خلص زندگینامه راکعه آرزو«حاجتی» شاعر و نویسنده

راکعه آرزو حاجتی ، نویسنده، شاعر، خبرنگار و فعال رسانهای افغانستان، اصالتاً اهل ولایت پروان و متولد ولایت کابل است.
دوره ابتدایی و متوسطه را تا صنف دهم در لیسه عالی زرغونه به پایان رساند و سپس تحصیلات خود را تا صنف دوازدهم در لیسه سلطان راضیه، واقع در شهر مزارشریف ولایت بلخ، ادامه داد. پس از فراغت از مکتب، در امتحان کانکور کامیاب شد و در رشته خبرنگاری به تحصیل پرداخت و این رشته را با موفقیت به پایان رساند.
فعالیت حرفهای خود را از عرصه رسانه آغاز کرد. او با انجمن خبرنگاران زون شمال همکاری داشت و همزمان در چندین انستیتوت، مضمونهای خبرنگاری و فن بیان را تدریس میکرد. سپس به حیث مدیر خبر رادیو کلید در زون شمال ایفای وظیفه نمود و در عرصه اطلاعرسانی و رسانه، نقش فعالی داشت.
علاقه او به خدمت در بخشهای مدیریتی و سیاست، سبب شد تا در کنار فعالیتهای رسانهای، وارد عرصه اداره دولتی نیز شود. وی از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱ به عنوان مشاور در وزارت تحصیلات عالی افغانستان وظیفه اجرا کرد و در بخشهای مختلف این وزارت به ارائه مشوره و همکاری پرداخت.
در کنار فعالیتهای حرفهای، نویسندگی همواره بخش مهمی از زندگی او بوده است. پدرش که از مشوقان اصلی او به شمار میرفت، همواره وی را به مطالعه، نویسندگی و ادبیات تشویق میکرد. به راهنمایی او، نگارش مقاله را آغاز کرد و بهتدریج به نوشتن جملات حکیمانه، عرفانی و صوفیانه روی آورد. با وجود علاقه فراوان به شعر، سالها نتوانست شعر بسراید. پدرش همیشه به او میگفت: «شعر از دل و انگیزه برمیخیزد و زمانی متولد میشود که احساس، راه خود را پیدا کند.»
در سال ۲۰۲۰، با درگذشت پدرش، زندگی او دگرگون شد. اندوه بزرگ از دست دادن پدر، انگیزهای شد تا احساسات عمیق خود را در قالب شعر بیان کند. نخستین شعرش را در کنار عکس پدر و در قالب یک دوبیتی سرود و از همان زمان، شعر به بخشی جداییناپذیر از زندگی او تبدیل شد.
امروز راکعه آرزو حاجتی در کنار سرودن شعر، به نوشتن جملات کوتاه ادبی، حکیمانه و الهامبخش نیز میپردازد. مجموعهای از اشعار و نوشتههای او آماده نشر است و امیدوار است از طریق آثارش، پیام امید، آگاهی، انساندوستی و عشق به فرهنگ و ادبیات را با مخاطبان خود شریک سازد
نمونه کلام:
غزل
الهی، مهرِ خود در سینهام پنهان، منم
گدایِ کویِ عشقت، عاشقِ حیران، منم
به جز نامِ تو هر نامی ز دل بیرون برفت
اسیرِ لطفِ آن دیدارِ بیپایان، منم
اگر درویشِ عشقت سازیام، شکرت کنم
خرابِ جامِ وصل و مستِ بیسامان، منم
نه میلِ تاج و تختی دارم و نه آرزوی
فقیرِ دولتِ عشقت، شهِ دوران، منم
مرا از خویش بگذر تا شوم آیینه ات
که محوِ جلوه ای آن طلعتِ رخشان، منم
اگر روزی بپرسی:کیست شایسته ات
بگویم بنده ای زار و بسی گریان، منم
الهی، تا نفس باقیست، ذکرت همدم ام
اگر جانان بپرسد عاشقش، جانان، منم
دوبیتی
بهـار زندگانی ام تو بودی
گل باغ جوانی ام تو بودی
دلمرا درنبودت غم گرفته
تمام شادمانی ام تو بودی
***
تو بودی رونقِ عید و براتم
دلیــل زندگانی ام، حیـاتم
انیس خلوتِی شبهای تارم
کتابم، حافظم، شاخِ نبـاتم
***
به پروانم دل و دلدار من کو
گل من، مادرِ من، یار من کو
به باغ و راغ و جاهای تماشا
تماشـایی ترین گلزار من کو
***
اگر مادر نباشد زندگی نیست
برای زندگی زیبــندگی نیست
به دنیا در نبــود عشق و مادر
فروغ هستی و بالندگی نیست