گفتن ز عقل کمی ست

سخن فاش گفتن ز نا بخردیست

سخن اززبان تو گـــردد خطـــــا

خطا میرود بی هـــدف در فضـا

سخن گو به اندازهِ ظرف خویش

گرانی کند ظرف را وزن بیــــش

(ذیغم)