خلص زندگی نامه حبیبه رحیمی شاعری از دیار غربت

زندگی نامه حبیبه رحیمی شاعر
حبیبه (رحیمی) فرزند عبدالرحیم، دربهار(1344هه.ش) در شهر فیض آباد ولایت زیبای بدخشان، چشم به جهان کشود. در سن ۷ سالگی شامل لیسه «مخفی بدخشی» گردیده؛ هم زمان با درس های مکتب به آموزش قران کریم، ترتیب نماز و پنج گنج از محضر خانمی فراگرفته و تحصیلات را تا درجه بکلوریا در همان لیسه به پایان رسانده است. ذوق سرایش را از آوان نو جوانی داشته است.
او بالاخره درسال 2007 (میلادی) همراه با سه فرزندش (یک پسر و دو دختر) وطن را به قصد مهاجرت ترک و در کشور «کانادا» پناهنده شدند.او قبل از مسافرت منحیث مامور در یکی از ادارات دولتی کار کرده است و مدتی هم مسئول عمومی بخش دختران و زنان جوان ولایت بدخشان بود. حبیبه رحیمی شعر های بسیار ساده و به زبان مردمی می ساید از او تا کنون دو مجموعه شعری تحت عنوان
-گل های خود رو
- کشتزار دهقان
اقبال چاپ یافته است و عنقریب کتاب دیگری که مجموع مثنوی های شاعر میباشد چاپ و به دسترس علاقمندان شعر قرار خواهد گرفت.
باحترام
پایگه نشر شعر
نمونه کلام
نغمه ی آبشار
مرا به آسمـــان صـــاف و بی غبـــارت قسم
به آفتـــاب روشـــن و مـه ی چهـــارت قسم
به مرغکـان خوش خُـوان و به نغمــه ی آبشار
به صوت و نغمه ی دشت و به چشمه سارت قسم
به سوز سینــه ها و قلــب هــای پر درد و رنج
به بــوی نستــرن به بــوی نــو بهارت قسم
به نــام میهـــن و به نـــام خلقــت و زندگی
به نـــام هستــی و تجلّـــی آشکـــارت قسم
به چشمـــه سار و جنگــلان و لالـه زارِ وطن
به درّه هـــا و کوهســـارِ استـــوارت قسم
به شیـــر مـــادران رنجــدیـــده و طفلکان
به قلـب هـــای آتشیـــن و شعــله بارت قسم
به حَـولـــه هــای دســت لاغر و نحیـفِ پدر
به سـر نوشـــت تقدیـــر و به روزگارت قسم
دلم بـرای میهنـــم چــو مجمـــری داغ است
به رود هـــای بــی قـــرار و آبشــارت قسم
شکــوه میهـــن ات، حبیبـــه آرزوی تو است
به قلـب خستــه و پــر درد و بی قرارت قسم
نسیمِ صبح
وطن گل های رعنایت گواراست
هوای دشت و صحرایت گواراست
تمامچشمه هایت خوشگوار است
بنوشـم آب دریایت گواراست
به سیریسبزه ها گلگشت باغان
نسیمِ صبح و شبهایتگواراست
زمشرقتا به مغرب سمت و سویت
هزاران دشت و دنیایت گواراست
بگو از میوه های سرزمینت
انـارِ بـاغ بالایت گواراست
لعل و مرجان
ای وطن در دیده مالم خاک دامان تو را
هـم مـزار و هـم تخـار و کابلستـان تو را
من که خود پرورده ی دامان پاکت ای وطن
یادم آرم در غریبی باغ و بوستان تو را
خاک پاک مهد علم و دانش و فرهنگ ما
من بنازم در دل کوه لعل و مرجان تو را
چون هزارانگوهر و مرجانت کردی زیر خاک
من به صد قیمت نبخشم دُرّ رخشان تورا
عهد بستم عهد بندم تا که هستم در جهان
می زنم بر چشم دشمن خار غیلانی1 تو را
جایگاه من«حبیبه» خاک پاکِ میهن است
شـاد خواهـم دایمـا روح شهیـدان تـو را