ماریا «رومان»

زنی از تبار خاک و آفتاب

منم، ماریا «رومان»

زنی برخاسته از سرزمین اندوه و آفتاب

رسته از خاک سکوت و شکوفه‌داده در طوفان تبعید.

در شهر زیبای کابل، در یک فامیل روشن‌فکر چشم به جهان گشودم

کودکی‌ام در میان کتاب‌هایی چون معراج‌نامه، قصص‌الانبیاء، چار کتاب، داستان ها و دیوان‌های شعر سپری شد

و از همان سال‌های دبستان دل‌نوشته‌ها و پارچه‌های ادبی مرا به دنیای نوشتن کشاندند.

پس از فراغت از لیسه‌ی عالی رابعه بلخی، قدم در راهی گذاشتم که رؤیای ساختن داشت:

تحصیل در رشته‌ی تعمیرات در پوهنځی پولی‌تخنیک کابل

می‌خواستم انجنیر ساختمان باشم؛ زنی که خانه می‌سازد، زنی که وطن را از نو بنا می‌کند.

اما روزگار، طرحی دیگر در سر داشت.

جنگ‌های تحمیلی، مسیر زندگی‌ام را دگرگون ساخت

با قلبی سنگین از وداع با رؤیاهای نیمه‌تمام، راه خود را به سوی زبان و ادبیات دری تغییر دادم.

در پناه امن واژه‌ها، خانه‌ای دیگر یافتم

خانه‌ای که مرا پذیرفت، نوازش داد، و نجات بخشید.

سال‌ها با افتخار به عنوان آموزگار زبان و ادبیات دری

و به‌حیث مسئول دیپارتمنت همین رشته در لیسه‌های شهر کابل خدمت کردم

با مهر و تعهد، برای تربیت نسل آینده‌ی وطن تلاش نمودم

تا روزی که دست سرنوشت، مرا از سرزمینم که جانم بود جدا ساخت

و به دیاری غریب پرتاب کرد

اما نه دلم مهاجر شد، و نه قلمم خاموش.

در غربت، واژه پناهگاه من شد

آغوشی نرم، بی‌قضاوت، و صمیمی

نوشتم: از مردی که زیر بار غم قامتش خم شد

اما صدای غیرتش هنوز از پس خاکستر شنیده می‌شود

از زنی که با لبخند ساختگی درد را پنهان کرد

از مادری که با چادر کهنه‌اش آسمانی از صبر آفرید

و نان را با عشق به سفره‌ی تهی آورد.

از مردمی نوشتم

آواره، خاموش، زخمی…

که در صف نان، کرامت‌شان را بلعیدند

و در صف مرز، نام‌شان را گم کردند

اما هنوز دل داشتند

و دعا.

و آنگاه، نوشتم خودم را…

وقتی واژه‌ها را چون زیورهای مقدس بر صفحه چیدم

نوشتم آنچه درونم بود.

اشک‌هایم جوهر شد، بغضم نقطه‌گذاری.

هر جمله، تکه‌ای از جانم بود

هر واژه، فریادی در سکوت

نوشتم تا فراموش نکنم که هنوز زنده‌ام

و در دل واژه‌ها، خانه‌ای دارم

که نه جنگ آن را ویران می‌کند

و نه غربت از من می‌گیرد

در کنار تمام رنج‌ها

واژه‌ها برایم ماندند

من، زنی‌ام از تبار سکوت

اما ایستاده بر بلندای کلمه

با دلی که هنوز برای وطن می‌تپد

و با قلمی که همچنان می‌نویسد

برای تمام آنان که صدایشان خاموش ماند.

آثار و بازتاب‌ها

نخستین دفتر شعرم با عنوان «الهام برای الهه» در کابل به چاپ رسید.

کتابی از من با عنوان «دختری میان دود و آتش» به زبان فرانسوی در فرانسه به چاپ رسید.

این اثر، داستان زندگی دختری افغان در دلِ بحران، جنگ و تبعید بود؛ روایتی که نه‌تنها لمس‌کننده و انسانی، بلکه نمایانگر واقعیتی خاموش بود

پس از نشر این کتاب بازتاب‌های گسترده‌ای در مطبوعات فرهنگی فرانسه صورت گرفت

نوشته‌ها، نقدها و قدردانی‌هایی که نشان می‌داد این داستان توانسته است دل بسیاری از خوانندگان را بلرزاند و توجه محافل ادبی را به خود جلب کند.

برای من، این نه فقط یک نشر کتاب، بلکه تحقق رؤیایی بود

رؤیای آن‌که صدای زنی افغان از میان دود و آتش، از دل واژه‌های فرانسوی نیز شنیده شود.

آثار متعدد دیگری دارم شعرها و داستان‌هایی که هنوز به دلیل دشواری‌های مهاجرت فرصت نشر نیافته‌اند.

اما هنوز می‌نویسم…

برای خودم، برای زنان وطنم برای تاریخ خاموش ما

و برای آنچه هرگز نباید فراموش شود

درد وطن

قصه‌ی درد مرا با چشمِ تر باید نوشت

از غروبِ تلخِ هجران تا سحر باید نوشت

در دلم حک گشته فرتورِ نگاهِ سبزِ تو

لطفِ چشمانِ تو را با سیم و زر باید نوشت

زندگی، تعبیرِ امروز است و فرداهای دور

این حدیثِ عمر را جای دگر باید نوشت

رودها جاری‌ست از چشمان من، از دردِ فراق

بر کِی گویم دردِ خود را؟ مختصر باید نوشت؟

قصه‌ی دردِ وطن، ویران کند جانِ مرا

شرحِ این دردِ حزین تا پایِ سر باید نوشت

راهِ پُر خوف و خطر را می‌شود پایان رساند

گرچه من افتاده‌ام، اما مگر باید نوشت

آرزوهای وطن، چون غنچه‌ای خواهد شکفت

از بهارانِ وطن، بی شور و شر باید نوشت

گرچه زیبا شهرِ پاریس است و دُبی پُرعطرِ گل

لیک از مُلکِ غریبِ دربدر باید نوشت

می‌رسد روزی که آبی می‌شود این آسمان

از امیدِ صبحِ زیبایِ هنر باید نوشت