صفیه میلاد، شاعر، نویسنده، ژورنالیست و تحلیل‌گر سیاسی از سرزمین آفتاب و آتش است؛ بانویی فرهیخته و خلاق که در گستره‌های گوناگون فرهنگی و رسانه‌ای، حضوری ماندگار و اثرگذار دارد. او از جمله چهره‌های نوگرای ادبیات معاصر افغانستان است که در سرودن گونه‌های مختلف شعر فارسی چون غزل، مثنوی، رباعی، دوبیتی، کوتاهه و شعر سپید توانایی دارد، اما دل‌بستگی اصلی‌اش به غزل و شعر سپید با زبان معاصر و تصویری است.
تا کنون بیش از ۳۰ شعر او به آهنگ تبدیل شده و توسط هنرمندان مختلف اجرا گردیده است؛ نشانه‌ای از پیوند عمیق شعر او با موسیقی و احساس جمعی
صفیه میلاد دارای تحصیلات عالی در دو رشته‌ی حقوق و علوم سیاسی و ژورنالیزم است. وی در سال ۲۰۰۹ وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی شد و در سال ۲۰۱۲ با درجه‌ی لیسانس فارغ‌التحصیل گردید. نخستین شعر او توانست جایزه‌ی فرهنگی بنیاد امام محمد غزالی را از آن خود کند و از همان زمان، سروده‌هایش در مطبوعات معتبر افغانستان به چاپ رسید
صفیه میلاد پس از سه سال فعالیت در خبرگزاری پژواک، با همت بلند و مدیریتی درخشان، خبرگزاری مستقل "روز" را بنیان نهاد و خود به عنوان نخستین زن در رأس یک آژانس خبری در افغانستان معرفی شد؛ افتخاری که توسط رسانه‌های داخلی و بین‌المللی نیز بازتاب یافت.
او برنده‌ی تندیس سید جمال‌الدین افغان از انجمن ژورنالیستان جنوب آسیا در سفارت کانادا و همچنین تندیس بهترین شعر از ایالات متحده امریکا (۲۰۲۲) از سوی جنبش آزادی‌خواه زنان افغانستان می‌باشد.
بانو میلاد در کنار فعالیت‌های رسانه‌ای و ادبی، مسوولیت شعر ملل را نیز بر عهده دارد و تاکنون چندین دیپلم افتخار به امضای ایشان در ایران و تاجیکستان صادر شده است. تازه‌ترین مجموعه اشعار میهنی وی به ویراستاری حمید رضا شروه نیز به‌زودی در کشور تاجیکستان به زیور طبع آراسته خواهد شد
صفیه میلاد صدایی روشن از نسل زنان نوگرای این سرزمین است؛ زنی که با واژه تصویر و مقاومت راهی برای بیان، بیداری و زیبایی گشوده است
لازم به یادآوری است وی ( صفیه میلاد)عضو شورای سیاست گذاری انجمن ادبی و جایزه بین المللی لیراو‌پارسی زبانان و همچنین مجله ادبی پارسی زبانان لیراو می باشد.
نمونه کلام:
چرا گرفته چُنان لرزه دست و پایت را؟!
بگو به عاشق دلتنگ، ماجرایت را
چرا نگاه تو از من رمیده این‌گونه؟
کسی مگر بربوده‌ست شوق‌هایت را؟
به جای گریه، نگاهی به اشک‌هایم کن
ببین که برده غمم شوق خنده‌هایت را!
نگاه کن که از این دل چگونه خون جاری‌ست
چه کرده عشق تو این حال مبتلایت را؟
هنوز منتظرم، باز در دلم دارم
هوای دیدنت و شوق پربهایت را
اگر چه فاصله افتاده بین ما اما
دلم نهاده به لب، نام دلربایت را
بیا که عطر حضورت شکفته‌‌ سازد باز
بهار خاطره‌های پر از وفایت را
چگونه دل بکنم از امید دیدارت؟
امیدوارم و گوشم صدای پایت را

------------------

شب فرو رفت در آیینه‌ی تنهایی من
ماه لرزید در آغوش شکیبایی من
باد رقصید و گریبان سحر را آشفت
برد تا اوج جهان، ناله‌ی رسوایی من
ماه چون اشک فرو ریخت در آیینه‌ی شب
نغمه‌ها ریخت از انفاس مسیحایی من
رعد در کوه صدا کرد و جهان لرزان شد
چاک‌چاک است دل خسته‌ی صحرایی من
آتش عشق تو توفان شد و در جانم ریخت
سوخت در دامن شب، صحنه‌ی رؤیایی من
مانده‌ام با غزل سوخته در نیمه‌‌ی شب
آه از دست دل شعله‌بیارایی من!
مرگ آیا دل نزدیک شدن را دارد؟
که بپیچد به دلش آتش شیدایی من!
در شب تیره دلم مانده به رویای غریب
می‌دمد آتش نو در دل سودایی من
صفیه میلاد