حمیرا فیروزی فرزند مرحوم محمد اکرم فیروزی، در سال ۱۹۶۰ میلادی در شهر تاریخی میمنه ولایت فاریاب چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و دورهٔ لیسه را در لیسهٔ ستارهٔ ولایت فاریاب به پایان رسانیده و سپس در دانشکدهٔ تربیه معلم همان ولایت تحصیلات را ادامه داد. پس از آن، یک دورهٔ دیگر تحصیلات عالی را در دانشگاه ملی کابل در رشتهٔ حقوق و علوم سیاسی با موفقیت به اتمام رسانیده است..

بیش از دو دهه در عرصهٔ آموزش و پرورش در ولایات فاریاب، مزار شریف، کابل و پشاور به‌عنوان مربی، سرمعلم، و مدیر برنامه‌های آموزشی در نهادهای دولتی و غیردولتی ایفای وظیفه نموده‌ است. در جریان این سال‌ها، رهنمودهای آموزشی و کتاب‌های درسی متعددی را نیز برای آموزش بزرگ‌سالان تألیف کرده‌ است..

از سال ۲۰۱۳ میلادی پا به عرصهٔ شعر و ادب نهاده و تاکنون بیش از یک‌صد قطعه غزل و مثنوی، و افزون بر ۲۶۰ قطعه دوبیتی، رباعی و تک‌بیت سروده‌ است. بخشی از آثارش گاه‌گاه از طریق رادیو کلید به نشر رسیده است. در آغاز این راه، از راهنمایی استادان بی‌بهره بوده؛ اما از سال ۲۰۲۴ بدین‌سو، اشعارش با نظر و ویرایش یکی از شاعران نام‌آشنای کشور بازبینی می‌گردد.

در سال ۲۰۲۳ میلادی به کشور کانادا مهاجرت نموده و اکنون در آنجا ساکن می‌باشد و به فعالیت های فرهنگی خویش ادامه میدهند.
نمونه کلام

نمونه غزل
دلم گرفته، نسیمِ دیار با من نیست
هوا هوای بهار است، یار با من نیست
ز چشمِ منتظرم، رفته نقشِ رویایت
ولی دریغ! دلِ انتظار با من نیست
به کوچه‌های قدیمی که می‌روم تنها
چو عمر رفته ز دست اختیار با من نیست
میانِ سطر کتابِ، قدیم مانده دلم
ورق نخوردم و این روزگار با من نیست
تو رفته‌ای، و من از سایه‌ات گذر نتوان
که سایه هم چو دل داغدار با من نیست
به باد گفته بودم، رازِ اشک‌هایم را
که گریه کردن این جویبار با من نیست
چو برگِ زردِ خزان خسته ام دلم تنگ است
نه شعرِتر، نه غزل، هیچ کار با من نیست
=========
حمیرا فیروزی
کفش های کهنه ام در راه مکتب چیر شد
درس من بی رنگ تر از وهم بی تعبیر شد
از هوای درس و دانش هیچ پژواکی نه خاست
چشم های پنجره از اشک باران سیر شد
هرچه در من سبز شد از باد نومیدی فشرد
آرزویم در نگاه تیره ء شب پیر شد
کودکی در من نفس می زد میان خاک کوی
گرچه در راه طلب بسیار چون من ، پیر شد
آسمان، دیوار شد، پرواز را انکار کرد
رود خاموش، و زمین در پای من زنجیر شد
شاخه ها خشکیده بود اما دلم گل می نوشت
آرزو ارچند در شهر دلم تکثیر شد
من نمی‌خواهم نجاتی از دلِ دیوار ها
من فقط یک پنجره می‌خواستم، تسخیر شد
دست‌هایم را بگیر، اما نه با زنجیر و زور
دوستی زیبا شود، وقتی که غم تبخیر شد
حمیرا فیروزی