خلص زندگینامه بهاره«یعقوبی» شاعر و نویسنده

بهاره یعقوبی در یک خانواده علمپرور در شهر کابل پا به جهان هستی گذاشت. او از ولایت پروان میباشد.
از کودکی به خواندن و نوشتن علاقهی فراوان داشت و نخستین آموزشها را نزد مادر بزرگوارش فرامیگیرد و بعداز آن راهی مکتب میگردد. وی از لیسه عبدالمجید مصفای غزنوی به درجه اعلی فارغ گردید. بنابر عشق و علاقهی که به شعر و ادبیات داشت در دانشکدهی زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه تعلیم و تربیه کابل به تحصیل ادامه داد. وی عضو انجمن ادبی دانشگاه بود.
بهاره یعقوبی در دارالمعلمین، مکاتب خصوصی و دولتی به حیث استاد ایفای وظیفه مینمود.
از دوران مکتب طرحها، متنهای کوتاه و دلنوشتههای را مینوشت که بعدها به سرودن شعر سپید منجر گردید و این سرودنها باعث شدند تا راه سرایش غزل را در پیش گیرد.
بهاره یعقوبی داستانهای کوتاه هم مینویسد که یکی از داستانهای او در کتاب قلمهای شعله که مجموعهی از داستانهای کارگاه داستاننویسی است، زیور چاپ یافتهاست.
وی نوشتن را رهایی بغضی از گلوی سکوت میداند در روزگارانی که صدای خواندن را ربودهاند و رنگ قلمها را خشکیدهاند و اظهار ناگفتههای که بار سنگین شانهها را کمتر میکند.
نمونه کلام:
در کوچهها صدای تفنگان زیاده بود
دودِ درونِ شهر به مایان زیاده بود
منزل نمیرسید و سفرها ادامه داشت
در راه تار غرغرِ باران زیاده بود
تسلیم گشته بود به پایِ سیاه ابر
ماهِ که نور آن به خیابان زیاده بود
ساکی که روی دوش مسافر نهفته بود
تن پوشهای غم که به انسان زیاده بود
این جادهها سوار و پیاده نمیشناخت
زخمِ شلیک روی جوانان زیاده بود
درلابهلای این جو آلوده با غبار
دودِ هوای سرد زمستان زیاده بود
فریاد نبض قطرهی باران نمیرسید
خشکیدنِ زمینِ گلستان زیاده بود
رعدی درونِ سینهی ما زخم بسته بود
رنگین کمانِ غصّه به بیجان زیاده بود
++++++
از درد، از سکوت وز اجبار خستهام
از قصههای هر شب بیمار خستهام
در زندگی به نعش خودم فکر میکنم
از نقشهای صورت دیوار خستهام
کابوس روز و فاجعهیی روزگار تلخ
از خوابهای بستر بیدار خستهام
رویای من سیاهی پیچیده در هوا
از دودهای حلقهی سیگار خستهام
گوشم پراز صدای عجین دروغها
خاموشم از خجالت و گفتار خستهام
در را ببند تا که در این پشت میلهها
از ضربههای مردم خونخوار خستهام