هاجره «امین» هستم؛ زاده‌ی کابل، زنی از تبار آفتاب و واژه، دل‌نویس ِاز سرزمین درد و دلاوری.
در آغوش کابلِ زیبا و کوه‌پوش، در خانواده‌ای روشن‌نگر و فرهنگ‌پرور چشم به جهان گشودم؛ جایی که کوه‌هایش سایه‌سار اندیشه‌اند و خیابان‌هایش هنوز عطر خاطرات کودکی‌ام را با خود دارند.
تحصیلات عالی‌ام را در انستیتوت پولی‌تخنیک کابل در رشته‌ی مهندسی، تا سطح ماستری به‌پایان رساندم. اما آنچه ناتمام ماند، رؤیای من برای ساختن وطنم بود وطنی که آتش جنگ، ریشه‌هایش را سوزاند و ما را از آشیانه‌مان کوچاند.
با تلخی تبعید و رنج هجرت، راهی سرزمین دور شدم؛ اکنون در ایالات متحده امریکا زندگی می‌کنم و در کنار کار حرفه‌ای‌ام در عرصه‌ی مهندسی، تحصیلاتم را با بهره‌گیری از تکنالوژی پیشرفته نیز در این کشور تکمیل کرده‌ام.
اما پیش از آن‌که مهندس باشم، نویسنده‌ای با رگ‌هایی پُر از شعر بودم؛ زنی با قلبی مملو از کلماتِ نگفته، با دستانی آشنا به رنگ و خط و با نگاهی که از کودکی زیبایی را در واژه‌ها، در نقاشی‌ها و در سرودن برای رهایی می‌جُست.
شعرهایم در حیاط‌های مکتب زمزمه‌ی آزادی بود، زنان همیشه در شعرم نفس کشیده‌اند؛ زن افغان با دستانی که درد را ورق زده‌اند و با چشمانی خسته اما استوار، برایم نه فقط الهام، که دلیلِ نوشتن است.
شعرهایم، پژواک بغض‌های فروخورده‌ی دخترانی‌ست که زیر چادر سیاه و برقع خاموش ماندند؛ فریاد زنانی‌ست که سنگ جهل بر شانه‌ شان نشست و آرزوی کودکانی‌ست که نان‌شان را میان باروت گم کردند.
در دل‌واژه‌هایم، از کابل تا قندهار، از بدخشان تا هرات، از درد و رنج گفتم؛ از آرزوهایی که زیر چکمه‌ی افراطیت له شدند و از عشقی که هنوز در رگ‌های مردم زخمی‌ رنج‌کشیدگان وطنم می‌تپد.
با هر شعر می‌خواهم دیوار سکوت فرو بریزد، که باور دارم:
شعر، می‌تواند شمشیری از نور باشد، در تاریکیِ سنگ‌سازان، در شبِ سیاه تعصب.
نمونه‌هایی از اشعار ‌و نثرهایم در سایت‌ها و صفحات اجتماعی نشر شده و من با هر واژه، قلبم را برای مردمم می‌تراشم. من، دل‌نگار واژه‌ها و دردهای نانوشته‌ام، نویسنده‌ی خاموشی‌هایی که باید فریاد شوند و هنوز هم در آن‌سوی جهان. با هر سروده، به آغوش وطن بازمی‌گردم…

با مهر و ‌ارادت

‌هاجره «امین» زنی از تبار رنج، اما ایستاده بر بلندای باور

در پایان، یکی دو نمونه از سروده‌هایم را پیشکش می‌کنم؛ واژه‌هایی که از زخم‌های وطن، از دردهای زن و از تپش‌های عاشقانه‌ی دل برآمده‌اند.
این شعرها، آینه‌ای‌ست از آنچه زیسته‌ام؛ چه در تبعید، چه در رؤیا، چه در خلوتِ عشق و چه در فریادِ رهایی و خروشِ زنانه برای آزادی.

زنم؛ فریادی در تاریکی

آه…
از چندین قرن اسارت
می‌آیم
با زخم‌هایی که بر تنم نیست، اما روحم را فرسوده است
از کوچه‌هایی عبور کرده‌ام که نامم را در باد محو کرده‌اند
از دیوارهایی که سایه‌ام را تاب نیاوردند
از تاریخِ خاموشی، که صدایم را در گلویش بلعید

مرا سوزاندند
در آتشِ تعصبی که جز خاکستر ندانست
سنگسارم کردند
بی‌آنکه گناهی جز زنده بودن داشته باشم
زیبایی‌ام را بریدند
تا مبادا آیینه‌ای شود برای بازتاب آزادی
چشمانم را بستند
تا رؤیای فردا را نبینم
صدایم را خاموش کردند
مبادا آوای برابری را فریاد کنم

مرا فروختند
همان‌گونه که کالا را بر طاقچه‌ای می‌نهند
برچسب زدند، حکم دادند
مرا به نام دین، به نام ناموس، به نام شرم
در زنجیر کردند
و مرا ناقص‌العقل خواندند
زیرا اندیشیدم
زیرا پرواز را خواستم
زیرا به آسمان خیره شدم و ستاره‌ها را سهم خود دانستم

اما، آه ای جهانِ بی‌رحم
من هنوز زنده‌ام!
من در قلب هر دختری که دروازه‌های بسته‌ی مکتب را به اشک نظاره می‌کند
جاری‌ام
در نگاه هر زنی که در تاریکی خانه محبوس شده
شعله‌ورم
در مشت‌های گره‌خورده‌ی هر مادری که نان را از دستان لرزانش دریغ کردند، بیدارم
من زنی هستم که بارها شکسته
اما هر بار از تلی از خاکستر برخاسته است

بگذار فریادم دیوارهای این جهان را بلرزاند
بگذار زمین بداند که من حق دارم
حقِ گفتن
حقِ زیستن
حقِ بودن

دیگر سکوت نخواهم کرد!
دیگر سر به زیر نخواهم انداخت!
دیگر سایه‌ای بر این زمین نخواهم بود!
من زنم
رودی که هیچ سدّی، راهش را نخواهد بست
شعله‌ای که هیچ طوفانی خاموشش نخواهد کرد
حقیقتی که هیچ تاری نمی‌تواند پنهانش سازد

به فردا می‌اندیشم
فردایی که دختران این خاک
با دستانی آزاد
با چشمانی پرامید
و با لبخندی که از دلِ شب‌های سیاه عبور کرده
سرودِ آزادی را بسرایند

هاجره «امین»

*********************

نغمه‌ی دلربا
نسیمی ز زلفت به جانم صبا می‌رسد
ز بوی خوش آن لحظه‌ی آشنا می‌رسد
به بوسه چو لب بر لبم می‌نهی ناگهان
نوایی ز دل تا به جانم صدا می‌رسد
سحرگه که چشمِ تو چون نرگسِ خنده‌زاد
دل از جویباران اشکی رها می‌رسد
ز لعلی لبت جرعه‌ای چون بچشم ای نگار
خمارش به جانم، ز شور و نوا می‌رسد
نشینم کنارِ تو ای دلبرِ دلنشین
که آرامشی جان و دل از سما می‌رسد
بغل‌گیر تو باشم و غرقِ مهرِ توام
که گرمای آغوشت از کبریا می‌رسد
ز هر چلچله نغمه‌ای در دلم می شکفت
که آواز بلبل، ز صد تمنا می‌رسد
ز شاخ گل و سبزه‌های بهارِ نو است
پیامی ز حسنِ جهان، ثرّیا می‌رسد
ستاره شبان‌گاه راهت نشان می دهد
دل از شب گذر کرده تا روشنا می‌رسد
چو در خواب، رویت ببینم ز شوق وصال
خیالت فراتر ز شور و نوا می‌رسد
به نزد تو آمد دلم بی‌خبرازقفا
که هر دم نوا و صدا دلربا می‌رسد
ببین در نگاهم چه شوری ز تو گل زده
که عشقت چو خورشیدِ پراز ضیا می‌رسد
هاجره «امین»

لنک وبلاگ ما:
https://nashreshir.blogfa.com/