اینجانب فریبا جویا، متولد سال ۱۹۷۷، تحصیلات ابتدایی و لیسه خود را در لیسه ملالی کابل به پایان رسانده‌ام. دوران کودکی و نوجوانی‌ام در شهر نو کابل، در کوچه انتیک‌فروشی که به نام «کوچه مرغ‌ها» مشهور است، سپری شده است.
مدت 18 سال است که به کشور آسترالیا زندگی می‌کنم، اما عشق به وطن، مردم و خاطرات سرزمینم همواره در قلبم زنده است. گاهی شعر سپید می‌سرایم و احساسات و اندیشه‌های خود را در قالب واژه‌ها بیان می‌کنم.
با امین جان جویا که آن زمان استاد زبان و ادبیات بود و به لیسه حببیه کابل تدریس میکرد ازدواج کرده‌ام و خداوند مرا به داشتن دو دختر نازنین و دوست‌داشتنی نعمت بخشیده است. خانواده، عشق به وطن، انسانیت و ادبیات از ارزش‌های مهم زندگی من هستند.
باور دارم که انسان با امید، مهربانی و تلاش می‌تواند در هر کجای جهان ریشه‌های خود را حفظ کرده و برای آینده‌ای بهتر گام بردارد !
نمونه کلام:

چه غوغایی
چه غوغایی که در آتش همه جانانه میسوزیم
که از دود و شرارش عاقل و فرزانه میسوزیم
مگر دشمن نمیدانست زد آتش به یک موتر
درونش کودکان یکجا چه مظلومانه میسوزیم
بسوزان دل بزن آتش که انسانیت نمانده لیک
به دل شوق سفربود و چه بی رحمانه میسوزیم
اگر سوزد دلی انسان چه حاجت بود آتش را
ودیدیم ما خودی ها بهتر از بیگانه میسوزیم
غروب آتش نشین شد دود او هر جا سفرکرده
حقیقت را سخن گفتم فرا افسانه میسوزیم
شرر زد بر تنی مایان غمی این روزگاری بد
زمین گیریم خاکستر، چو پروانه میسوزیم
فریبا امین

ای زن
من زنم، من مادرم، من خواهرم؛
من شکسته‌دلی خاموشم، با بال‌های ریخته بر خاک.
من زنم و فریادهایی در دل دارم،
زخم‌هایی دارم که هرگز درمانی نیافته‌اند.
شب‌ها در تنهایی گریستم
و روزها خونِ دل خوردم.
نه کسی بود، نه مردی، نه انسانی؛
نه دستگیری داشتم و نه دلسوزی.
خودم بودم؛
خودم ساختم و خودم سوختم.
من زنم، من مادرم، من خواهرم.
روزها برای لقمه‌ای نان
سرگردانِ پشت خانه‌ها بودم؛
و کودکانم، پا برهنه
زیر آفتاب سوزان، در پی من روان.
دست دراز می‌کردم و می‌گفتم:
به نام خدا، ای انسان،
به انسانی خیرات کن!
اما دستان خشک و لرزانم
در هوا می‌ماند؛
کجا بود آن انسان؟
کودکانم با خیال پاک کودکی می‌پرسیدند:
مادر! امشب برای ما چه می‌پزی؟
و من، با دلی آغشته به خونِ غصه،
می‌گفتم:
آب سرد و نان خشک…
ای زمانه!
من با تو چه کردم
که تو با من چنین نامرد شدی؟
ای روزگار!
تو بال و پرم را شکستی
و مرا با خاک یکسان کردی.
اما هنوز
غیرت من بلندتر از این روزگار است؛
بلندتر از تمام رنج‌ها و شکست‌ها
من زنم،
من مادرم،
من خواهرم…