عبدالخالق تنها کاشفی فرزند استاد عبدالقادر خان در سال ۱۳۳۹ در قریه «ملاخیل» بازارک پنجشیر دیده به جهان کشود. تحصیلات ابتدایی را در مکتب متوسطه پنجشیر و در کابل لیسه محمود هوتکی کابل و نسوان خیرخانه به پایان رساند. داکتر کاشفی تحصیلات ثانوی را در لیسه نادریه به اتمام رسانیده و از صنف دوازدهم شامل طب عسکری( نظامی) پولیس گردید که در سال ۱۳۶۰ از آنجا به درجه لیسانس فارغ و در مربوطات وزارت داخله توظیف گردید. ایشان همچنان مدتی را در «حربی پوهنتون» منحیث استاد مضامین طبی کمک های اولیه ایفای وظیفه نموده است.

اشعار داکتر عبدالخالق تنها «کاشفی» در سالهای ۶۲ الی ۷۰ در مجله ی پولیس اقبال چاپ یافته است. داستان های کوتاه او هم در روزنامه های کشور مختلف داخل افغانستان به چاپ رسیده است. مدتی همکار مجله آواز در رادیو تلویزیون ملی بود. و بعدا با روزنامه انیس هم همکاری قلمی داشت و یک مجموعه اشعار او زیر عنوان در «مهمانی خاطره ها» از طرف بنگاه نشرات میوند در سال 1389به چاپ رسیده است ومجموعه دیگری را هم تازه روی دست دارد که به کوشش جناب قطره صاحب «بقایی» جمع آوری گردیده و خداوند توفیق نصیب کند که به چاپ برسد.

در سال ۱۳۹۸ از بخش قوماندنی عمومی لوژستیک وزارت دفاع ملی به تقاعد سوق گردید و واکنون مصروف سرودن اشعار و مضامین ادبی وتحقیقی می باشد. اشعار پشتو هم دارد. که تا حال چاپ نشده است.

به اقتفای حضرت ابوالمعانی میرزاعبدالقادر(بیدل)

رحمت الله علیه.....

..... .. .. باده......

زقلقل شیشه ی بی باده عاریست.

شکست آماده ایم و شیشه کاریست.

درین آفت سرا سنگ است ومینا...

نباشد عافیت آه است وزاریست..

زبادام روغنی آورده هستی..!

فشار محنت آباد است وخواریست.

به غربال فنا بیزد ترا دهر،

به هر منزل ز کلفت اشکباریست..

شیرینی ها به ظاهر خوشگوارند،

به جنب شهد دستان مکاریست.

نه لافی هیچگاه از دستگاهت،

فقط این زندگانی خر سواریست.

نوازش ها کند گردون به چربی،

فریب و چال هایش چون مداریست.

به زرگیرد ترا بخشد به خاکی..

که این بی همتی هاکی عیاریست...

فلک دونان را بخشد لب نان،

به جام ما شرابِ شور جاریست.

مخور( تنها)زحلوای جهان هیچ،

که محنت آورد امراض ساریست...

به هستی بیدل مسکین چه لافد

زقلقل شیشه ی بی باده عاریست.

۱۶ ثور ۱۴۰۲ روز شنبه

رباعیات سرگردان.....

این موج نفس ها همه تاوان باشد.

این دیده بروز رفتن حیران باشد.

آنروز که بی نفس روم جانب قبر..

آفتابِ بهار ونی که باران باشد...

****************************************

ام سال نیامدی که بینم رویت.

تا زنده همی شدم زبویی مویت.

زلفانِ سیاهِ تو همه عطر فشان..

قربان خواص نیک وخُلق وخویت.

****************************************

تا عید دگر سبزه دمد از خاکم..

از ترس اجل ببین گریبان چاکم.

تا زود رسد رهاندم از تشویش!

ای دوست بخوان مرثیه ی غمناکم.

****************************************

(تنهای) حزین عید تو آخرعیداست.

دیجوری شب های توبی خورشید است.

امسال به لست مرده هانام تو است..

این قامت چون هلال من نا دید است.

****************************************

سال دگر این وقت به مزارم آیید.

بر سبزه ی سبز ولاله زارم آیید.

دستی بدعا شوید درودم خوانید،،

بر قبرِ غریبانه و خوارم آیید..

****************************************

دل هم که گواهی دهد از مردن من

هر روز مریضی ها وافسردن من..

بیغم شوم از عالم هستی و عبث،

پایان برسد ناله وغم خوردن من.

داکتر عبدالخالق تنها شاعر و نویسنده