من، نبیله فانی، در سال ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۷۸ میلادی) در شهر کابل، در خانواده‌ای روشنفکر و اهل فرهنگ چشم به جهان گشودم. آموزش ابتدایی‌ام را در مکتب ایمنی و دوره‌ی لیسه را با درجه عالی از لیسه‌ی سلطان رضیه به پایان رساندم. با آغاز جنگ‌های داخلی در زمان حکومت مجاهدین، ناچار به ترک وطن شدیم و به پاکستان مهاجر شدیم.

از همان دوران مکتب، نوشتن برایم یک شوق درونی و نیروی بی‌قرار بود. نوشته‌هایم را برای برنامه‌های کودک و برنامه‌هایی چون «از هر چمن سمنی» که از کابل پخش می‌شدند، می‌فرستادم. همچنین، برخی از نوشته‌هایم را برای آل اندیا رادیو نیز ارسال می‌کردم. حس می‌کنم علاقه‌ام به نوشتن، شعر، داستان و بیان احساسات، شاید میراث پدری باشد که هرگز او را ندیدم، اما حضورش در ضمیر و ذهنم همیشه زنده بوده است.

تحصیلات عالی‌ام را در رشته‌ی ژورنالیزم تا مقطع ماستری در دانشگاه پیشاور ادامه دادم و در کنار آن، به‌گونه‌ی عملی در رسانه‌های چاپی فعالیت کردم. در زمانی که مطبوعات چاپی بیشترین خوانندگان خود را داشتند، نوشته‌هایم به‌صورت منظم در روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها و ماه‌نامه‌ها به نشر می‌رسید. همچنین در بخش‌های فرهنگیِ بسیاری از نهادها و مؤسسات زنانه نقش فعال داشته‌ام.

در کنار این فعالیت‌ها، مؤسس و مسوول انجمن غیر وابسته فرهنگیان افغان نیز بودم که چند سالی به‌گونه‌ی داوطلبانه برای رشد فرهنگی تلاش کرد. پس از ازدواج و تولد فرزندانم، دامنه‌ی فعالیت‌هایم محدودتر شد، اما هرگز از نوشتن و ترجمه فاصله نگرفتم. تاکنون یک مجموعه شعری به نام خوشه‌ی اشک از من به چاپ رسیده است و چندین اثر دیگر شامل داستان‌های کوتاه، نقدها و گزینه‌ی اشعارم آماده‌ی چاپ هستند.

اکنون در کنار نقش مادری برای دو فرزند نازنین، هنوز هم با نوشتن زندگی می‌کنم. برای من، نوشتن تنها یک علاقه یا حرفه نیست، بلکه بخشی از هستی من است؛ راهی برای ادامه دادن، نفس کشیدن و روشن ماندن.

و در پایان، باور قلبی‌ام این است که قلم نباید در گرو هیچ قدرت، جناح یا سلیقه‌ای باشد. نویسنده اگر قلمش را به وابستگی آلوده سازد، صدای حقیقت را خاموش کرده است. من همیشه کوشیده‌ام تا در نوشتن، صادق بمانم؛ نه برای خوشایند کسی، نه در خدمت گروهی، بلکه در خدمت روشنی، آگاهی و آنچه «واقعیت» است.

قلمی که به دروغ خم شود، دیگر توان ایستادن ندارد. و من تا آخرین واژه، می‌خواهم قلمم راست، مستقل و راستگو بماند.

نمونه اشعار

هزار آرزوی مرده بار دوش دل است

به حیرتم که فغان و تپیدنش باقیست

شکسته بال و پری مانده‌ام میان قفس

عجب که در دل شب‌ها پریدنش باقیست

به هر دری زدم و پاسخی نداد زمان

هنوز حسرت دیروز، دیدنش باقیست

نه همدمی، نه صدایی که بشنود دردم

دریغ، درد دلم را شنیدنش باقیست

به موج حادثه افتاده کشتی عمرم

ولی امید به ساحل رسیدنش باقیست

ولی فانی! هنوزم چشم بر راه امید

که شاید این شب غم، رمیدنش باقیست

ای کاش دلت میهن من، خانه‌ی من بود

در جنگل سبز نگهت، لانه‌ی من بود

پاییز اگر برگ مرا ریخت چی باک است ‌

آهنگ نفس‌های تو پروانه‌ی من بود

چون مرغ که از روی درختی نرود زود

دست تو نهاده به سر و شانه‌ی من بود

روزی که تهی بود جهان از گپ رنگین

معنای سخن‌های تو، افسانه‌ی من بود

آن قطره‌ی نوری که ز چشمان فلک ریخت

خونابه‌تر از اشک غریبانه‌ی من بود؟

ماننده‌ی سهراب که در خاک فرو خفت

افتید درختی که در آن لانه‌ی من بود

رؤیا،

آخرین واژه‌ی خورشید را

در فانوسِ کوچکش نگه داشته است.

می‌رود،

تا تاریکی،

ثمر خاموش

گیلاس‌ها،

نفسِ آفتاب‌اند

بر شاخه‌ی صبر.

درنگِ برگ‌ها

گهواره‌ی رسیدن است.

طبیعت،

بی‌هیچ وعده‌ای

شیرین‌ترین میوه‌اش را

در سکوت می‌پروراند.

و شیرینیِ خاموشی

در پوستِ تابانِ میوه‌ها

می‌درخشد.

اگر بگذارند،

می‌بینیم

چگونه صبر،

شکوفه‌ی پنهانِ خود را

ثمر می‌بندد.

لنک وبلاگ را دنبال کنید: