فریبا «صادق» (آتش) در شهر کابل، در آغوش خانواده‌ای روشنفکر و ادیب، چشم به جهان گشود. او در سایهٔ آموزش و فرهنگ، دورهٔ ثانوی خود را در لیسهٔ عالی زرغونه به پایان رساند و سپس قدم در راه دانش و پژوهش نهاد و در دانشکدهٔ ژورنالیزم دانشگاه کابل به تحصیل پرداخت. همزمان، قلم و اندیشهٔ او با نشریه‌های مختلف هم‌نشین شد و او به عنوان همکار فعال عرصهٔ مطبوعات، توانایی‌های خود را در رسانه‌ها به نمایش گذاشت.

در کنار فعالیت‌های مطبوعاتی، فریبا با ادارهٔ هنر و ادبیات رادیو و تلویزیون همکاری داشت و در مقام پرودیوسر و دکلماتور، صدای خود را در خدمت فرهنگ و هنر کشور قرار داد. پس از فراغت از تحصیل، به عنوان خبرنگار اخبار و مجلهٔ علمی دانشگاه کابل و سپس خبرنگار و مسؤول بخش اطلاعات مجلهٔ «سباوون» به فعالیت ادامه داد، در حالی که همزمان با اخبار هفته و ادارهٔ هنر و ادبیات رادیو و تلویزیون نیز همکاری می‌کرد. در سال ۱۹۹۲، به مدت کوتاهی گرداننده‌گی ماهنامهٔ «پیوند» را در جمهوری تاجیکستان برعهده داشت. از سال ۱۹۹۳ تاکنون در کشور آلمان زندگی می‌کند و فعالیت‌های فرهنگی و ادبی خود را ادامه داده است.

فریبا صادق از سن شانزده سالگی آغاز به سرودن شعر کرد و تاکنون دو مجموعهٔ شعری منتشر کرده است: «از آیینهٔ خورشید» که از سوی انجمن نویسندگان بلخ منتشر شد و «Frostige Momente – انجماد لحظه‌ها» که از جانب انجمن نویسندگان شهر ارلانگن آلمان به چاپ رسید. نسخهٔ فارسی «انجماد لحظه‌ها» نیز آمادهٔ چاپ است و به زودی در دسترس دوستداران شعر قرار خواهد گرفت.

شایان ذکر است که او نه تنها سروده‌های فارسی را به زبان آلمانی ترجمه می‌کند، بلکه سروده‌های آلمانی را نیز به فارسی می‌آورد و بدین ترتیب پلی میان دو فرهنگ ادبی می‌سازد. فریبا صادق آتش همچنین مدیر مسؤول مجلهٔ «بانو» در اروپا است و با تلاش و دلسوزی، صدای ادبیات و فرهنگ را در میان جامعهٔ فارسی‌زبانان زنده نگه می‌دارد.

نمونه کلام:
غزل
بدون چشم تو هرگز غزل گزاره نشد
و اشک جاری و لرزان، شبی ستاره نشد
بدون چشم تو اینجا خزان، همیشگی است
به باغ سبز خیالم گلی بهاره نشد
بدون چشم تو حتی سکوتِ حنجره بود
ترانه در شب غربت که چارپاره نشد
بدون چشم تو پرواز من میسر نیست
دوباره سعی فراوان ولی دوباره نشد
برای جاده ی شعرم حضور تو کافی ست
بدون چشم تو چیزی که استعاره نشد
امید بودن من در همیشه ای، گرچه
جواب های سوالم همیشه آره نشد

دوبیتی
به خاک سرزمین فریاد گم شد
چه بسیار آه بی بنیاد گم شد
ستم بر جان شیرین هاست انگار
به کوه بیستون فرهاد گم شد