مختصر زنده گی نامه محترم محمد ادریس(قطره بقایی) شاعر و پژوهشگر

محمد ادریس نام دارم تخلص خانواده گی ام «بقایی» است. نسبت گرایش به عرفان و فلسفه مرا واداشت تا برداشت های خود را در لباس شعر که کلام را در ذهن خواننده زیبا و سنگین حک می کند، جا نمایم. مقطع غزل هایم با اسم «قطره» مزین شده اند، از این رو من را دوستان ادبی به نام قطره می شناسند.
سکونت اصلی ام پنجشیر است و در تابستان (سال 1358 در شهر کابل) چشم به جهان هستی گشودم.
دروس ابتدایی و عالی را تا صنف (12) از لیسه عالی «درخانی» آغاز و در لیسه «نادریه» به اتمام رسانیدم؛ در سال (1397) از رشته کمپیوتر سانیس( بی سی اس) در دانشگاه «میوند» فارغ گردیدم.
در کودکی باوجود پیشبرد دروس مکتب، کتاب های امور دینی از قبیل منیه، کنزالدقائق، خلاصه کیدانی، نورظلم، صرف بهائی، شروط الصلوات و قدوری را در مسجد نزد مدرسین و امام وقت خواندم؛ هم زمان مشغول حفظ قران کریم و احادیث نیز بودم. داستان های آموزنده نویسنده گان مشهور شوروی وقت «لوتولستوی»، «وکیتور هوگو » و «ماکسیم گورسکی» را که پدرم طور امانت از کتابخانه «دانشگاه کابل» جهت مطالعه به خانه می آورد، در اوقات تفریح می خواندم؛ اثر مشهور ویکتور هوگو «بی نوایان» و «قلب فروزان دانکو» اثر ماکسیم «گورکی» را تاکنون به خاطر دارم.
در آوان نوجوانی داستان های پولیسی «ناول» را نیز مطالعه کرده ام.
تقریباً تمام داستان های نویسنده گان مشهور ایران: «امیر عشیری»، «پرویز قاضی سعید»، «منوچهر مطیعی» و «ناصر خدایار» را خوانده ام. آنقدر به مطالعه داستان معتاد بودم، اگر روز یک یا دو کتاب را نمی خواندم آرامش نداشتم. بعضی این کتاب ها را از بازار می خریدم و تعداد دیگری را از کتاب فروشی ها به کرایه می گرفتم. این دور حیات (مرحله اول نو جوانی ام) مصادف است با دو سال اخیر حکومت مجاهدین که طعم تلخ دود و باروت جنگ های تحمیلی را نیز چشیده ام. آن وقت خانه ما در «گردنه باغ بالا» بود و از دید نظامی این منطقه خط مرزی جنگ دولت، با مخالفینش بود؛ وقایع و حوادث که باالاثر جنگ طرفین بوقوع می پیوست، زنده می دیدم و از جمع آشنایان و دوستانم باالاثر اصابت هاوان و گلوله های کو، هر روز کم میشد...
با برکناری حکومت استاد ربانی و اشغال شهر کابل توسط طالبان پا به مرحله دوم نو جوانی گذاشتم؛ دراین دوره رنج ها و درد های جدید را با مردم یکجا تجربه کردم، مسافرت ها، مهاجرت و سختی های روزگار تَوهم گلوی فریاد را می فشرد و سرایش را در دل و ذهنم تحریک می نمود؛ باوجود مشقت ها دمی را خالی اگر از رنج می یافتم، غزل های حضرت (لسان الغیب) حافظ شیرازی رح را حفظ میکردم و این روند تا سقوط حکومت طالبان ادامه داشت...
سر انجام با روی کار آمدن اداره موقت و سقوط حاکمیت طالبان دوباره به وطن برگشتیم...یکی از روز ها در سال (1381هه.ش) در محفل عروسی، نواسه خاله مادرم که خانه شان در بالا کوه عاشقان و عارفان (خواجه صفا) موقعیت داشت، شرکت کردم؛
هوای محفل به ذوق و حالم نبود، ناگزیر به بهانه ادای «نماز جمعه» محفل را به قصد مسجد ترک کردم. وقتی در مسجد (خانقای عاشقان و عارفان علیه الرحمه) رسیدم، طبق معمول روز های جمعه قبل از ادای نماز جمعه حلقه ذکر و نعت خوانی آنجا شکل می گرفت و خوشبختانه آن روز در جمع شان پیوستم. حال و هوای صوفیان را مصداق بیتی از حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر (بیدل)یافتم که در دیوار آنجا خطاطی شده بود:
«بیدل هجوم گریه ی ما را سبب مپرس
بی مقصد است کوشش اشکِ روان ما»
و بعد از ختم ذکر و ادای «نماز جمعه» با خودم چیز هایی زمزمه میکردم که ارتباط مستقیم با جهان «تصوف و عرفان» داشت، همین بود که لب به سرایش گشودم و چیز های می نوشتم و تمرین میکردم.
بعد از مدتی به امید کسب «فیوضات» به این فکر افتادم که پای پیر «طریقت» یا استادی زانو بزنم. اما با هر شخصی که به نام پیر سر میخوردم بعد از «ورانداز» مطلوب حاصل نمی شد و مایوسانه محل را ترک می کردم؛ سر انجام با پیر دریا دلی که لبریز از عشق و معرفت بود، سر خوردم. این شخص (عارف باالله) مولوی عصر ما حضرت مرشدنا (نجم العرفا) حیدری وجودی رح است که آیینه درون و بیرونش پر از امواج نور و خالی از هر نوع گرد و غبار بود...
یافتن این گنج را موهبت الهی دانسته، جهت پیشبرد دروس عرفانی روز های دو شنبه و پنج شنبه در «کتابخانه عامه کابل» نزد این عارف شوریده حال، با جمع یاران حلقه به آموزش تفسیر «مثنوی شریف» و «چهار عنصر»
ابوالمعانی بیدل می پرداختم؛ روند آموزش از حضور مبارک طی (20) سال تا یک هفته قبل از وفاتش جریان داشت. هرچند با مشکلات فراوان وظیفوی و دانشگاه درگیر بودم؛ حضرت استاد چند بار مرا چنین گوشزد کرد: «به کار هایت بِرس؛ درس هایت را خلاص کن [یعنی میخواست بگوید: به دیدن من می توانی خارج از روز های درس کتابخانه بیایی] دراینجا درس های مان فرعی ست.» چون این امپراتور اقلیم عرفان و ادب فرمان صادر کرد، ناگزیر مدتی از درس های حلقه دور بودم ولی گاه و ناگاه جهت دیدار شان به کتابخانه عامه کابل می شتافتم. ناگفته نماند که در آموزش «اوزان عروضی» جرئت سوال کردن را از استاد (حیدری وجودی) نداشتم ولی با تحقیق و مطالعات فراوان (خود آموز) به دستور زبان، اوزان عروض و سبک شناسی شعر، متناسب به درجه استعداد دست یافتم و همین بود که طراوش های ذهنی خود را که باالاثر تفکر، تخیل و تجربه می طراوید در قالب «شعر» تنظیم نمایم.
هر چند که شعر، از نظر دانشمندان تعاریف مختلف و متفاوت دارد چونانکه، بو علی سینا و ارسطو دانشمندان مشهور جهان، معتقدند که شعر سخن خیال انگیز است، اما نقش وزن در شعر را اختلاف دارند؛ همینطور نظامی «عروضی» و افلاطون شعر را تعبیر نادرست از واقعیت ها میدانند، افلاطون می گوید: که هنر سه مرتبه از واقعیت دور است و عروضی می افزاید: « شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهومه کند» یعنی بر معنی هرچیز ضد آن را گوید، مانند سایه «نور»، بلندی «پستی» و غیره امثالهم... شکسپیر شاعر قرن (هفدهم میلادی) شعر را ترنم زیبائی میداند
که از بدو پیدایش بشریت با هم سوی و هم گامی آنها همرا بوده است.
ویکتور هوگو شاعر معروف (قرن هجدهم میلادی) میگوید: «شعر ارکستر پر هیجانی است که آواز بشر و طبیعت و حوادث را به هم آمیخته است.» اما در کل از این برداشت های متفاوت، چنین استنباط می شود که بر قامت شمشاد شعر نمی توان صرف یک جامه خرید و بُرید... شعر، از نظر من رژه منظم سپاهی واژگان است، شعر سخنی ست موزون، کلامی ست منسجم، هنریست والا و پدیده ایست که با قوت تخیل ازاثر انفجار احساسات یک شاعر تولد میگردد؛ شوخی منظره و طبیعت در تولید یک شعر هم، بی اثر نیست که حیرت آفرینی آن باعث طغیان در طبع و ذوق شاعر می شود. شعر ماندگار با تصاویر بُکر متکی بر چهار پایه ( استعاره، کنایه، تشبیه ومجاز) بدیع و بیان استوار است که بطور الهامی یا تخنیکی توسط شاعر خلق می گردد؛ ممکن مضمون بعضی از سرایش ها موقع خوانش به ذوق خواننده برابر نباشد؛ به قول ابوالمعانی: « [ دلیل آنست که غواص لب ساحل نشسته به کف های روی آب می نگرد، اینکه در دل آب گوهر و سنگ های قیمتی ست از چشم و دیدآن پنهان است و برای رسیدن و دیدن چنین منظره باید با دل و جان در عمق آب شناکرد...]
درپرده ی سـاز مـا نوا بسیار است
عیب هنر، زنگ و صفا بسیار است
خواه کف گیـر و خواه گوهـربردار
ما دریاییم و مـوج ما بسیار است»
و عین موضوع را حضرت علامه اقبال لاهوری (رح) با وزن و تصویر دیگری از گردن شاعر ساقط میکند که همیشه پنجه ی شاعر نمی درخشد تا محصول آن، نقشِ دلانگیز باشد؛ اما عرفای باالله ازاین امر مستثنی میباشند.
کرم شبتاب است شاعر در شبستان وجود
در پر و بالش فروغی گاه است و گاه نیست
اقبال رح*
خلاصه این که من شعر را بهترین وسیله برای تغیر مثبت انسان ها میدانم؛ زیرا مردم هر روز با شنیدن حرف عادی عادت کرده اند و برای اصلاح کارگر نیست. اما سخن منظم که در گویش و شنیدن زیبایی خلق می کند خوب تر و دقیق تر در اذهان عامه حک می گردد و این سخن منظم را «شعر» می نامند که مضامین آن روایتی ست از یک موضوع؛ حال آنکه طراوش های ذهنی یک شاعر در کدام سروده چی نوعی ست بر می خورد به دقت خواننده و قدرت تخیّل و فارغ بالی شاعر. از نظر من که باالاثر تجربه دریافته ام، شاعران در این عصر هر قدر با سختی ها دست و پنجه نرم کنند؛ وقت آرامش برای ترسیم طراوش های ذهنی در کاغذ نداشته باشند؛ همان شعر، زیبا تولد (استخراج) نمی شود؛ همچنان آثار هر شاعر متاثر از منابع الهامی کشور و جامعه سنتی ست. این که در شعر شعرای این مرز و بوم، رنگ دود و خون است؛ بر میخورد به صد یا حد اقل چهل سال «در به دری» و جنگ در کشور. اگر از حق نگذریم، شعر های من هم مستثنی از این موضوع نیست و اکثر رنگ و بوی رنج، درد و غم دارد.
من شعر را رسالتی برگردن شاعر می دانم و مسئولیتی به سنگینی یک کوه... هر شعر یک شاعر به قیمت خون دل سروده می شود و حیثیت اولاد را دارد.
«مقام حیرت» که اولین مجموعه شعری من است، محتوای آن با موضوعات فلسفی، عرفانی و اجتماعی در قالب های دو بیتی، رباعی، چهار پاره، غزل، مثنوی، مخمس، مسدس، منظم مزین گردیده اند.
برعلاوه این مجموعه هفت کتاب دیگر بنام های «داستان مزار بیدل رح»، «عجز پسندیده و ناپسندیده در کلام بیدل»، «تدوین شرح مختصر چهار عنصر بیدل»، «آهنگ شعر پارسی»، «جبر و اختیار»، «خود آموز وزن شعر»، «فنون بدیع و بیان» مجموعه شعری «نای شکسته» و یک کتاب ورزشی دیگر روی دست دارم اگر خواست خدا بود، یکی پی دیگر به زیور چاپ می آرایند.
نمونه کلام:
عشق و حرص
توان و تاب دل آخرنمانده در تن من
به خاک گور رَود آرزوی درجن من
گداز و درد و الم آتشی دگر دارد
ز خاک دان سیه سر کشیده گلبن من
ز پا فتاده ام و بی عصا محال که باز
قدم به کوه تو مانَد دل و شکستن من
غبار دشت هوس داغ لاله زاردل است
هجوم حسرت شوق است رنگ گلشن من
ز حرص و آز جهان سینه را دوکان کردم
مطاع نیست دگر در بساط گلخن من
دَر عالمِ اوهام آنقَدَر بخود پیچیدم
کجا رها شده ام از گمان رهزن من؟
نشد که از هوس و حرص پیشتر بروم
که از خودم گذری نیست تا به رفتن من
بلند و پست تراشیده بیم هر دو جهان
دَرعشق خام کی است«قطره» خاک و مدفن من
قطره بقایی
21/10/1403 جمعه
***************************
دامن کوتاه
میشه یک شام تو در خانه ی من سر بزنی
در حریم دِلِ ماتم زده ام پر بزنی
باده از شیشه ی گلرنگ عقیقت بدهی
تن سر مازده را بآتش ساغر بزنی
تیغ ابروی خمت را بنشانی به کمان
ز قِلورش نظر انداخته خنجر بزنی
بنشینی به مقابل به کرَت ناز کنی
بوسه های عسَلین با لب اخگر بزنی
یخنت باز کنی تا بدرخشد مه ی نو
خنده بر تار و حریم شب کافر بزنی
بغلم تنگ بگیری که قیامت بدمت
شرری بر تَن یک عاشق خود سر بزنی
شش جهت بوی خوشت مشک و قرنفل بِدَمد
شانه وقتی که به مو های معطّر بزنی
مصلحت نیست من آواره ترینت باشم
تو خودت را ته و بالا، به لر و بر بزنی
دل خود را که فدایت کنم آخر، تو همش
طعنه بر دامن کوتاه قلندر بزنی
فی البدیهه لیل 27/4/1402 قطره بقایی