نفیسه (غالب) فرزند حمیدالله (غالب) در بهار 1345 در شهر زیبای کابل چشم به جهان هستی کشودم؛ متأسفانه کودک خورد سالی بودم که پدرم باالاثر مریضی فوت شد و تحت قیمومیت کاکا های مهربان و پدر کلان بزرگ گردیده است..

درسال 1352 در مکتب متوسطه «آقاعلی شمس» شامل و دوره ابتدایی را در همین مکتب به پایان رساند، سپس جهت پیشبرد دوره ثانوی به لیسه «عایشه‌درانی» با جمعی از هم صنفی ها منتقل گردید. درسال 1360 کاملا سنتی ازدواج کرده است که

ثمره ازدواج دو دختر و دو پسر است و تا کنون با هم درکنار هم زندگی می کنیم. ولی دو سال باقی مانده( صنف یازدهم و دوازدهم) درس ها را بعدا بطور شبانه به اتمام رسانیده است.

در سال 1362 بنابر مشکلات اقتصادی کارمند رسمی در بخش «ثبت، احوال و نفوس» وزارت امور داخله بود و پس از هفت سال وظیفه دراین ارگان بالاخره دربخش: دفتر اسناد محرم «ریاست توپوگرافی» وزارت دفاع ملی وظیفه خود را تبدیل نمود؛ الی سال 1375 مشغول وظیفه مقدس خویش در همین ارگان بودم که با آمدن امارت طالبان بی کار و بی روزگار گردیده و ناگزیر کشور رابه قصد ایران ترک کردند.

در ایران با مشکلات زیادی دچار بود فرزندانش به نبست افغانستانی بودن حق تحصیل نداشتند؛ در مکاتب خصوصی که خود افغانها برای فرزندان خود دست و پا کردند؛ متأسفانه هر دو هفته یکبار برای چند روز شهر داری با وجودی که مالیات هنگفتی می‌گرفت؛ ولی درب مکاتب را می بستند که با گرفتن رشوه برای چند روز دوباره باز میشد.

این گونه زندگی برای شان سخت بود و روز ها مجبور بود که کارکند، چون شوهرش به بیماری «دیسک کمر» گرفتار بود، اگر یک هفته کار می کرد دو هفته دیگر نمی‌توانست کار کند؛ کرایه خانه، هزینه آب، هزینه برق، هزینه گاز و شهریه مکتب فرزندانش نیز به دوش خودش بود؛ البته با کسانی که آنجاکار کرده همه دوستان خیلی خوب بودند و از خواهر کمتر نبودند که تا امروز خوشبختانه از طریق تیلفون با ایشان در ارتباط استند.

سر انجام در سال 1384 هجری شمسی، شوهرش به قصد مهاجرت به کشور ثانی دربین راه مفقودالاثر شد که متاسفانه تا امروز از مرگ و زنده بودنش خبری نیست... ناگزیر پس از چند سال بی سرنوشتی و روزگار بد، تصمیم گرفت که برای ادامه تحصیل اولاد ها و یک زندگی بهتر به کشور دیگری مهاجرت کنند که با پرداخت پول هنگفت برای قاچاقبری که از خویشاوندان شان ، ایران را به قصد مجارستان به طور غیر قانونی با سپری نمودن سختی ها و مشقت های فراوان مسیر راه- «ایران» را به قصد «مجارستان» ترک کردند. یک دختر و پسرش پس از تحصیل، خوشبختانه کار دایمی دارند و او به شکل مقطعی در بخش های متفاوت تا الحال مصروف کار و نفقه می باشند.

هرچند بار ها داستان زندگی رقت بار را در دفترچه خاطرات خود به شکل پراکنده می نوشت که ازاثر دو دوره مهاجرت دفتر مفقود گردید؛ ولی دست از نبشتن برنداشتم. از سال 1399 بدین سو توانستم که احساسات خود را در قبال مردم و وطن به شکل نظم در قالب شعر آزاد، دوبیتی، رباعی و غزل و غزل مثنوی تجربه کند، البته ابتدا شعر هایش را در قالب های مختلف بی وزن می نوشت که خوشبختانه از محضر اساتید

متناسب به ظرفیت استعداد از اوزان «عروضی» آگاه گردیده و تا جایی موفق گردیده که آثار خود را اصلاح و منظم سازد. و مجموعه «عشق وطن» اولین کتاب من اوست عنقریب کتاب دیگری از ایشان به چاپ خواهد رفت.

نمونه کلام

دعا دارد

تو می دانی زار و پریشانم یارب

تو می دانی از درد و افغانم یارب

تو می دانی‌از درد جان‌کاهم یارب

تو می دانی از رنج و ازجانم یارب

بگیر از من افسار و تنهایم مگذار

تو می دانی پیدا و پنهانم یارب

نباشد دیگر زندگی بر من زیبا

ز دنیا و از خود گریـزانم یارب

بکن روشن‌با نورخود چشم دل را

تویی تنهـا نورِ درخشـانم یارب

مرا از درگاهت سر افرازی بخشا

که من‌غمگین وسینه بریانم یارب

نجاتم ده از وادی بیم و اوهام

ز خود بی‌خودگردیده ارکانم یارب

دعا دارد«غالب»به درگاهت هردم

فقط تویی دارو و درمـانم یارب

2024/8/21

خاک پاک

دختری را دیده ام رنگ از رخش برچیده بود

خامه در دستش به روی خاک پاک افتیده بود

می چکید از دست نازش خون سرخی آرزو

بی قراری ها دوچشمش را به خون مالیده بود

گریه های زار می کرد و دلش مایوس بود

رنگ زردی بر سر و هم صورتش لغزیده بود

با خودش می داشت او هرلحظه حرف وگفتگو

بس پریشان بود و حیرت درتنش پیچیده بود

گفت هرگز جز کتاب از تو نخواهم ای خدا

حاصل زحمت کشی ها را کنون فهمیده بود

غرق خون بود و به هر سو تا و بالا می دوید

در زمین افتاد گویا جان ز تن برچیده بود

2023/1/17

دریغـا شهر ما یک شهر درد است

جوان و پیر ما با رنگ زرد است

قیامت در گرفت اینجـا خدا یـا

زمین تا آسمان دود است و گرد است

*********

در اینجا سر زمیـنِ ناله نام است
به جای خنده ها افغان به کام است

قـدم آهستـه بایـد ای مســافر
به هر سوجای گل‌ها مین‌و دام است

******

ز دوری میهنم بیچـاره گشتم

در ایـن غربت سـرا آواره گشتم

سهولت ها برایـم بی شمار است

ز هجرانِ گُلم غـم خواره گشتم