
بایک چشم به جهنم
هیاهو
در قلبها افتاد
میخواستیم جیغ بزنیم،
میخواستیم خود و زنبودنمان را صدا بزنیم
اما این نشتر،
آنقدر الفبای زنانگیمان را
به آتش کشیده بود،
که جز کولهباری از خاکستر
چیزی نماند؛
و آن را هم
باد خشمگین
به یغما برد
با یک چشم،
چگونه به این جهنم راه برویم؟
چطور با خودِ خویش حرف بزنیم؟
چطور نیمهی دیگرمان را
پنهان کنیم
و به کدام جرم؟
در سرزمین من،
یکی بود و یکی نبود…
زیر چتری نفسگیر،
در دل این جهنم،
یک انسان بود
که آوازش را
در کوچهها عورت نامیدند
درش را
بر کتاب، دانشگاه، کار
بستند
رقص، موسیقی، و شعر را
برایش حرام خواندند…
و او را
پشت میلههای خانه حبس کردند،
و نفس کشیدن را،
نفس کشیدن را،
نفس کشیدن را
محال کردند
ای زن!
این زندگی نیست.
نفس کشیدن
تنها شرط زیستن نیست.
ما از مرگ،
از این مرگِ لعنتی،
نَفَسگیر،
خالی و پر میشویم
با یک چشم،
یا با هیچ چشمی
دیدنِ جهنم
همان جهنم است
که آن را
لمس میکنیم…
#سودابه_کامروا