زندگینامه بانو شکیلا«نادری» شاعر و نویسنده

شکیلا نادری هستم و در شهرِ کابل چشم به جهان گشودم. پس از پایان دوره مکتب، با بهدست آوردن بورسیه تحصیلی برای ادامه تحصیل عازم کشور آلمان شدم و تحصیلاتم را در رشته (Kulturwissenschaft) (علم فرهنگ و ادبیات آلمانی) در دانشگاه لیپزیک (Leipzig) تا درجه ماستری به پایان رساندم.
در همان آغاز دوران تحصیل، جنگهای تنظیمی در کشورم شعلهور شد و کابلِ زیبا، این شهرِ خاطرهانگیز، به ویرانهای غمانگیز مبدل گردید. آرزو داشتم پس از ختم تحصیلات، به وطن بازگردم و در خدمت مردم و فرهنگ سرزمینم باشم، اما آن آرزو ناتمام ماند.
از نوجوانی دلباخته شعر و ادبیات بودم. دوران مکتب را در حالی گذراندم که بیشتر اوقات فراغتم صرف خواندن رمانها، مجلهها و بهویژه شعر کلاسیک و نو میگردید. تجربه سرودن را در غربت آغاز کردم٫ برای تسکین دلتنگیها و تنهایی و نیز بهعنوان تلاشی برای فریاد در برابر بیعدالتیها و سانسورهایی که زن را در جامعه ما محدود میسازد.
با قلم آموختم که چگونه صدای زنان سرزمینم باشم؛ از عشق و زندگی، از آزادی و آزادگی بسرایم و احساس زنانه را با واژهها معنا بخشم.
در کنار مسؤولیتهای کاری و خانوادگی، هرگاه فرصتی مییابم، به خواندن و نوشتن روی میآورم. شعر برای من تنها واژه نیست٫ نفَسی است که در آن زندگی میکنم و خویشتنِ خویش را بازمییابم.
در حال حاضر، عضو چند گروه ادبی آنلاین هستم و با شماری از انجمنهای فرهنگی و ادبی همکاری دارم.
از نگاه مدنی، متأهل بوده و دارای سه فرزند هستم ٫ یک دختر و دو پسر، که مایه شور و ادامه زندگیام هستند
غزل
۱:
ای که با شعرِ نگات عالمِ اسرار شدی
قامتِ سبزِ درختانِ سپیدار شدی
به نگاهم بنگر!
حک شده تصویرِ رُخت
بس که منحل به ضمیرِ منِ بیمار شدی
به لبانم٫ به حکایتگر شبهای فراق
غزلِ شیر و شکر با نخِ سیگار شدی
گاه آهنگِ قشنگِ دلِ پر درد گهی
نغمهیی پر تب و تابِ نتِ گیتار شدی
به دو چشمت که مرا کرد٫ دگرگون قسم است
رو به هر کس بنمودم تو پدیدار شدی
داستانِ شبِ یلدای غمانگیز من و
قصهی شام غریبانه ام انگار شدی




۲:
باز یک روز همان صلح و صفا٫ در بزند
در همان شهرِ پر از خاطرهها٫ در بزند
در همان شهر که عاشق شدنت هست گناه
عشق…. آزاد٫
ز هر بند رها٫ در بزند
باز هم پنجرهها چشم گشایند به راه
مژدهی فصلِ گل و عطرِ صبا٫ در بزند
باز هم گل بکند شاخِ انارِ تنِ باغ
باز از کوچه همان شور و صدا٫ در بزند
باز با تو بروم میله گلِ سرخِ مزار
جشن نوروز به مهمانیِ ما٫ در بزند
باز نای غزل تلخ که دلتنگ شده
از لبم پر زده٫ تا عرش خدا٫ در بزند
وطنم ای وطنم ای وطن شیرینم
او که زخمت بکند باز دوا٫ در بزند




۳:
این کافههای شهر چه دلتنگ گشتهاند، خالیست صندلیت عزیزم کنار من
عمرم به آرزوی تو پاییز میشود، گاهی بیا که با تو بیاید بهار من
بی تو به پشت پنجره بیتاب میشوم، چشمم برای آمدنت راه میکشد
بی تو نگاه پنجره دلگیر است و سرد، خورشید عشق گر نرسد در٫ دیار من
در کوچه تا خیال قدم هات میرسد، دل میتپد و غرق تمنات میشوم
ای یار دور رفته تو نزدیکتر شدی، از شال گردنم به من ای شهریار من
خواهم درخت سبز تو باشم که روزها، در سایهام نشسته بنوشی پیاله چای
رویا ببافمت که چه شیرین و یا چه تلخ، زیبا ترین خیالِ خوشِ روزگار من
در گوش عشق زمزمه کردم نوای دل، دنیا دوباره خورد ورق، سبز گشت باغ
مهتاب غوطه زد تنِ آبیِ برکه را، در انتهای جاده بُدی انتظار من
(دوبیتی)
زنم من٫ آفتابِ خاورم من
به تاریکیِ ظلمت سحرم من
شُکوهٔ زندگی٫ آرامش روح
که آیینهٔ عشق و باورم من
(شعر سپید)
“دوستت دارم” ها را
از زبانم بچین
بخیه بزن روی لبانت
بگذار باد با بوسهای ببرد
به دوردست ها
شهر به شهر
دهکده به دهکده
و بریزد روی لبان دخترانیکه
هنوز زمزمه “دوستت دارم” را
به دل بقچه بستهاند
لنک وبلاگ ما: